eitaa logo
صُفِّه
145 دنبال‌کننده
279 عکس
64 ویدیو
0 فایل
فاطمه شاه‌ابراهیمی @Fbanoo إِنَّ‌مَعِيَ‌رَبّي‌،سَيَهدينْ🌱 «صُفّه» سکوست. می‌تواند جایی بین فضای بسته و باز باشد. می‌تواند بینابینِ فضایی باشد که از یک بَر نور دارد و از بَرِ دیگر نه! میانه‌ی فضایی با هوای تازه و فضایی که هوایش راکد مانده...🍃 .
مشاهده در ایتا
دانلود
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جام جهانیِ مستضعفان ❤️ متنش را اینجا بخوانید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز سوم یک‌شنبه ۲۵/۳/۴۰۴ حدیثه هیچ تصوری از جنگ ندارد. تلویزیون گه‌گداری روی شبکه‌ی خبر می‌رود و حدیثه با خیبر خیبر یا صهیون بالا پایین می‌رود و فقط می‌تواند ملودی‌اش را تکرار کند. موشک‌ها را نشانش می‌دهم و می‌گویم: «اینا ستاره‌ن مامان... ستاره‌ها میرن آسمون فلسطین... نی‌نی‌های فلسطین خوشحال میشن» دست می‌کوبد به هم و با مجری تکرار می‌کند: «الله‌بَبَر» همین هیجان‌های جنگی بازی‌گونه‌ی موقتی‌اش هم دلم را به آشوب می‌کشد. حرف نمی‌زند که از توی سرش خبر داشته باشم. پُل بزنم به دنیایش و ترس‌های احتمالیش را پاک کنم. ظاهرش اما بازیگوش‌ و بانشاط است. رفقای تهرانیم از ردِ صدای جنگ، روی روح و تن بچه‌هاشان می‌گویند. از لرز تنِ بچه‌ها و بی‌خواب شدن‌شان. با خود می‌گویم ما در مشهد از جنگ دوریم. جنگ برای ما شبکه‌خبر است. چهارتا کانال تلگرام و پیامک‌های هیجانیِ بعدش. بار مادرانه‌ی جنگ را فعلا زنان تهرانی و چند شهر محدود دیگر می‌کشند. بار مادارنه‌ی جنگ... بار مادرانه‌ی جنگ... روز‌های اولِ بعد از ۷ اکتبر، زمانی که هنوز خیلی از بچه‌ها و زنان فلسطین زنده بودند. به خودم قول دادم یکی از کارهایم بعد از آزادی فلسطین، رفتن و غور کردن در میان مادران فلسطینی باشد. قول دادم بروم یکی‌یکی بغلشان کنم، بکوبم رو شانه‌شان و بپرسم: «زن!... این همه رو از کی یاد گرفتی؟» وقتی صوت و تصویر بچه‌های شجاع‌شان را می‌دیدم که قرآن می‌خوانند، رجز می‌خوانند، مو به تنم سیخ می‌شد. به سن بچه بودند، قد و قواره‌ی فهم‌شان خیلی بزرگ‌تر از حتی بزرگسال‌های اطراف من است. مادر این بچه‌ها کیستند؟ ذهنم این مادران را درست و حسابی نمی‌شناسد. فهمم خیلی زنی که زیر موشک‌باران هی بچه بدنیا می‌آورد را درک نمی‌‌کند. زیر آتشی که آن‌ها زندگی می‌کنند، از هفت، هشت، ده تا بچه شاید یکیشان زنده بماند که آیند‌ه‌ای را ببیند. مدام و یکی پس از دیگری می‌نشیند به ازای یکی‌ دیگرشان. و نه اینکه فرو بپاشد، نه برعکس. انگار بندبند روحش به هم چفت‌تر می‌شود و منسجم‌تر. که شاید یکی ازشان، از خون و گوشت‌شان بماند و بزرگ شود و سهمی در ساختن فلسطین آزاد داشته باشد. مگر مادرهای ما که کرور کرور توی د‌ه‌ی شصت بدنیامان می‌آوردند چه فکر می‌کردند؟ توی ذهن‌شان ایران ۱۴۰۰ را می‌ساختند؛ قوی، آباد، پناهِ مظلومان دیگر. حدیثه توی بازیهای خودش غرق است و از جهان فارغ. عمر این آشوب‌های مادرانه توی دلم کوتاه است. به مادریِ ده‌ی شصت فکر می‌کنم و به مادریِ زیر بمب و آتش غزه. دل قوی می‌کنم. شاید خدا خواسته قبل از آزادی فلسطین یک‌بار توی این سبک از مادرانگی قرار بگیریم. تا وقتی با مادران غزه، در صلح، سر یک سفره نشستیم، حرف‌های مشترک زیادی داشته باشیم. می‌دانم بچه‌های ما می‌شوند عضو امتِ واحدِ آن دولت کریمه. بچه‌های ما باید آماده‌تر باشند. قدوقواره‌ی فهم‌شان باید خیلی از بیشتر ما باشد. باید زیست در حکومت مهدوی را با ذره‌ذره‌ی وجودشان تجربه کنند و قدردان باشند. ✍️ فاطمه‌شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از [جَعبه‌آینه]
عادی.mp3
زمان: حجم: 11.2M
✍🏻نویسنده: استاد محمدرضا جوان آراسته 🎙️تنظیم و گوینده: کمیل احمدی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز پنجم سه‌شنبه ۲۷/۳/۴۰۴ گرم بود، اما دلم می‌خواست، زیر آن آفتابِ تنوری، خودم تا کاردرمانی رانندگی کنم. دوست‌داشتم از افکار جنگ بیایم بیرون و سرگرم شوم. درِ ماشین را که باز کردم، هُرم گرما زد بیرون و صورتم را سوزاند. پنجره‌ها را کشیدم پایین و کولر را تا آخر چرخاندم تا هوا تخلیه شود. بعد ماشین را انداختم توی کوچه‌ها و خیابان‌های اصلی، باید یه ربع بعدش بلوار کوثر می‌بودم. حدیثه ساکت بود و جُم نمی‌خورد. خیره بود جایی و بیرون را نگاه می‌کرد. توی ذهنم ردیف جمله‌هایی که باید تحویل مربی‌هایش می‌دادم را منظم چیدم. به کاردرمانگر جسمی این را می‌گویم، به گفتاردرمانگر آن یکی را. و همینطور به پاسخ‌های احتمالی‌شان فکر می‌کردم. به حرف‌های تکراری و غیر تکراری‌شان. پشت چراغ، دستی را کشیدم، یک دست را از فرمان رها کردم و آرنج را گذاشتم لب شیشه. مچم را ستون کردم زیر شقیقه‌هام و هوفی کشیدم. تا کی این مسیر را می‌روم و بر میگردم؟ نمی‌دانم. آینده برایم مه غلیظی است. فقط می‌توانم چند قدم جلوتر را ببینم. جلوی ذهنم را گرفتم. افسارش را کشیدم تا مثل همیشه ، از مدرسه رفتن تا دانشگاه و ازدواج حدیثه و نوه‌هایم را تخیل نکند. همان بهتر که هوا توی سرم مه باشد. برای من هم همین بهتر. سمت راست خیابان را نگاه کردم، منتظر بودم که ماشین‌ها ترمز بزنند تا بروم روی دنده‌ی یک. ناگهان «گومپ گومپ گومپ» دیروز اولین بار بود که صدای متفاوتِ پدافند را از بین سروصدای کارگاه‌های ساختمانیِ اطرافمان، شنیدم و شناختم. این گوموپ با صدای چکش و پتک و کلنگ فرق دارد. موج دارد. زمین زیر پا را هم می‌لرزاند. حس کردم امروز هم ماشین تکان خورد. زود شیشه‌ را کشیدم پایین و چپ صورتم را کمی از شیشه‌ بیرون کردم که بشنوم. صدا قطع شد. زیر آن آفتاب ظهر، برقی هم توی آسمان دیده نمی‌شد .خیال بود یا واقعیت؟ نفهمیدم. شیشه را کشیدم بالا و همزمان با بوق ماشین‌های پُشتی، دنده را یک کردم. افکار جنگ باز هجوم آورد توی ذهنم. ازشان هراسی ندارم. برای خودم لازم میبینم مرتب به‌شان فکرکنم. اما باید جلوی فرسایش و اصطکاک ذهنم را هم بگیرم. وقت دوباره غرق شدن توی اضطراب جنگ نبود. باید دست ذهنم را میگرفتم هم قدمِ واقعیت‌ها می‌شدم. نباید از واقعیت جلو می‌زدم. حدیثه بالاخره می‌رود مدرسه که درس بخواند. بالاخره نوبت من هم می‌شود که ذوقِ مادرِ فرزند مدرسه اولی بودن را داشته‌باشم. پیر می‌شوم، و میبینم روزی که حدیثه دست دخترش را میگیرد و میاید خانه‌ام. این خیال را دوست‌تر دارم ، در قیاس با خیال‌های سوهان مانند جنگ. خیال اینکه حدیثه را در سالها بعد که دیگر در آن جنگی نیست، می‌بینم. باید تا میتوانم این مسیر را تا کاردرمانی بروم و بگردم. باید تا میتوانم برای حدیثه بدوم. باید تا میتوانم خیال آینده را پیوند بدهم با واقعیت‌ها. باید هم این لحظه و هم تمام روزهای آینده را تا میتوانم زندگی کنم. از آن پُر شوم. باید قدم امروز را برای آینده بردارم. جنگ، کوتاه باشد یا طولانی. میخواهم وقتِ زندگی‌کردن را مغتنم بدانم. ✍️ فاطمه‌شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ❁ـ﷽ـ❁ ‌‌ ‌ ┈┅------------------------┅┈ 🍃روز ششم چهارشنبه ۲۸/۳/۴۰۴ تای کالسکه‌ی حدیثه را باز کردم. با نوک پا اهرمش را جا انداختم. دخترک را نشاندم سر جایش و هلش دادم بیرون. چند قلم خرید داشتیم و بعدش راهی پارک می‌شدیم. تا در خانه را بستم، صدای پارس سگ از خانه‌ی همسایه بلند شد. همیشه به کوچکترین تحرکات داخل کوچه اعتراض دارد. به ضعیفترین صدایی، پارسش را بلند میکند و غرغرش قطع نمی‌شود. تا حالا ندیدمش. مواظب کسی است، یا فقط با عالم و آدم مشکل دارد؟ نمی‌دانم. حدیثه تکرار کرد: «آپ آپ» هلش دادم و تا به پاساژ نزدیک خانه‌ی‌مان برسیم ، برای سرگرمی یکی‌یکی صداها را باهم درآوردیم: « هاپو چی میگه؟... آپ‌آپ...کلاغ چی میگه؟... داردار... پیشی چی میگه؟...مایووو....» هنوز به درب پاساژ نرسیده، مسیر کالسکه را انداختم حاشیه‌ی خیابان. رفتم بین ماشین‌های در حال تردد و پارک شده. مسیر را بسختی برا کالسکه باز می‌کردم تا به ورودی پاساژ برسم. یکهو درِ ماشین گنده‌ی سیاهی سه‌چهار متر جلوتر باز شد. مرد راننده و پسربچه همزمان از دوطرف پیاده شدند. تا مرد دور بزند ، پسر بچه نوک انگشت‌هاش را قلاب کرد توی دستگیره‌ی صندلی عقب و چلیکی در راباز کرد. سگ سفید انگار از قفس رها شده باشد خودش را پرت کرد بیرون. هیکلش چند برابر گربه‌ها بود و اسمش را بلد نبودم. اسم هیچکدامشان را بلد نیستم. هیکل عضلانی، دهان باز، زبان آویزان، دندان‌های‌تیزِ خیس و براق و آن چشم‌های وق‌زده‌ی سیاهش را گرفت سمت من. چشمهاش بین من و حدیثه می‌چرخید. مردِ راننده سرش به گوشی گرم بود و نرم راه می‌رفت. پسربچه کوله‌اش را از صندلی عقب می‌کشید روی دوش. و سگ، قلاده‌اش افتاده بود روی زمین. و خیره خیره‌نگاهمان می کرد. دو طرف دهانش چین افتاده بود و پوستِ پوزه‌اش را می‌کشید و خور‌خور می‌کرد. پایم شل شد. درجا قفل شدم و ایستادیم. فقط چند ثانیه طول کشید. لحظاتی کش‌دار و طولانی. در لحظه چندین اتفاق همزمان و باهم افتاد. آنی و لحظه‌ای هم اطراف را پاییدم که راه کالسکه‌رویی بین ماشین‌ها و پرچین‌های یک دست و طولانیِ حاشیه‌ی خیابان که دو طرف را گرفته بود، پیدا کنم. دنبال راه فرار بودم. هم نگاه‌های ناشناس سگ را می‌پاییدم و از خودم میپرسیدم که «یعنی چی این نگاه‌ها؟» آناً و در همان لحظه، صدای پارس پُر زورش هم بلند شد، گوش‌خراش و وحشی. قلبم تند می‌زد و خودش را به سینه می‌کوبید. تمام اندام تنِ سگ می‌گفت، می‌خواهد بپرد سمتمان. می‌خواهد چنگ بزند،گاز بگیرد. کالسکه را کشیدم عقب و کج کردم به راست و خودم را جلوش گرفتم. سگ انگار تصمیمش را گرفته باشد، داشت خیزش را برمی‌داشت سمتم. هنوز یک قدم جلو نزده بود که پای مرد راننده دراز شد و جلویش را گرفت. بندِ قلاده‌اش هم از روی زمین توی دست‌های پسربچه جا گرفت. مرد و پسربچه نگاهشان روی ما ماند. پدر بندینک قلاده را از دست بچه گرفت و چند دور دور دستش چرخاند و گفت: «ازینور....ششششش....ازینور» رفتند و راه برای من باز شد. نفسم راه باز کرد. زور دادم به ساق‌های دستم و کالسکه را هُل دادم. همه‌اش پنج شش ثانیه طول کشید. سگی بی‌قلاده رها شد توی خیابان. رو در رو شدیم. ترس امنیت دخترم سرتا پام را گرفت. وحشت، دست‌های اراده‌ام‌ را بست. خورخور سگ میخکوبم کرد. ضعف حتما از چشم‌هام و حرکاتم بیرون زد و حیوان حتما آن را دید و با خودش فکر کرد؛ « آدم ضعیف و ترسیده مستحق حمله کردنه» ذات حیوان درنده همین است. آدم خودش را از تک و تا بیندازد، باخته است. حالا فکر کن که حیوان هار هم شده باشد. باید سگرمه می‌کشیدم توی هم. باید خیره می‌شدم توی چشم‌هاش. باید میگشتم دنبال چیزی که پرت کنم سمش. باید بهش می‌فهماندم، که ازش نمی‌ترسم. من فقط یک اتفاق ساده را ننوشتم. ماجرا، فقط ماجرای خودم و حدیث و سگ سفیدِ گُنده نیست. ماجرا خیلی بزرگتر و مهمتر از این حرف‌هاست. ✍️ فاطمه‌شاه‌ابراهیمی @soffehh 🌱| صُفِّه