صُفِّه
با پیامی که مامان توی گروه فرستادن، داشتم فکر میکردم اگه دلم میخواست برای ایام مهدویِ عزیزی که پیش
خدا خیرتون بده
و ازتون قبول کنه
زمان واریز به اتمام رسید🪴
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظی یوسف عمر(خبرنگار) با فرزندش، قبل از سوار شدن در کشتی #الصمود :
بابا راهی غزه است پسرم !
چون همه راه ها را امتحان کردیم ...
چون ...
.
.
.
.
.
چون ما از ظلم خستهایم بابا...
خستهایم
ـ﷽ـ
.
جواد راه این خانه را بلد است.🌱
یک روز دمدمای ظهر بود که زنگ زد و گفت وقت نکرده به جوجهها غذا بدهد. جوجهها کنج تراس گرسنهاند تا شب تلف میشوند. گفت دستکش دستم کنم و بروم دو سه قاشق برنج بگذارم توی دهانشان. گفت: 《چیزی نیست... درشون نیار... همونجوری از بالا قاشق بذار دهنشون》
هرچی خودم خورده بودم برگشت توی گلوم و ترش شد. دهانم خشک شد.
《من غذاشون نمیدم... خودت بیا... دیگه چی اصن؟...》
توی همان چند دقیقه خیس عرق شدم و لباس توی تنم لیچ و آبکشیده شد.
سه سال پیش بود یا چهار سال...نمیدانم. حین تخریب یک خانه، لانهی کبوتری پیدا کرده بود که جوجههاش تازه از تخم سر بیرون آورده بودند. باید دیوار سرپناهِ آن لانه هم تخریب میشد. جوجهها را با لانهیشان برداشته و گذاشته بود جایی که مادرشان بیاید و پیدایشان کند. مادرشان هیچوقت نیامد. احتمالا وقتی برگشته و دیده خانه از هم پاشیده، امیدش هم توی وجودش فروپاشیده.
مصطفی هم وقتی دید طفلکها دارند تلف میشوند، گذاشته بودشان توی یک جعبهی شیرینی و آورده بودشان خانه. گذاشتیمشان توی تراس.
همان روز اولی که چشمم به چشمشان خورد، قرار و آرامش توی وجودم از دم بخار شد. فکرها سرریز شد توی سرم و مثل کفگیر افتاد به جان لایههای تهنشینشده و رسوبکردهی یک ترس قدیمی. غول قدیمیای توی تنم از خوابش بیدار شد.
مصطفی باور نمیکرد. همیشه درحد حرف ازم شنیده بود که از پرنده میترسم. به چشمش ندیده بود این زنِ سی و چند ساله از کبوتر بترسد.
با تور فلزی یک قفس ساخت. تور ضخیم بود و سوراخهای ریزی داشت و پرندهها از تویش دیده نمیشدند. قفس هم ضد گربه بود و هم کنج محوی بود که جوجهها را از چشم زنِ این خانه پنهان نگه میداشت.
پروژهی ساختمانی سنگین بود و مصطفی صبح تا شب نمیآمد. جوجهها ریزتر ازین بودند که نوک بزنند و خودشان غذا بخورند. غذا را باید با قاشق میریخت توی دهنشان. جلوی گلویشان یک بادکنک بزرگ درست شده بود و غذا را تا شب تویش ذخیره میکرد.
گفتم《 دیگه چی؟... میرم قد دو سانت درشو باز میکنم با قاشق برنج میریزم.. خودشون بخورن ...》
اجباری نکرد. اجبار نکرد ولی اجباری بود. غذا نمیدادم میمردند. ضعیف بودند. بیمادر. بیدلسوز.
حدیثه یکسال و نیم داشت شاید. یکسالو نیم بود که مثل همهی مادرها گوشهی تاریکی از ذهنم ترس بیمادر شدن، بیپناه شدن بچهام را داشتم.
ازآن ترسهای غریزی که از توی بارداری میریزد توی جان آدم و نمیدانم تا کی توی تن مادرها وول میخورد.
یک سال و نیم بود که مادر شده و بودم و دلم برای جوجههای بی مادر میسوخت. برای اینکه توی آن تاریکی زندانیاند. که گشنهاند، تشنهاند.
از لای پنجره هی چشم میکشیدم به قفس جوجهها. از خودم بدم میآمد. از خود رقتانگیزی که اینجور از ترس باخته و وا داده. ازینکه که رحم توی دلم نیست. ازینکه دلم مثل مصطفی برایشان نمیجوشد.
نمیشد. خیلی تا شب راه بود.
تا مصطفی میآمد هفتهشتساعتی طول میکشید.
دستکشهای کهنهی ظرفشویی را دستم کردم. ظرف پلاستیکی برنج و آب را برداشتم. رفتم بالا قفس. بسمالله و چهار قل و آیتالکرسی و... هی ردیف میشد نوک زبانم و فوت میشد توی هوا.
انگشت انداختم نوک در را بالا کشیدم.
دیدم جواد ایستاده روینوک پاها و با بالهایی که تازه ازشان پر نوک زده بود بیرون، بال بال میزد و یک صدایی شبیه کلاغ درمیآورد. خودم را کشیدم عقب.
جواد آن یکیای بود که روی گردنش پرهای سبز نوک زده بود. آن یکی پرهاش خاکستری بود. اسمش یادم نیست چی بود.
نوک قاشق پلاستیکی را فرو کردم توی برنجها. دو قدم عقب رفته بودم و بالاتنه را تا میشد کشیدم سمت قفس. قفس گود بود و جوجه نمیتوانست بپرد بیرون. دهانش را کشید سمت قاشق. آرام فرو کردم توی دهانش. با کوچکترین جنبی که میخورد، یک قدم میپریدم عقب و باز هی جلو میآمدم. از دور شبیه تکواندوکارها روی پنجههای پا عقب جلو میپریدم.
دستم را تاجایی که میشد میکشیدم جلو تا غذا بگذارم توی دهن طفل بیچاره.
سه تا قاشق که گذاشتم توی دهنش ، حالا نوبت آن یکی بود.
جواد نمیذاشت آن یکی غذا بخورد.
آن یکی ریزتر هم بود. ایستاد رو پاهاش و آمد جلو و دهان باز کرد ولی جواد هی هولش میداد. اعصابم خرد شده بود. میترسیدم حین قاشق چکاندن توی دهان آن یکی، جواد نوکم بزند.
چهار پنج قاشق بزور برنج چپاندم توی دهانشان و آب ریختم ته حلقشان و بعد در را سریع گذاشتم روی قفسه و فرار.
جواد و داداشش یا خواهرش کلا یک ماه مهمان ما بودند.
یک روز دیدیم جواد خیلی بالبال میزند در قفس را باز کردیم. نیمه پرید روی زمین چهار پنج باری تقلا کرد. خودش را کشید روی لبهی نرده و بعدهم رفت. نمیدانم پرواز را چجور یاد گرفته بود. ذره،ذره میپرید و یک جایی مینشست. همینطور دامه داد و اینقدر رفت که دیگر ندیدیمش.
انگار اصلا نبوده. انگار هیچوقت نیامده.
آن یکی ولی سه چهار روز دیرتر پرید.
وقتی رفتند. یک قفس خالی جایشان ماند. پر از فضله و غذاهای مانده و پر.
هر روز خدا خدا میکردم که زودتر بروند تا کل تراس را آب بیندازم و از کثیفی بشویم. تراس را شستم و از اثرات هردویشان پاک کردم. تمیز شده بود، مثل قبلش. تراس تمیز بود.
ولی من حس میکردم لک گرفتهام.
آنجایی از وجودم که از آن دوتا جوجه منزجر بود، فشار آورده بود به وجدانم و دردم گرفته بود.
هی همه چیز را از کودکی مبچیدم کنار هم تا منشا این انزجار و ترس را پیدا کنم.
آن یکباری که توی خردسالی، خروس دنبالم کرده بود و ساق پاهام را خونی کرده بود؟
آن یکباری که شترمرغ توی مجموعهی ثابت در کیش، گردنش را کشیده بود جلو که نوکم بزند؟
آنیکباری که گربه جوجه رنگیام را گرفت به دندان و برد و کف زمین خون سفید ریخته بود؟
کدامشان؟
حتمی کرونا هم در شدت گرفتن ترس از ویروسها خیلی تاثیر داشت.
هنوزم از انواع و اقسام آنفولانزای مرغی، جوجهای، خروسی و خفاشی میترسم.
جواد و آن یکی کبوتر رفته بودند. من به رد ترسی که از آنها روی تنم باقی مانده بود نگاه میکردم. و از خودم بدم میآمد.
حالا هر وقت که باقیماندهی برنجی میریزم دور یادشان میافتم.
هروقت تراس را میشویم یادشان میافتم.
هروقت آن قفس را میبینم، یادشان میکنم.
توی تراس ما کبوتر زیاد میرود و می آید.
باقی ماندهی خیلی چیزهایی که میخوریم مال آنهاست. من هنوز ولی چشم میکشم بین کبوترها، دنبال کبوتری میگردم که پرهای گردنش سبز باشد. بزرگ جثه باشد و چاق. کبوتری که نگذارد باقی از تکههای نان و کلوچهی کف زمین بخورند. اگر قاعدهی جَلد بودن این خلایق درست باشد. جواد حتمی راه این خانه را بلد است. قول میدهم اگر بخواهد بیاید و با عیال و بچهاش اینجا خانه کند، ازش نمیترسم.
@soffehh 🌱| صُفِّه
ـ﷽ـ
پابندِ قصه
دو سه هفتهای حسابی ذهنم را چلاندم که داستانی برای جشنوارهی تهران بنویسم. ایدهها بالاخره دقالباب کردند خانهی ذهنم را ولی چه فایده؟ زور عدم تجربهی زیستهام اینقدر برایشان زیاد بود که هنوز ننوشته خودم ازشان خندهام گرفت. وقتی هم نبود که بروم تجربهی زیستهی دیگران را بجورم و چیزی مال خود کنم.
مثلا بروم یکی دو ساعتی وقت خواهر وسطی را بگیرم و از توی ماموریتهای کاریش یک چیزی بکشم بیرون. میدانم که اتفاقا خیلی چیزها میآید بیرون خیلی...
ولی خب کو وقت؟
از قضا یکی ازاین سه هفته خورد به ترافیک مهمانی خانگی و شبانهروز درگیر تدارکات شدم و تن و ذهنم مستهلک شد. تن و ذهن خستهام بیشتر توی سرم ساز ننوشتن کوفت.
دیروز وقتی انگشتم را روی نقطههای صفحهی گوشی چرخاندم و قفلش را باز کردم، نوتیف فیلمی در گروه خواهرانه پهن شد بالای صفحه. ایتا گاهی افتخار میدهد و یکی در میان پیام جدید گروهها را نشانم میدهد.
گروه را باز کردم و دیدم خواهری هم دلش میخواسته به دماوند قصه بگوید.
زیرش نوشته بود:
《من از دماوند و سهندت قصه میگویم..
به کوههای سربلندت قصه میگویم..》
یک دقیقهای به دماوند خیره شدم. آبشار ایدهها سرریز شدند توی سرم. نگاهِ پیکر نوک تیزش کردم وسط دود، وسط نگینهای زرد رنگی که روی شهر پخش شده و هر کدام خانهای را روشن کرده.
دلم برای نوشتن غنج رفت.
دلم برای تهران، شهری که دوستش ندارم ولی چشمم جاذبههایش را میگیرد تنگ شد.
دیدم کنار هزار یک چیزی که تهران به من بدهکار است، یک چیزی هم هست که من به تهران بدهکارم! یک داستان.
نگاهِ دماوند کردم و مثلثِ زیبایش، قامتش، رشادتش: 《 آقای گنبدِ گیتی، آقای دیو سفید که پات اینجا بند شده... میدونی؟...من از بدهکاری متنفرم... ببین... بالاخره منم یه قصه دارم که ازت یا بهت بگم!》
#تهران
#همهجاازوطن
#مجلهیمدام
@soffehh 🌱