باسلام
بابت تاخیر امشب عذرخواهی میکنم
برای جباران قسمت دوم بخش ۷ را امشب میفرستم
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۷_۲
#شهاب_در_آسمان
نورانی و پکوک هم تیر خورده بودند و خودشان را به شونه جاده کشوندن.
با رگبارهای پیاپی آنان بقیه بچه ها یکی یکی پرپر میشدن.
وقتی ضد انقلاب مطمئن میشود هیچ یک از نیروها مسلح نیستند با خیال راحت نزدیک شدند و تک تک بچه ها را تیر خلاص زدن
عجیب آن بود که با اینکه حاج عباس بیشترین تیر را خورده بود اما تیر خلاص ایشان به جای حساس اصابت نمیکند و خواست خدا بر این بود ایشان بماند و راوی آن حادثه شود.
چندین بار از حاج عباس برقی شنیدم که در ایامی که در بیمارستان تقریبا بی هوش بودند حاج همت(فرمانده لشگر ۲۷) به ملاقات ایشان رفتند و وقتی بی قرار حاج عباس پس از شنیدن خبر شهادت پکوک و نورانی را میبیند میگوید:
قرار نیست تو شهید شوی تو باید زینب وار بعد از ما راوی کربلای ایران باشی.
فکر کنم سخترین لحظات برای ایشان در روایتگری بیان همین خاطره باشد.
یاد صحبتهای ایشان افتادم بعد از شنیدن خبر شهادت سردار رضا فرزانه(سال ۱۳۹۴ در حلب سوریه)میگفت:
مثل اینکه ما هنوز باید نقل روایت شهدا کنیم.
و بشدت اشک میریخت.
اون غروب جمعه فضای تیپ شبیه کردستان شد؛ اطراف مقر، پستهای نگهبانی برقرار شد و حفاظت از مقر بهشدت افزایش یافت.
کسانی را که سابقه حضور در کردستان داشتند خواستند، و تیمهای هفتهشتنفره گشت و کمین راه انداختند.علی ابراهیمی شد مسئول سامان دهی تیم های گشت و کمین و
یک تیم به من تحویل داد که به دشتهای اطراف مقر رفتیم؛ در میان کشتزارهای گندم به کمین ضدانقلاب نشستیم.
البته خیلی زود معلوم شد این کمین بهخاطر حضور خونوادههای شهدا بوده که برای سرکشی رزمندگان به کرمانشاه آمده بودند.
قرار بود بعد از نماز جمعه، از مسیر اسلامآباد به ایلام عبور کنند که خوشبختانه، به دلایلی که برای ما مشخص نشد، آن روز برنامهشان تغییر کرد و از این دام بهسلامت رَستند! شاید هم مسئولین اطلاعاتی بدست آورده بودند و مانع این سفر شدند
ضدانقلاب فقط همین یک بار در محور یادشده اجرای کمین داشت، قبل و بعد از آن چنین اتفاقی در آن محور سابقه ندارد.
در واقع، ضدانقلاب وقتی دید اتوبوسهای خونوادهها نرسیدند (و احتمالاً مخبری هم داشتند که از لغو عزیمت کاروان آنها را مطلع کرده بود)، برای اینکه دست خالی برنگردند، چند خودروی نظامی عبوری را هدف قرار دادند و منطقه را ترک کردند.
قسمت و تقدیر الهی بر این بود که عزیزان ما آنجا پیشمرگ مردم شوند.
یکیدو روز بعد، نیروها آماده شدند که برای تشیع شهدا به تهران و کاشان بروند.
من هم همراه بقیه نیروهای ۱۰۷ و تیپ، به تهران و بعد از آن، کاشان رفتم.
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
کتابی نفیس در خصوص شهید جمهور آیت الله سید ابراهیم #رئیسی
حجم زیادی ندارد(کمتر از یک مگا بایت)
دانلود کنید و بخوانید.
هنوز هم معتقدم خدا ما را بدلیل ناسپاسی از وحود ایشان محروم کرد.
یادم نمیرود دوست دشمن به ایشان ایراد میگرفتند و برخی مواقع هم توهین و تحقیر میکردند.
بقول ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای:
دلم برای رئیسی سوخت
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
کتابی نفیس در خصوص شهید جمهور آیت الله سید ابراهیم #رئیسی حجم زیادی ندارد(کمتر از یک مگا بایت) دانلو
بخشی از کتاب #خط_شهید_جمهور
طبـق اصـل ۴۹ قانـون اساسـی، اختیـار امـوال بـدون صاحـب و
مجهول المالـک دسـت او بـود. تمـام ایـن امـوال حکـم عـام را داشـتند سـید ابراهیـم اجـازه دخـل و تصـرف در آنهـا را داشـت. امـا از مـال دنیـا فقـط یـک
آپارتمـان دارد کـه شـراکتی و قسـطی خریـده؛ با یک زندگی عـادی و معمولی
1
مثـل همـه مـردم.
خیلـی فـرق اسـت بیـن آن مسـئولی کـه در دوران کوتاه مسـئولیت خود
در فکـر ایـن اسـت که یـک آیندة مالی برای خود تأمین بکند و آن انسـانی که در دوران مسـئولیت، اصلا به فکر تنها چیزی که نیسـت، مسـائل شـخصی اسـت؛ اینهـا خیلی بـا هم تفـاوت دارند.
و مـا ایـن تفـاوت را در زمان کوتاه ریاسـت جمهوری آقای رئیسـی دیدیم.
همان شـعاری که در کلام رهبری انقالب اسلامی بر مبنای آن استوار شد.
یکـی از شـعارهای مـا قبـل از پیـروزی انقلاب "سادهزیسـتی" بـود؛
زندگـی سـاده و کمتر بهره بردن از جلوههای دنیا! بعد که انقلاب، پیروز شـد، سـعی کردیـم بـاز هـم همیـن روش، همیـن شـعار و همین مبنـا را دنبـال کنیم.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
هدایت شده از ⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
داستان مستند #صعود_از_قله
روایتی با زبان ساده از وقایع دفاع مقدس
فهرست فصلهای منتشر شده
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
درکانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆ما را به دوستان خود معرفی کنید
https://eitaa.com/softzero
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 روضه خوانی شهید رئیسی و حاج منصور ارضی
در روز تاسوعا؛ مسجد ارک
@softzero
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#شهید_جمهور
حتما
شما هم برای ما دعا کنبد.
جای خالی ایشان بخصوص در این روزها واقعا احساس میشه
این انقلاب قائم بشخص نبوده و نیست اما حقاً درد عدم حضور برخی ها قابل انکار نیست!
آقا سید جات خیلی خالیه
@softzero
#صعود_از_قله
#فصل۶
#بخش۸
#بچه_محل
روز موعد چند دستگاه اتوبوس وارد مقر تیپ شد و بعد از نماز مغروب و عشا، اتوبوسها حرکت کردند. از مسیر کرمانشاه، همدان به تهران آمدیم.
فضا بسیار سنگین بود. برخلاف همیشه، کسی دلو دماغ صحبت و بگوبخند نداشت.
فقط یکی دو بار، یکی از بچهها چند خط نوحه خواند و ما سینه زدیم،
راستش را بخواهید، حوصلهی این را هم نداشتیم. تقریباً حال همه گرفته بود.
نزدیک اذان صبح رسیدیم تهران و با سختی خودم را رسوندم خونه.
مونده بودم آن موقع شب چطور در بزنم.تا اذان صبح صبر کردم وقتی صدای اذان مسجد بلند شد با کلی تردید و دودلی، بالاخره در زدم.
مامان آمد درو باز کرد.
بندهخدا هول کرده بود،بابا هم بیدار شد.خیلی شرمندشون شدم.
لباس در نیاورده، سؤالپیچم کردند.
اجازه خواستم بعد از نماز توضیح دهم البته این بیشتر بهانه بود چون اصلا کشش نداشتم از داغی که دیدم حرف بزنم
اما بعد از نمازمجبور شدم توضیح دهم من که سهتا داغ دیده بودم، بیاختیار زدم زیر گریه.
جریان را برایشان با اشک و ناله تعریف کردم.
انگار بعد از دو سه روز،دوباره داغم تازه شده بود، حرف میزدم، هقهق میکردم.
بیچاره ننه و بابام، کله سحر شروع کردند به دلداری و تسلا دادن من...
بابا گفت:
«حالا چرا اومدی مرخصی؟»
گفتم:
«مرخصی نیومدم، فردا تشییع جنازهی نورانی و پسفردا هم محمدهادی. بعد هم میریم کاشان برای مراسم پکوک. بیشتر نیروهای تیپ اومدن برای تشییع.»
گفت:
«پس بگیر بخواب، صبح بهموقع برسی.»
فکر کنم بندهخدا خوابش میاومد! اینطوری خواست اون مجلس عزای بیوقت رو جمع کنه!
منم خیلی خسته بودم. دو سه روزی بود درست نخوابیده بودم ، بیمعطلی قبول کردم. لحاف دوشکم رو پهن کردمو خوابیدم.
۷ صبح بیدار شدم. صبحانه خوردهنخورده، زدم بیرون.
قرار بچهها، معراج شهدای تهران بود.
شکر خدا، سر وقت رسیدم.
با خونواده و پیکر شهید محسن نورانی رفتیم محل زندگیشوم.
باورتون نمیشه، خونهی فرماندهی تیپ ذوالفقار از لشگر سرافراز تهران که سابقهی جنگ در کردستان، خوزستان، سوریه و لبنان را داشت، در یک محلهی قدیمی نزدیک راهآهن در خیابان قلعهمرغی بود.
خیلی هم کوچک بود!
یه خونوادهی ۸ نفره (۴ دختر و ۲ پسر) در یک خونهی چند ده متری زندگی میکردند.
جمعیت بهزحمت در کوچه شون جا شدند.
وقتی پیکر را برای وداع آخرخونواده داخل خونه بردند، اکثر جمعیت بیرون خانه ماندند
و شاید بهزحمت ۲۰ نفر از مسئولین تیپ و لشگر داخل شدند.
یه جورایی بچهمحل بودیم!
(یادمه چند سال قبل از انقلاب (۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵) خودمون هم دو سالی تو همین محله زندگی میکردیم.
انشاالله در فرصت مناسب از اون زمان چندخطی مینوسیم)
طول رفاقتهای جبهه خیلی زیاد نبود اما عجیب عمیق بود!
معمولا سه چهار ما با هم بودند البته برخی هم بودند که ماندگار بودن.
چون اعزام ها سه ماهه بود بیشتر نیروها (بجز زمان عملیات)بعد از سه ما تسویه میکردند میرفتند.
در کمتر از سه ماه رفاقتهایی عمیقی شکل میگرفت اگر هم عملیاتی میشد که دیگر رفاقت خونی بود!؟؟؟
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero