بیانیه تکان دهنده!
امروز، الکساندر توربانوف، زندانی اسرائیلی که آزاد شد، بیانیهای صادر کرد که دولت اشغالگر اسرائیل، کشورهای حامی آن و همه مأموران و خائنان را شوکه کرد:
🛑 مهربانی ات تا ابد در ضمیرم حک شده است..
در طول ۴۹۸ روزی که در میان شما زندگی کردم، و با وجود تجاوزها و جنایاتی که متحمل شدید، معنای واقعی مردانگی، قهرمانی خالص و احترام به انسانیت و ارزشها را از شما آموختم.
شما آزادگانِ در محاصره بودید، و من اسیر، و شما نگهبانان جان من بودید.
تو از من مراقبت کردی، همانطور که یک پدر دلسوز از فرزندانش مراقبت میکند.
تو سلامت، عزت و نعمتهای مرا حفظ کردی. اگرچه در دستان مردانی بودم که برای سرزمین و حقوق دزدیده شدهشان میجنگیدند، و اگرچه دولت کشورم در حال ارتکاب فجیعترین نسلکشی علیه مردمی محاصرهشده بود، اما شما هرگز اجازه ندادید که گرسنه بمانم یا تحقیر شوم.
من معنای واقعی مردانگی را نمیدانستم تا زمانی که آن را در چشمان شما دیدم، و ارزش فداکاری را درک نکرده بودم تا زمانی که در میان شما زندگی کردم، و تا زمانی که شما را ندیده بودم که در برابر مرگ لبخند میزنید و در برابر دشمنی که به ابزارهای نابودی مسلح است، مقاومت میکنید، و چیزی جز بدنهای برهنه خود ندارید.
هر چقدر هم که فصیح و رسا باشم، کلماتی که ارزش واقعی شما را منعکس کند یا شگفتی و تحسین مرا از اخلاق والای شما بیان کند، نخواهم یافت.
آیا واقعاً دین شما به شما آموخته است که با زندانیان اینگونه رفتار کنید؟
چه عظیم است این ایمانی که تو را به مرتبهای میرساند که در برابرش تمام قوانین حقوق بشر که توسط بشر وضع شدهاند، فرو میریزند و تمام پروتکلهای جنگی فرو میریزند!
حتی در سختترین لحظات، شما عدالت و رحمت را نشان میدهید، نه از طریق شعارهای توخالی، بلکه از طریق واقعیت تجربیاتتان. حتی در تاریکترین شرایط هم از اصول خود کوتاه نمیآیید.
باور کنید، اگر به اینجا برگردم، فقط یک جنگجو در صفوف شما خواهم بود؛ زیرا من حقیقت را از قوم شما آموختم و دریافتم که شما نه تنها صاحبان زمین هستید، بلکه صاحبان اصول و آرمان عادلانه نیز هستید.
پ ن:
لازم به ذکر است منبع این متن تایید نمیشود و این متن در فیسبوک و تلگرام منتسب به این اسیر آزاد شده در ۱۵ فوریه ۲۰۲۵ میباشد.
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
البته نامه زیر تایید شده
دانیل آلونی (Danielle Aloni) به همراه دختر خردسالش، «امیلیا»، به مدت ۴۹ روز در اسارت حماس بود. در این مدت، او نامهای به زبان عبری نوشت که در آن از رفتار انسانی و مهربانانه اسیرکنندگانش تشکر کرده بود.
در این نامه، دانیل آلونی از مراقبتهای ویژهای که از او و دخترش صورت گرفته بود، قدردانی کرده و ابراز امیدواری کرده بود که روزی بتوانند به جای دشمنی، با یکدیگر دوست باشند. او همچنین از مهربانی، گرما و محبت اسیرکنندگانش سخن گفته بود. با این حال، خانواده او پس از انتشار این نامه، آن را «تبلیغات» خوانده و اعلام کردند که نباید به صحت آن باور داشت.
این نامه در رسانههای مختلفی از جمله TRT World و Forward منتشر شده است. همچنین، ویدیویی از این نامه در شبکه جهانی توحید منتشر شده است:
در ادامه، ترجمه تقریبی نامهای را میخوانید
ترجمه نامه اسیر اسرائیلی خطاب به گردانهای قسام:
> «به کسانی که ما را نگهبانی کردند،
از شما بابت مراقبتی که از من و دخترم داشتید، تشکر میکنم.
شما در شرایط سخت، با ما با مهربانی و انسانیت رفتار کردید.
هرگز فکر نمیکردم در دل جنگ و در دل دشمن، کسانی را ببینم که برای انسانیت ارزش قائل باشند.
به دخترم اجازه دادید که بازی کند، بخندد، و احساس امنیت کند.
به من دارو دادید، غذای کافی دادید، و تلاش کردید ما را در آرامش نگه دارید.
از شما ممنونم؛ و اگر روزی شرایط تغییر کند، کاش بتوانیم بهجای دشمن، دوست باشیم.
به امید صلح و درک متقابل میان انسانها.»
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
30.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخش از حماسه فتح خرمشهر از زبان سردار جعفر جهروتی
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
سلام و وقت بخیر
داستان هایی که نوشتید مخصوصا در مورد شهر مهران من با دل و جان میخواندم چون پدرم در مهران جانباز شدند و زمانی که ۲ ساله بودم فوت کردند .و هیچ خاطره ی جبهه ای از ایشون ندارم با خواندن خاطرات شما پدرم را تصور میکردم و به پدرم و همه ی رزمنده ها افتخار میکردم .
ممنونم که خاطراتتون رو یادداشت میکنید که ما هم استفاده کنیم .
ادامه دارد...
کانال 👇
⌛️ساعت صفر| 🗒دستنوشته های آقای راوی⌛️
👆را به دوستان خود معرفی کنید
@softzero
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
سلام و وقت بخیر داستان هایی که نوشتید مخصوصا در مورد شهر مهران من با دل و جان میخواندم چون پدرم د
این دلنوشته را با اشک خواندم
بسیارند فرزندان شهدا و ایثارگرانی که هیچکاری برایشان نمیتوانم انجام دهم
کاش مرا قابل میدانستید و میتوانستم جای پدرتان را پرکنم که میدانم جای پدر پرشدنی نیست
چند روز بعد، متقیان من را با چند نفر دیگر فرستاد نزدیک سد دربندیخان عراق، کنار رودخانهای چسبیده به مرز. وسط یک شیار در ارتفاع بالا مستقر شدیم؛ جایی که شبها چراغهای شهر حلبچه عراق را میدیدیم. از آن زاویه، حلبچه شبیه یک هواپیمای مسافربری بزرگ بود که از سمت ایران بهسوی شرق عراق پرواز میکرد.
در مسیر، به یک پاسگاه مرزی متروکه ایرانی برخوردیم که هنوز آنتن بیسیمش روی دکل باقی مانده بود. همینطور گفتم حیف است؛ برویم آنتن را باز کنیم. فکر میکنم ارتفاع دکل حدود بیست متر میشد. بحث شد که چه کسی بالا برود، اما خودم داوطلب شدم.
دکل خیلی عریض نبود؛ از همانها که حالا برای آنتن وایرلس استفاده میکنند. یک آچار فرانسه، انبردست و پیچگوشتی در جیب شلوارم گذاشتم و رفتم بالا. چشمتان روز بد نبیند! نوک دکل حدود سی سانت تکان میخورد، بدون بند مهار بالا رفته بودم؛ اما دیگر کار گردنگیرم شده بود.
پاسگاه در دید عراقیها بود ولی فاصله زیاد بود و واکنشی نداشتند. پاهایم را قلاب کردم دور دکل، دستهایم را دو طرف بردم سمت اولین پیچ. خیلی اذیت نکرد؛ راحت بازش کردم. اما دیدم اگر همه پیچها را باز کنم، آنتن میافتد و زحمتم هدر میرود. یکی از بچهها را صدا زدم بیاید بالا، زیر پای من بایستد و آنتن را بگیرد تا من پیچ آخر را باز کنم.
دردسرتان ندهم، به خدا رسیدم تا آنتن آزاد شد؛ دادیمش پایین. بعد هم به عنوان غنیمت تحویل مخابرات تیپ دادیم. هیشکی هم از من تشکر نکرد.
چند کیلومتر بعد از پاسگاه، به محل استقرار رسیدیم. بلافاصله بعد از استقرار، شروع به ساخت سنگر کردیم؛ با گونی خاک، الوار و پلیتی که همراهمان بود. برای حفاظت هم یک پست نگهبانی کنار جاده زدیم که به اندازهای کندیم تا یک نفر بتواند داخلش بایستد؛ عمق یک متر، عرض حدود هفتاد یا هشتاد سانت، و ارتفاع دو متر.
دو سه روز که گذشت، پیشنهاد دادم آن حفره را ادامه بدهیم و یک اتاق در دل کوه بکنیم. چون بیکار بودیم و آنجا بهدلیل نبود امنیت نمیشد زیاد پرسه زد، ماندن در یکجا روی اعصابم بود. گفتم حتی اگر کسی کمک نکند، خودم تنها کار را شروع میکنم. اما کمکم همه آمدند کمک.
در عرض دو سه هفته، یک اتاق با ظرفیت شش یا هفت نفر کندیم. البته برای خواب کمی تنگ بود، اما جای کار داشت و میشد بزرگترش کرد. در فکرش هم بودیم. اما بعد از یک ماه، قرار شد تیم ما جابجا شود و تیم دیگری از بچههای ۱۰۷ بیایند جای ما. ما هم برگشتیم کنار همان رودخانه...
در آن مدتی که آنجا بودیم، غذای گرم برایمان نیاوردند. یک کارتن مربای هویج، یک گونی بزرگ کنسرو، و یک گونی سهخط (از همانهایی که قدیم گندم در آن میریختند) نان خشک داشتیم؛ صبحانه، ناهار و شام.
با مربا زیاد مشکلی نداشتیم. اما کنسروها شده بود مصیبت. انگار مستقیماً از خط تولید، گونیها را پر کرده بودند. هرچه باز میکردیم قورمهسبزی بود. تکوتوک قیمه درمیآمد که نبودید ببینید چه نبرد سختی سر تصاحب آن قیمه درمیگرفت! ایثار و ازخودگذشتگی کلاً تعطیل بود؛ کسی به قیمه رحم نمیکرد.
از شوخی گذشته، وقتی یک کنسرو قیمه پیدا میشد، خوار و خفیف میشد. هرکس به آن یکی تعارف میکرد، و آخر سر هم نفری یک توک قاشق میخورد. ولی مزه میداد. مثل قیمهی هیئت میچسبید؛ شاید بهخاطر چاشنی صفا و صمیمیت هیئتی که همراهش بود.
خیلی دلم برای خانه تنگ شده بود. نزدیک دو ماه بود که مرخصی نرفته بودم، غیر از همان دو روز که بهخاطر مامان رفته بودم، آن هم عجلهای. اما شرایط برای درخواست مرخصی مناسب نبود؛ اصلاً جایی نبود که بشود مرخصی گرفت.
یک هفته از بازگشتمان به مقر رودخانه گذشته بود که اعلام کردند جابجایی داریم، این بار به شمال غرب. یعنی باز عملیات کنسل شد؛ شاید هم از اول سرکار بودیم و قرار نبود عملیاتی در شیخسله انجام شود.
کاش میشد یک مرخصی دو سه روزه بروم تهران. دلم برای خانه تنگ شده بود؛ برای کوکوسیبزمینی و کتلتهای شیرین مامانم. خدایی، بچهی آدمیزاد خیلی بیوفاست! الان هم که دلم هوای خانه کرده، بهخاطر شکمم است...
پایان فصل شش
ادامه دارد...
کانال:
⌛️ ساعت صفر | دستنوشتههای آقای راوی ⌛️
@softzero
❓نظرتون چیه؟
بخش هفت را در مورد خانواده بنویسم!
دوستان حفظ آثار خیلی تاکید داشتن این کار را بکنم!