eitaa logo
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
222 دنبال‌کننده
424 عکس
207 ویدیو
3 فایل
هر آنچه مربوط به پایان رژیم کودک کش باشد. رهبری:ما گفته بودیم ۲۵ سال دیگر را نمی‌بینند اما گویا خودشان عجله دارند و زودتر می‌خواهند بروند. و دست نوشته های از روایت واقعی دوران درخشان دفاع مقدس و جبهه مقاومت
مشاهده در ایتا
دانلود
البته نامه زیر تایید شده دانیل آلونی (Danielle Aloni) به همراه دختر خردسالش، «امیلیا»، به مدت ۴۹ روز در اسارت حماس بود. در این مدت، او نامه‌ای به زبان عبری نوشت که در آن از رفتار انسانی و مهربانانه اسیرکنندگانش تشکر کرده بود. در این نامه، دانیل آلونی از مراقبت‌های ویژه‌ای که از او و دخترش صورت گرفته بود، قدردانی کرده و ابراز امیدواری کرده بود که روزی بتوانند به جای دشمنی، با یکدیگر دوست باشند. او همچنین از مهربانی، گرما و محبت اسیرکنندگانش سخن گفته بود. با این حال، خانواده او پس از انتشار این نامه، آن را «تبلیغات» خوانده و اعلام کردند که نباید به صحت آن باور داشت. این نامه در رسانه‌های مختلفی از جمله TRT World و Forward منتشر شده است. همچنین، ویدیویی از این نامه در شبکه جهانی توحید منتشر شده است: در ادامه، ترجمه تقریبی نامه‌ای را می‌خوانید ترجمه نامه اسیر اسرائیلی خطاب به گردان‌های قسام: > «به کسانی که ما را نگهبانی کردند، از شما بابت مراقبتی که از من و دخترم داشتید، تشکر می‌کنم. شما در شرایط سخت، با ما با مهربانی و انسانیت رفتار کردید. هرگز فکر نمی‌کردم در دل جنگ و در دل دشمن، کسانی را ببینم که برای انسانیت ارزش قائل باشند. به دخترم اجازه دادید که بازی کند، بخندد، و احساس امنیت کند. به من دارو دادید، غذای کافی دادید، و تلاش کردید ما را در آرامش نگه دارید. از شما ممنونم؛ و اگر روزی شرایط تغییر کند، کاش بتوانیم به‌جای دشمن، دوست باشیم. به امید صلح و درک متقابل میان انسان‌ها.» کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
30.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخش از حماسه فتح خرمشهر از زبان سردار جعفر جهروتی کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
سلام و وقت بخیر داستان هایی که نوشتید مخصوصا در مورد شهر مهران من با دل و جان می‌خواندم چون پدرم در مهران جانباز شدند و زمانی که ۲ ساله بودم فوت کردند .و هیچ خاطره ی جبهه ای از ایشون ندارم با خواندن خاطرات شما پدرم را تصور میکردم و به پدرم و همه ی رزمنده ها افتخار میکردم . ممنونم که خاطراتتون رو یادداشت میکنید که ما هم استفاده کنیم . ادامه دارد... کانال 👇 ⌛️ساعت صفر| 🗒دست‌نوشته های آقای راوی⌛️ 👆را به دوستان خود معرفی کنید @softzero
⌛️ساعت صفر|دست نوشته های آقای راوی⌛️
سلام و وقت بخیر داستان هایی که نوشتید مخصوصا در مورد شهر مهران من با دل و جان می‌خواندم چون پدرم د
این دلنوشته را با اشک خواندم بسیارند فرزندان شهدا و ایثارگرانی که هیچکاری برایشان نمیتوانم انجام دهم کاش مرا قابل میدانستید و میتوانستم جای پدرتان را پرکنم که میدانم جای پدر پرشدنی نیست
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چند روز بعد، متقیان من را با چند نفر دیگر فرستاد نزدیک سد دربندی‌خان عراق، کنار رودخانه‌ای چسبیده به مرز. وسط یک شیار در ارتفاع بالا مستقر شدیم؛ جایی که شب‌ها چراغ‌های شهر حلبچه عراق را می‌دیدیم. از آن زاویه، حلبچه شبیه یک هواپیمای مسافربری بزرگ بود که از سمت ایران به‌سوی شرق عراق پرواز می‌کرد. در مسیر، به یک پاسگاه مرزی متروکه ایرانی برخوردیم که هنوز آنتن بی‌سیمش روی دکل باقی مانده بود. همین‌طور گفتم حیف است؛ برویم آنتن را باز کنیم. فکر می‌کنم ارتفاع دکل حدود بیست متر می‌شد. بحث شد که چه کسی بالا برود، اما خودم داوطلب شدم. دکل خیلی عریض نبود؛ از همان‌ها که حالا برای آنتن وایرلس استفاده می‌کنند. یک آچار فرانسه، انبردست و پیچ‌گوشتی در جیب شلوارم گذاشتم و رفتم بالا. چشمتان روز بد نبیند! نوک دکل حدود سی سانت تکان می‌خورد، بدون بند مهار بالا رفته بودم؛ اما دیگر کار گردن‌گیرم شده بود. پاسگاه در دید عراقی‌ها بود ولی فاصله زیاد بود و واکنشی نداشتند. پاهایم را قلاب کردم دور دکل، دست‌هایم را دو طرف بردم سمت اولین پیچ. خیلی اذیت نکرد؛ راحت بازش کردم. اما دیدم اگر همه پیچ‌ها را باز کنم، آنتن می‌افتد و زحمتم هدر می‌رود. یکی از بچه‌ها را صدا زدم بیاید بالا، زیر پای من بایستد و آنتن را بگیرد تا من پیچ آخر را باز کنم. دردسرتان ندهم، به خدا رسیدم تا آنتن آزاد شد؛ دادیمش پایین. بعد هم به عنوان غنیمت تحویل مخابرات تیپ دادیم. هیشکی هم از من تشکر نکرد. چند کیلومتر بعد از پاسگاه، به محل استقرار رسیدیم. بلافاصله بعد از استقرار، شروع به ساخت سنگر کردیم؛ با گونی خاک، الوار و پلیتی که همراه‌مان بود. برای حفاظت هم یک پست نگهبانی کنار جاده زدیم که به اندازه‌ای کندیم تا یک نفر بتواند داخلش بایستد؛ عمق یک متر، عرض حدود هفتاد یا هشتاد سانت، و ارتفاع دو متر. دو سه روز که گذشت، پیشنهاد دادم آن حفره را ادامه بدهیم و یک اتاق در دل کوه بکنیم. چون بیکار بودیم و آن‌جا به‌دلیل نبود امنیت نمی‌شد زیاد پرسه زد، ماندن در یک‌جا روی اعصابم بود. گفتم حتی اگر کسی کمک نکند، خودم تنها کار را شروع می‌کنم. اما کم‌کم همه آمدند کمک. در عرض دو سه هفته، یک اتاق با ظرفیت شش یا هفت نفر کندیم. البته برای خواب کمی تنگ بود، اما جای کار داشت و می‌شد بزرگ‌ترش کرد. در فکرش هم بودیم. اما بعد از یک ماه، قرار شد تیم ما جابجا شود و تیم دیگری از بچه‌های ۱۰۷ بیایند جای ما. ما هم برگشتیم کنار همان رودخانه... در آن مدتی که آنجا بودیم، غذای گرم برایمان نیاوردند. یک کارتن مربای هویج، یک گونی بزرگ کنسرو، و یک گونی سه‌خط (از همان‌هایی که قدیم گندم در آن می‌ریختند) نان خشک داشتیم؛ صبحانه، ناهار و شام. با مربا زیاد مشکلی نداشتیم. اما کنسروها شده بود مصیبت. انگار مستقیماً از خط تولید، گونی‌ها را پر کرده بودند. هرچه باز می‌کردیم قورمه‌سبزی بود. تک‌وتوک قیمه درمی‌آمد که نبودید ببینید چه نبرد سختی سر تصاحب آن قیمه درمی‌گرفت! ایثار و ازخودگذشتگی کلاً تعطیل بود؛ کسی به قیمه رحم نمی‌کرد. از شوخی گذشته، وقتی یک کنسرو قیمه پیدا می‌شد، خوار و خفیف می‌شد. هرکس به آن یکی تعارف می‌کرد، و آخر سر هم نفری یک توک قاشق می‌خورد. ولی مزه می‌داد. مثل قیمه‌ی هیئت می‌چسبید؛ شاید به‌خاطر چاشنی صفا و صمیمیت هیئتی که همراهش بود. خیلی دلم برای خانه تنگ شده بود. نزدیک دو ماه بود که مرخصی نرفته بودم، غیر از همان دو روز که به‌خاطر مامان رفته بودم، آن هم عجله‌ای. اما شرایط برای درخواست مرخصی مناسب نبود؛ اصلاً جایی نبود که بشود مرخصی گرفت. یک هفته از بازگشت‌مان به مقر رودخانه گذشته بود که اعلام کردند جابجایی داریم، این بار به شمال غرب. یعنی باز عملیات کنسل شد؛ شاید هم از اول سرکار بودیم و قرار نبود عملیاتی در شیخ‌سله انجام شود. کاش می‌شد یک مرخصی دو سه روزه بروم تهران. دلم برای خانه تنگ شده بود؛ برای کوکوسیب‌زمینی و کتلت‌های شیرین مامانم. خدایی، بچه‌ی آدمیزاد خیلی بی‌وفاست! الان هم که دلم هوای خانه کرده، به‌خاطر شکمم است... پایان فصل شش ادامه دارد... کانال: ⌛️ ساعت صفر | دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ @softzero
❓نظرتون چیه؟ بخش هفت را در مورد خانواده بنویسم! دوستان حفظ آثار خیلی تاکید داشتن این کار را بکنم!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قرار شد بریم پادگان بیستون، به‌محض ورود اعلام کردند کسایی که مرخصی می‌خوان، درخواست بدن.خیلی خوب شد. یه مرخصی ۵ روزه گرفتم.رفتم تهران... این‌بار، وقتی رسیدم خونه، طوری دیگه به همه‌چی نگاه می‌کردم. وقتی خونه و خونواده‌ی شهید محسن نورانی و شهید محمدهادی کرمیان رو دیدم، بی‌اختیار به این فکر می‌کردم که جنس ما یکیه. از یک طبقه‌ی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بودیم. ما از همون طبقه‌ی کوخ نشین بودیم که امام (رحمت‌الله علیه) می‌گفت صاحبان اصلی انقلاب هستند. در قلعه‌مرغی، بابا به‌سختی یه خونه‌ی ۴۰ یا ۵۰ متری تو یکی از فرعی‌های قلعه‌مرغی به‌نام کوچه‌ی خیام پیدا کرده بود که دوتا اتاق ۱۵ متری تو در تو داشت با یه حیاط ده بیست متر. یه زیرزمین کوچک هم داشت که مثلاً آشپزخونه بود. کنار درِ ورودی حیاط، یه حوض آب کوچک هم بود که تابستونا اونجا آب‌بازی می‌کردیم؛ البته دور از چشم سادات خانم، زن صاحب‌خونه. نه که بداخلاقی کنه؛ بنده‌خدا خیلی زن مهربونی هم بود. به مامانم می‌گفت: «اسرافه! نذار بچه‌ها این آبو هی باز کنن.» زن مؤمن و مذهبی‌ای بود. تو خونشون جلسه‌ی قرآن و روضه می‌گرفت. مامان هم مشتاق شده بود، جلساتش می‌رفت. اونا طبقه‌ی دوم بودن و درِ خونشون هم از کوچه‌ی بغل بود. یکی از پسرای سادات خانم، ابراهیم بود که هم‌کلاسی بودیم. کلاس سوم و چهارم ابتدایی، یه مدرسه نزدیک خونه‌ی شهید نورانی، پشت خط آهن، درس می‌خوندم. تو همین محل بود که اولین‌بار در کلاس‌های قرآن شرکت کردم و چندتا از سوره‌های آخر قرآن رو حفظ کردم. بابا باید هر روز صبح، حدود نیم‌ساعت پیاده می‌رفت تا امام‌زاده معصوم (علیه‌السلام)، سوار سرویس پادگان کهریزک بشه. عصرها هم، چهار تا پنج بعدازظهر می‌رسید خونه. همون فاصله‌ی خونه تا امام‌زاده خیلی خسته می‌کرد. زمستون و تابستون، تو گرما و سرما، باید این مسیر طولانی رو می‌رفت. خوشبختانه همون موقع‌ها، یه دوره‌ای ارتش براش گذاشته بود که مجریش شرکت زیمنس آلمان بود و موضوعش آشنایی با دستگاهی به‌نام «تِلی‌تایپ» بود. حدود یک سال، به‌جای پادگان، می‌رفت خیابون آزادی، قبل از میدون انقلاب، روبه‌روی دانشکده کشاورزی، ساختمان اون شرکت. اول دوره، چند ماهی زبان انگلیسی باید می‌خوندن. خیلی هم خوب از پسش برمی‌اومد. همیشه نمره‌ی زبان بابا ۹۹ یا ۱۰۰ بود. تا یادم نرفته بگم، بابا چند سال بعد از استخدام در ارتش، در سال ۱۳۴۲، دبیرستان رو ادامه داد و اون سال‌ها تازه دیپلم گرفته بود. تا سیکل رو روستای جلیل‌آباد از توابع ورامین درس خونده بود، ولی اون‌جا بیشتر نداشت. پدرش با اینکه خودش سواد درست‌ودرمانی نداشت و فقط می‌تونست قرآن بخونه، ولی برای بچه‌ها خیلی تلاش کرد. به‌خصوص دو تا پسر اولش رو با مشقت زیادی وادار به تحصیل کرده بود. برای همون سیکل (مدرک نهم آن زمان)، هر روز باید چند کیلومتر پیاده، و دو سال آخر هم با یک دوچرخه‌ی ۲۸ چینی دوتایی، می‌رفتن جلیل‌آباد. بابا گاهی می‌گفت برای گرفتن همون دوچرخه، پدرشون چقدر زحمت کشید. بابا که دیپلم گرفته بود، از طرف ارتش برای دوره‌ی تِلی‌تایپ انتخاب شده بود. مامان، تمام این سال‌ها مشوق واقعی بابا بود. همیشه شب‌ها که دور هم می‌نشستیم، به ما می‌گفت: «ببینید باباتون چه نمره‌های خوبی گرفته!» تا دیپلم، بابا مجبور بود شبانه درس بخونه و مامان این‌طوری، هم به بابا انگیزه‌ی ادامه‌ی تحصیل می‌داد، هم مثلاً می‌خواست به ما بگه خوب درس بخونیم. اما من یکی که اصلاً گوشم بدهکار نبود! اصلاً درس‌خون نبودم. با حقوق ارتش، زندگی سخت می‌گذشت. این رو اون موقع نمی‌فهمیدم، بعداً که به‌قول قدیمی‌ها آب زیر پوستمون افتاد و پای درد دل مامان که نشستم، تعریف کرد که: حقوق بابات کفاف خرج خونه رو نمی‌داد. اجاره‌خونه، هم که اون موقع‌ها قرارداد دوساله می‌نوشتن، بالا بود. تا سال ۵۵ مستأجر بودیم. مامان تا قبل از اینکه بیایم قلعه‌مرغی، خیاطی می‌کرد. البته قلعه‌مرغی هم با یه چرخ برقی که داشت، گاهی برای همسایه‌ها خیاطی می‌کرد، ولی نه مثل قبل... مامان مدتی پیشِ پدرش بود که پشت پارک ولیعصر (اون موقع اسمش ولیعهد بود)، مغازه‌ی خیاطی کوچکی داشت. پدر مامان از ۱۵ سالگی یتیم بود و به دلایلی که هیچ‌وقت نفهمیدم، از تربت حیدریه کوچ می‌کنه تهران. آدم خودساخته‌ای بود. خودش با شاگردی، خیاط خبره‌ای می‌شه و بعد از ازدواج با مادربزرگم، کوچ می‌کنن به خوزستان. اون‌جا وضع مالیش خیلی خوب می‌شه، اما بعد از چهارده، پانزده سال، بچه‌ی بزرگش که دختری به‌نام عصمت بود، مبتلا به سرطان می‌شه. برای درمان، مجبور می‌شه همه‌ی زندگی رو بفروشه، به تهران بیاد و خرج درمان دخترش کنه. متأسفانه این بچه عمرش به دنیا نبود و از دست رفت. ادامه دارد... کانال ⌛️ساعت صفر | 🗒 دست‌نوشته‌های آقای راوی ⌛️ را به دوستان خود معرفی کنید. @softzero