میخوام برای سال جدیدم کاری کنم، که حداقل بتونم باور کنم واقعا سال نو شده.
میخوام هرچی حس منفی و بدی که امسال تجربه کردم روی کاغذ بنویسم و همهشون رو توی یه چاله کنار کوه، چال کنم.
امسال نباید، نمیخوام و دیگه نمیتونم از یه سوراخ دوبار گزیده شم.
یه مراسم شخصی برای سال جدید.
هدایت شده از # قدقد
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فانوس دریایی.
این آخرین چیزیه که توی زمانی که نه سال ۱۴۰۳ست، و نه ۱۴۰۴، مینویسم.
از امسال چیزهای زیادی یادگرفتم.
لازم نیست همیشه توی جمع باشی. ممکنه کسی حال واقعی دلت رو نفهمه. ممکنه کسی رو پیدا نکنی که بجای دنبال مقصر گشتن، فقط به حرف دلت و اونچه که بهت گذشته، گوش کنه. ممکنه صمیمیت هایی که دیر بدست اومدن، زود از دست برن. ممکنه که توی خلوت گریه کنی و کسی نفهمه. ممکنه که بفهمی چقدر زود داره میگذره. ممکنه بفهمی تو داری خوشگلتر از قبل میشی؛ ولی اون موهای سفید مامانبابات میشن یه غم بزرگ کنج دلِت.
ممکنه بفهمی چقدر زندگی کوتاهه، چقدر ما کم کنار همیم، چقدر کم عشق میورزیم، چقدر کم حس واقعیمون رو بروز میدیم، چقدر کم وجود داریم، چقدر کم هوای هم رو داریم.
یا حتی ممکنه بفهمی که چقدر این دنیا خاکستریه، چقدر زیاد تنفر میورزیم، چقدر زیاد خود واقعیمون رو زندونی کردیم، چقدر زیاد از خودمون فاصله گرفتیم.
چقدر زیاد میترسیم از اعتماد کردن، چقدر زیاد فرصتها رو سوزوندیم، چقدر زیاد همو نشنیدیم و چقدر زیاد از هم دور شدیم.
میدونم که تا دنیا، دنیا بوده، همینطوری بوده. پر از غم، درد، تنهایی. پر از شکستگی، مثل زمینی که ازبس آفتاب بهش خورده، ترک ترک شده.
اما همونطور که این دنیای خاکستری، نصفش سیاهه، نصف دیگهش سفیده. نصف دیگهش نور داره، امید داره؛ و جوونهها از دل شکستگیها رشد میکنن.
---
ادامهش رو دارم ۱ فروردین ۱۴۰۴ مینویسم.
داشتم میگفتم، اگه ماه هست، خورشیدی هم وجود داره. اگه یین هست، یانگ هم وجود داره. اگه شب هست، روز هم وجود داره. اگه پریشانی هست، آرامش هم وجود داره.
درآخر، فکر میکنم "بهار" پاداش درختهایی میشه که زمستون سخت رو پشتِ سر گذاشتن.
-ریحانه.ر
-۳۰ اسفند ۱۴۰۳ و ۱ فروردین ۱۴۰۴.
صبح زود. بارون نمنم. آسمون نیمهابری. خیابونای خیس. بوی خاک نمخورده. صدای گنجشکها و یاکریم.
کاش میشد این لحظه رو ذخیره کرد.