دو روزه تلگرام دوباره نصب کردم، خواهرم هرچی میفرسته راجعبه فوتباله. فکرکنم منم دارم مثل اون میشم😂
درواقع همه چیز از دوستِ خواهرم شروع شد، اون خواهرم رو به فوتبال علاقهمند کرد و حالا این چرخه ادامه دارد..
فانوس دریایی.
برگام ریخت وقتی فهمیدم بازیگر نقشاصلیِزن این سریال، بریتانی مورفی، فوت کرده، اونم توی ۳۲ سالگی
و معلوم نیست واقعا فوت کرده یا نه، یعنی احتمال قتل و اینا هم هست
واقعا برگام ریخت.
فانوس دریایی.
Feeling blue.
داشتم فراموش میکردم که من هم میتونم یک خالق باشم.
بعد مدتها بهصورت جدی نشستم تا یه چیزی بکشم، و نتیجهش این بود. یه بخشی از خودم رو روی کاغذ کشیدم. حرفهایی که هیچوقت گفته نشدن، تبدیل به خطوط شدن.
دیشب که تمومش کردم، ذوق داشتم که سریعتر برای همه بفرستم تا نظرشون رو بشنوم؛ اما الان که بیدار شدم، شک داشتم که آیا به اندازه کافی خوب هست؟
سوالی که اینروزها راجع به همه چیز از خودم میپرسم، سوالی که ازش متنفرم،
و جواب اینه که نه، هرگز به اندازه کافی خوب نیست. همهچیز دربارهی من.
صبح همیشه یه لایهی منطق روی همهی احساساتم میکِشه. شب با ذوق و شوق خوابیدم، اما صبح که شد واقعیت دوباره خورد تو صورتم.
نقاشیه رو صدبار نگاه کردم.
فهمیدم دستش اصلا ظریف نیست، اما یهبار دیگه نگاهش کردم و فهمیدم همین دست غیرظریفش رو دوست دارم.
کک و مکاش خیلی بد و زیادی از حد شدن، چشماش اونطور که باید حس رو منتقل نمیکنن. همهی این چیزا رو قبول دارم و میدونم به اندازهی کافی خوب نیست. ولی یه چیزی دیگه هم میدونم، اینکه قرار نیست همیشه این وضعیت ثابت بمونه.