فانوس دریایی.
منم همینطور منم همینطور؛
منتها همواره در این مسیر، چیزی جز تنهاییِ دوباره دستگیرم نشده.
فانوس دریایی.
منم همینطور منم همینطور؛ منتها همواره در این مسیر، چیزی جز تنهاییِ دوباره دستگیرم نشده.
صدالبته که ضعفهام رو انکار نمیکنم.
ولی خب هیچوقت نخواستم اگه برای کسی وقت گذاشتم، فقط دوستای سطحی و معمولی باشیم.
اگه بیشتر از بقیه وقت میذارم یعنی دلم یه دوستی صمیمی رو میخواد، نه دوستیای که من همهچیز رو راجعبه خودم بریزم رو میز و تو ماست باشی.
فانوس دریایی.
ولی به لطف اتفاقهای ۱۴۰۳، مهمترین اصل زندگیم رو فهمیدم و اونم اینکه:
خانواده مهمترین چیزه.
خانواده همیشه برات میمونه.
خانواده همیشه خوبیت رو میخواد.
خانواده سربهسرت میذاره، ولی رهات نمیکنه.
خانواده تو رو حذف نمیکنه.
خانواده همیشه باهاته.
خانواده هرچقدر هم یه روز باهات بد باشه، اما تهش بازم خانوادهست.
چون این "خانواده"ست؛ یه چیزی فراتر از پیوند خونی.
در آخر،
هرچقدر هم درمورد بندر نفرتپراکنی کنم؛ اما این دفعه، منم ته ته دلم به اون قضیهی "هیچجا بندر نابو" اعتقاد پیدا کردم.
کاش میشد فردا مدرسه بود و اون حس مزخرف سوهانکشیدن روح در روز قبل مدرسه رو تجربه نکنم.