از دهم اردیبهشت دیگه مدرسه نمیریم تا موقع نوبت دوم🤙🏻
تنها خبری که میتونست منو دلشاد کنه:
دلم میخواد بدونم امسال هم جشن آخر سالی چیزی داریم؟
واقعا دلم لک زده براش
پارسال که بجای جشن رفتیم قشم ولی حالا فرقی نداره برام خیلی.
یکی از دوستام امروز دارن میرن کیش و من فقط میتونم دربارهش حسرت بخورم که کاش ما هم حداقل میرفتیم قشم.
ولی کنکور و نهایی خواهرم مثل بختک این چندماه افتاده روی زندگی همهمون. البته شرایط خواهرم رو میفهمم و میدونم شرایط مهمیه، اعتراضی ندارم ولی خب طبیعتا یهذره ناراحتم🤏🏻
دغدغه های یک انسان مادی.
فانوس دریایی.
💔-
یه طورایی امیدوار بودم که غزه حداقل قراره یکم رنگ و بوی آرامش بگیره، ولی اخبارها رو که هرازگاهی میخونم واقعا حس میکنم آتیشی که به عنوان انسانیت برافروخته بودیم، حالا داره تبدیل به خاکستر میشه و ما انگار داریم توی خاکسترها دنبال نشونهای از گرما میگردیم.
دنیا لال شده. هیچکاری از دستم برنمیاد. و از ته قلبم میگم: کاش کاری از دستم بر میومد.
نمیدونم دارم با چه محرکی ادامه میدم. فقط بخاطر مامانم. و بابام.
خانواده تو دقیقا چی هستی؟ کی هستی؟
چقدر آدم بودن سخته.
گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به هرچی فکر کنی به غیر از چیزایی که الان داری بهشون فکر میکنی.
اینم یکی دیگه از باگهای انسان بودن.
احتمالا اگه با گاوهای مزرعه معاشرت میکردم، انقدر درگیری ذهنی نداشتم.
فانوس دریایی.
چقدر آدم بودن سخته. گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به ه
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم.
امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا مامانوبابام بدست اومده. نمیخوام از دستش بدم. قدردانشم.
و خودم هم خستهم از اینهمه انرژی منفیای که خودم به خودم ساطع میکنم.
فقط چرا مغزم خاموش نمیشه؟
فانوس دریایی.
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم. امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا
بعد میگن چرا کتاب میخونی؟ چرا کتاب دوست داری؟
خب دقیقا جواب همینجاست، میخوام مغزم خاموش شه، دیگه فکر نکنه، فقط باشه و بودن رو تجربه کنه.