فانوس دریایی.
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم. امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا
بعد میگن چرا کتاب میخونی؟ چرا کتاب دوست داری؟
خب دقیقا جواب همینجاست، میخوام مغزم خاموش شه، دیگه فکر نکنه، فقط باشه و بودن رو تجربه کنه.
امروز بعد سه سال، دوباره مافیا بازی کردم.
اولین باری که مافیا بازی کردم، کلاس هفتمی بودم و با بچههای انجمن ادبیاتِ مدرسهمون رفتیم پارک بانوان و مافیا بازی کردیم.
خلاقیتشون توی اسامی واقعا جالب بود و اومده بودن اسمهای کاراکترها رو بجای مثلا پدرخوانده و شهروند و فلان، از اسامی شاهنامه استفاده کرده بودن(الان یادم نمیاد چی به جای چی بود🫠)
بعد منی که اونموقع هیچوقت بازی نکرده بودم و هیچ تصوری راجع به بازیش نداشتم، شدم پدرخوانده!
واسه دور اول وقتی نوبت من شد، من مودم اینطوری بود که: حرف خاصی ندارم، شب بخیر.
یعنی ضایعترین آدم جهان بودم و میخواستم کلهم رو بکوبم تو درخت بعدش که همه به من شک کردن🤣🤣
آخرشم افتادم بیرون و باختم.
برای همین دیگه کلا علاقهای به مافیا بازی کردن نداشتم تا اینکه امروز بچهها کلی بهم اصرار کردن که باید حتما بازی کنی و فلان و اینا، هرچقدر هم میگفتم بخدا بلد نیستم حرف حالیشون نبود😔
بعد مدت کوتاهی، بچهها کلافه شده بودن از بس توضیح دادن به من🤣🤣 هیچی شکرخدا همونموقع ها گرفتم موضوع رو و رفتیم سراغ بازی.
هرچند خیلی جدی نبود و وقتمون هم کم بود، بنظرم خیلی باحال بود و بعدا باز هم حتما بازی میکنم. یکی از دلایلی که خوشم میاد ازش اینه که واقعا تو یاد میگیری استدلالت رو با منطق بچینی، از خودت دفاع کنی. و یهطورایی یاد میگیری که تا هیچی از کسی نمیدونی، بهش اعتماد نکنی. چه توی بازی و چه دنیای واقعی.
اون وقتی که هالهی زرد رنگ خورشید میخوره تو صورت، آدمیزاد از همهوقت قشنگتره.
یکی بهم زنگ زد و گفت: خانم فلانی؟
من فکرکردم منظورش مامانمه و گفتم من دخترشون هستم.
بعد طرف فکرکرد اشتباه زنگ زده و قطع کرد. حالا میرم نگاه میکنم، میبینم که پارسال هم همین شماره برای مسابقه قرائت بهم پیام داده بود🤣🤣
بیچاره درست تماس گرفته بود ولی من اشتباه منظورش رو گرفتم، حالا چیکار کنم؟😔😂
آدما بهت میگن همهچیز رو بگو،
و وقتی همهچیز رو بهشون میگی، اینطوریاَن که تو فقط همهچی رو پیچیده میکنی.
از اول میدونستم قرار نیست متوجه بشی وگرنه خودم بهت میگفتم، چرا اصرار میکنی؟