یکی از دوستام امروز دارن میرن کیش و من فقط میتونم دربارهش حسرت بخورم که کاش ما هم حداقل میرفتیم قشم.
ولی کنکور و نهایی خواهرم مثل بختک این چندماه افتاده روی زندگی همهمون. البته شرایط خواهرم رو میفهمم و میدونم شرایط مهمیه، اعتراضی ندارم ولی خب طبیعتا یهذره ناراحتم🤏🏻
دغدغه های یک انسان مادی.
فانوس دریایی.
💔-
یه طورایی امیدوار بودم که غزه حداقل قراره یکم رنگ و بوی آرامش بگیره، ولی اخبارها رو که هرازگاهی میخونم واقعا حس میکنم آتیشی که به عنوان انسانیت برافروخته بودیم، حالا داره تبدیل به خاکستر میشه و ما انگار داریم توی خاکسترها دنبال نشونهای از گرما میگردیم.
دنیا لال شده. هیچکاری از دستم برنمیاد. و از ته قلبم میگم: کاش کاری از دستم بر میومد.
نمیدونم دارم با چه محرکی ادامه میدم. فقط بخاطر مامانم. و بابام.
خانواده تو دقیقا چی هستی؟ کی هستی؟
چقدر آدم بودن سخته.
گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به هرچی فکر کنی به غیر از چیزایی که الان داری بهشون فکر میکنی.
اینم یکی دیگه از باگهای انسان بودن.
احتمالا اگه با گاوهای مزرعه معاشرت میکردم، انقدر درگیری ذهنی نداشتم.
فانوس دریایی.
چقدر آدم بودن سخته. گاهی فقط دلت میخواد یادت بره چی هستی، کی هستی. فقط اون دکمه خاموش رو بزنی و به ه
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم.
امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا مامانوبابام بدست اومده. نمیخوام از دستش بدم. قدردانشم.
و خودم هم خستهم از اینهمه انرژی منفیای که خودم به خودم ساطع میکنم.
فقط چرا مغزم خاموش نمیشه؟
فانوس دریایی.
میدونم، و هرگز نمیخوام ناشکری کنم. امکانات و شرایطی که دارم واقعا چیزیان که با تلاش خودم و مخصوصا
بعد میگن چرا کتاب میخونی؟ چرا کتاب دوست داری؟
خب دقیقا جواب همینجاست، میخوام مغزم خاموش شه، دیگه فکر نکنه، فقط باشه و بودن رو تجربه کنه.
امروز بعد سه سال، دوباره مافیا بازی کردم.
اولین باری که مافیا بازی کردم، کلاس هفتمی بودم و با بچههای انجمن ادبیاتِ مدرسهمون رفتیم پارک بانوان و مافیا بازی کردیم.
خلاقیتشون توی اسامی واقعا جالب بود و اومده بودن اسمهای کاراکترها رو بجای مثلا پدرخوانده و شهروند و فلان، از اسامی شاهنامه استفاده کرده بودن(الان یادم نمیاد چی به جای چی بود🫠)
بعد منی که اونموقع هیچوقت بازی نکرده بودم و هیچ تصوری راجع به بازیش نداشتم، شدم پدرخوانده!
واسه دور اول وقتی نوبت من شد، من مودم اینطوری بود که: حرف خاصی ندارم، شب بخیر.
یعنی ضایعترین آدم جهان بودم و میخواستم کلهم رو بکوبم تو درخت بعدش که همه به من شک کردن🤣🤣
آخرشم افتادم بیرون و باختم.
برای همین دیگه کلا علاقهای به مافیا بازی کردن نداشتم تا اینکه امروز بچهها کلی بهم اصرار کردن که باید حتما بازی کنی و فلان و اینا، هرچقدر هم میگفتم بخدا بلد نیستم حرف حالیشون نبود😔
بعد مدت کوتاهی، بچهها کلافه شده بودن از بس توضیح دادن به من🤣🤣 هیچی شکرخدا همونموقع ها گرفتم موضوع رو و رفتیم سراغ بازی.
هرچند خیلی جدی نبود و وقتمون هم کم بود، بنظرم خیلی باحال بود و بعدا باز هم حتما بازی میکنم. یکی از دلایلی که خوشم میاد ازش اینه که واقعا تو یاد میگیری استدلالت رو با منطق بچینی، از خودت دفاع کنی. و یهطورایی یاد میگیری که تا هیچی از کسی نمیدونی، بهش اعتماد نکنی. چه توی بازی و چه دنیای واقعی.