eitaa logo
فانوس دریایی.
56 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
فانوس دریایی.
+++
بعد اینطوریه که هرسال این توانایی‌هات لول آپ میشه
جریان اینه که هممون اشتباه می‌کنیم؛ طبیعتا چون انسانیم. چیزی که مهمه اینه که بالاخره اشتباهت‌ رو بفهمی و سعی کنی بهتر از دیروزت باشی. دیر یا زودش مهم نیست.
دبیر عربی امروز گفت فلانی من از اول سال تو نَخِتَم. (از اول سال سرکلاسش خواب بودم، جلسه های اول وقتی اسممو‌ خوند گفتم ریحانه غایبه) و ازین حرفا که باید چیزای مقوی بخوری و کمبود ویتامینی‌ چیزی نداری و این حرفا. البته میدونم از روی دلسوزی و مهربونی‌ش بود ولی بازم سم بودنش رو نمیتونم انکار کنم😂😂
الان کل ایران این‌شکلی‌ن‌ که واو زیباترین فصل سال شروع شد❤️‍🔥 اما درمورد بندر، عزیزم اینجا فقط هوا داره گرم‌تر از دیروز میشه.
پشت کاجستان ، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب. شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط. من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و فضا. می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک. یک نفر دلتنگ است. یک نفر می بافد. یک نفر می شمرد. یک نفر می خواند. زندگی یعنی : یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته. یک نفر دیشب مرد و هنوز ، نان گندم خوب است. و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند. قطره ها در جریان، برف بر دوش سکوت و زمان روی ستون فقرات گل یاس. -سهراب سپهری
وای بچه ها فیلمجو‌ رو برای سریال پیدا کردم و perfect. دیگه لازم نیست اینترنت رو زیر و رو کنم تازه نگران زیرنویس خراب باشم 💅🏻
من بسیار آدم "اینو برات فرستادم فقط چون‌ باهاش یادت افتادم"ای هستم.
دیروز توی راه مدرسه با اینکه به خودم گفته بودم شیمی بخونم، ولی چشمام‌ همش می‌رفتن سمت پنجره. شاید چون بعد مدت‌ها اون حس آشنای "تماشای جریان زندگی آدما از دور"، برگشته بود: خانمی که منتظر اتوبوس بود و داشت موهای بلوند‌ زیر مقنعه‌ش رو مرتب می‌کرد. پیرمردی که با دوچرخه‌ش سمت خیابون اصلی پیچید، دوچرخه‌‌ش کم‌سن تر از خودش بود. اما تصویری که بیشتر توی ذهنم موند، اون سه نفری بودن که با فاصله‌ای حدود سه چهار متر، پشت سر هم توی پیاده‌رو قدم می‌زدن: جلوتر از همه یه پسر دبیرستانی که کیفشو یه‌وری انداخته بود. وسطی مرد حدودا ۳۰ ساله‌ای با کیفیت سامسونت توی دست راستش. و آخر از همه مردی بین ۴۰ تا ۵۰ سالگی که موهاش جوگندمی‌ بود و قدم‌هاش کندتر از بقیه، شاید زمان براش کندتر می‌گذشت. انگار داشتم تکه‌ای از زندگی رو تماشا می‌کردم: سه تا نسل، سه تا داستان؛ توی یه خط ولی درحال حرکت. زندگی‌ای که کامل نبود ولی داشت با جریانِ خودش جلو می‌رفت. یعنی آخرِ این خط به‌کجا ختم میشه؟