پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
-سهراب سپهری
فانوس دریایی.
الان کل ایران اینشکلین که واو زیباترین فصل سال شروع شد❤️🔥 اما درمورد بندر، عزیزم اینجا فقط هوا د
نه واقعا بیانصافی خوب نیست. واقعیتش هوا صبح خوبه
وای بچه ها فیلمجو رو برای سریال پیدا کردم و perfect.
دیگه لازم نیست اینترنت رو زیر و رو کنم تازه نگران زیرنویس خراب باشم 💅🏻
دیروز توی راه مدرسه با اینکه به خودم گفته بودم شیمی بخونم، ولی چشمام همش میرفتن سمت پنجره. شاید چون بعد مدتها اون حس آشنای "تماشای جریان زندگی آدما از دور"، برگشته بود:
خانمی که منتظر اتوبوس بود و داشت موهای بلوند زیر مقنعهش رو مرتب میکرد.
پیرمردی که با دوچرخهش سمت خیابون اصلی پیچید، دوچرخهش کمسن تر از خودش بود.
اما تصویری که بیشتر توی ذهنم موند، اون سه نفری بودن که با فاصلهای حدود سه چهار متر، پشت سر هم توی پیادهرو قدم میزدن:
جلوتر از همه یه پسر دبیرستانی که کیفشو یهوری انداخته بود. وسطی مرد حدودا ۳۰ سالهای با کیفیت سامسونت توی دست راستش. و آخر از همه مردی بین ۴۰ تا ۵۰ سالگی که موهاش جوگندمی بود و قدمهاش کندتر از بقیه، شاید زمان براش کندتر میگذشت.
انگار داشتم تکهای از زندگی رو تماشا میکردم: سه تا نسل، سه تا داستان؛ توی یه خط ولی درحال حرکت. زندگیای که کامل نبود ولی داشت با جریانِ خودش جلو میرفت.
یعنی آخرِ این خط بهکجا ختم میشه؟
- امروز قراره برای بازدید بیان، چرا انقدر ترتیب صندلیهاتون نامرتبه؟
+خانوم داریم وضعیت ذهنیمون رو نشون میدیم.
فانوس دریایی.
بعضی وقتا باید درباره همهچیز مودت اینطوری باشه که: به کتفم؛ و بری سراغ اون سریال/فیلم/کتاب حالخوب
زندگی رو از جایی برای خودم سخت کردم که تقریبا یادم رفت بجای اورثینک، میتونم یه کتاب بخونم و توی دنیاش غرق شم.