فانوس دریایی.
سهشنبهی هفتهی قبل، با بهار.
همونی که کتاب مغازهی جادویی رو بهم داد.
فانوس دریایی.
این بستنی تنها جشن ستارگان ما بود.
بخاطر قضیهی اسکله، واقعا جالب نبود که مدرسهی ما بخواد جشن بگیره. گفتن تا چهلم بشه و ایشالا با جشن فارغالتحصیلی دوازدهمیا، برای ما هم جشن میگیرن.
حالا درسته واقعا به دلم مونده جشنش ولی خب فکر میکنم لازم نیست همیشه به دلم بها بدم که. بعضی وقتا چیزای مهمتری هست.
فانوس دریایی.
همسایهی طبقهی چهارمی که آشپزی و شیرینیپزیش واقعا ۱۰/۱۰ئه، برامون کاپکیک آورد. نمیدونم مال دقیقا چه روزیه، واسه همین هفتهست.
گفت برای نرجس و ریحانه آوردم که میخوان درس بخونن. آخه زن چرا انقدر تو خوبی😭❤️🔥
کلا همیشه اینطوریه، هرچی درست میکنن برای ما هم خیلی وقتا میارن و ما هم متقابلا غذا یا شیرینی یا دسرمون رو توی ظرف خودشون پس میبریم.
النا با دوتا دختراش که اونام دبستانین دوسته(یهطورایی). خلاصه که خوشقلبی این همسایهمون واقعا خیلی خیلی قشنگه😭😭
فانوس دریایی.
دستبند النا خانوم.
ایشون عاشق دستبند درست کردنه(سلطان👑)؛ تازه این دفعه اول اسمش رو هم گذاشته وسط دستبندش.
هدایت شده از مسلمون pov
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"ما آدما روح هستیم، نه جسم" اینو یادت نره.🌬
★@muslim_pov