کاش میشد آنشرلی بودم. چه بدونم مثلا موهام رو آتیش بوسیده بود و کنار پنجرهی اتاقم یه درخت گیلاس با شکوفههاش قد کشیده بود. یا مثلا یه دوستی مثل داینا داشتم و یه تیکهی موهامون رو یادگاری برای هم میچیدیم. با نور شمع از پشتِ پنجره به هم علامت میدادیم که بریم خونه اونیکی. باهم از کوچهی عاشقها رد میشدیم. یکی که بیاد خونمون و اشتباهی با شراب* بهجای مربای تمشک، ازش پذیرایی کنم.
یا کاش میشد جای ولِنسیِ کتاب قصرآبی بودم. یه قصر آبی توی اسپانیا داشتم، لباس سبز میپوشیدم و با ماشین شهر رو زیر پا میذاشتم.
به اینها فکر میکنم و منتظر جاهای خوب زندگی خودم میمونم، اما چی میشه اگه کل این زندگی به انتظار کشیدن بگذره؟ و شاید همین ترسه که من رو وادار به حرکت میکنه.
چون هنوز گرینگیبلز رو ندیدم، طعم پاستا رو توی خود ایتالیا امتحان نکردم، رقصیدن رو یاد نگرفتم، بقیهی کتابای مونتگمری رو نخوندم، مامانبابام رو با پول خودم مهمون نکردم.
چون بیشتر از موهای سرم رویا بافتم و میخوام باز هم ببافم و یکییکی واقعیشون کنم.
پ.ن*: حالا درسته شراب ندارم(توبه📿)ولی شما اصل موضوع رو بگیرید.
فانوس دریایی.
اول حس میکردم رنگاش خیلی بد شدن
الانم فعلا نظری ندارم تا وقتی دورگیریش کنم✅️
خب تموم شد.
اول فکر میکردم رنگایی که استفاده کردم خیلی جیغ و زیاده، اینطوری که فکر کردم قراره زشت بشه😂
بعد با خودم گفتم صبر کن معمولا وقتی دورگیری میشه نقاشی خیلی بهتر میشه
و واقعا هم همینطور بود.
الان دیگه انقدر عاشق رنگاش شدم که نقاشیهای قبلیم بنظرم زشت میان😂😂