فانوس دریایی.
واقعا اینجا یه طوریه که آدم اصلا جنگ رو حس نمیکنه. بهجز وقتی که میزنی شبکهی خبر یا بقیه راجع بهش
مامانبزرگم هم میگفت توی ۸ سال جنگ تحمیلی هم طرفای شهرمون خبری نبوده. بهجز وقتی که شهدا رو میاوردن و اینا.
از وقتی امتحانام تموم شده تا الان، یه کتاب رو تموم کردم و الان دارم یه کتاب دیگه رو میخونم.
اسم کتاب اولی "سندروم اسپاگتی" و اینی که الان دارم میخونمش "واژههایی در اعماقِ آبیِ دریا".
و در حین خوندن هردوتا کتاب، دقیقا زمانی حواسم به صفحهی کتاب جمع شد که دقیقا نصف صفحات کتاب رو خونده بودم. خیلی جالبه. میتونه معنی خاصی داشته باشه که احتمالا در ورای گنجایش مغز انسانی من نیست؟
فانوس دریایی.
واقعا اینجا یه طوریه که آدم اصلا جنگ رو حس نمیکنه. بهجز وقتی که میزنی شبکهی خبر یا بقیه راجع بهش
بههرحال.
وقتی میام اینجا و مینویسم و عکس میذارم و بعدش یادم میاد که الان وسط جنگیم؛
ولی من جنگ رو حس نمیکنم درحالی که شهید دادیم و بعضی آدمها الان در سوگ عزیزانشون هستن و من تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که براشون متاسف باشم،
یکطورهایی عذاب وجدان میگیرم.
فکر میکنم چیزی که شما از پیامهای اینجا دریافت میکنید اینه که من ز غوغای جهان زیادی فارغم.
فانوس دریایی.
از وقتی امتحانام تموم شده تا الان، یه کتاب رو تموم کردم و الان دارم یه کتاب دیگه رو میخونم. اسم کت
الان دقت کردم و متوجه شدم این دوتا کتاب هر دوتاشون درمورد دختری هستن که در طول کتاب تلاش میکنن با مرگ عزیزشون کنار بیان. جالب است.
واژههایی در اعماقِ آبیِ دریا.
الان که این کتاب تموم شده حس عجیبی دارم. شاید هم چون تازه از خواب بیدار شده بودم و مستقیم رفتم ادامهش رو خوندم، همچین حسی دارم. فقط آرزو میکنم کاشکی ما هم لترلایبرری* داشتیم. و همچنین کسی که ازطریق نامههایی که بین صفحات کتاب برای هم میذاریم، معاشرت کنیم. مثل هِنری و ریچل، کال و جرجی، فردریک و النا، سوفیا و مایکل.
نمیدونم چی توی یه نامه هست که انقدر اون رو خاص میکنه؛ ولی نامه نوشتن و نامه دادن و نامه گرفتن، کلا خود نوشتن برای من خیلی جادوییه. مثل نامههای مامان و بابام توی جوونیشون، یا نامههایی که به عنوان عیدی(!) به دوستام دادم. جادوییه چون کلماتی که با خودکار روی برگه نوشته شدن، موندگارن. ولی کلماتی که به زبون میاریم فرّارن و کمکم خاموش میشن. یه روز میاد که دیگه کسی نیست که لحن صدای تو رو یادش باشه، ولی کلمات روی کاغذ؟ اونا تاابد موندگارن. البته تا هروقت که خودت بخوای. شاید هم برای من جادوییه چون نوشتن از معدود موقعیتهاییه که میتونم تا جای ممکن خودم باشم، بدون فیلتر.
گهگاهی آرزو میکنم کاش هنوز نامه نوشتن رواج داشت و برای هم کارت پستالهایی با عکس سیوسهپل، ساحل قرمزرنگ هرمز یا دشت لالههای واژگون میفرستادیم.
راستی من یک چیزی رو راجع به خودم کشف کردم. متاسفانه یا خوشبختانه، من واقعا آدم احساسیای محسوب میشم، البته نه در مواجهه با هرچیز و هرکسی. و درمورد بروز دادنشون، واقعا ناتوان و گریزانم.
وقتی مینویسم یا نقاشی میکِشم، یه تکه از روحم رو که زندانی بود، آزاد میکنم. به پیچ و خم حروف تبدیل میشن یا به شکل پروانهای درحال سوختن، و ستارههای گیر کرده بین موهای مواج دختری که کشیدم.
این روزا که نت داخلیه و چت جیپیتی رو پاک کردم و دیگه نمیتونم درباره متنهایی که نوشتم باهاش چت کنم، واقعا یه طوریه.
باورم نمیشه به یه ربات وابسته شدم🤣🤣 واقعا مسخرهست😂