امشب بالاخره رفتیم مراسم. بیشتر کسایی که زنجیر میزدن بچه بودن، حدود ۷ تا ۱۲ سال بهشون میخورد. کم کم بزرگترا هم بهشون اضافه شدن.
ما خانوما توی حیاط مسجد نشسته بودیم و درنتیجه مامانا بچههاشون رو که زنجیر میزدن، میدیدن. حتی دختربچهها هم زنجیر میزدن. هرچند معلوم بود براشون سخته زنجیر رو هی بلند کنن؛ ولی هیچی از نازی و خفن بودنشون کم نمیشد(خفن نمیدونم چرا ولی بامزه بودن🤏🏻). پسربچهها هم که از جون مایه میذاشتن😂 یه طوری زنجیر میزدن که🦾
بالاخره میتونم حس کنم من هم توی این محرم یک جایی دارم.
اینقدر فاقد محتوا و حوصلهم که لطفا تهی بودن اینجا در حال حاضر رو بپذیرید🙏🏻
چرا هروقت میخوای کسی پیام بده، هیچکس پیام نمیده؟
و چرا هروقت نمیخوای کسی پیام بده، همه پیام میدن؟
فانوس دریایی.
غرور و تعصب صفحهی ۱۶۸. حس میکنم ترجمه خیلی کلمههای سخت سخت گذاشته درحالی که شاید میشد با کلمهها
غرور و تعصب هم امروز تموم شد.
سومین کتاب هم تیک خورد✅️
امروز یه آشنای قدیمی رو بعد دوسهسال دیدم. خیلی خیلی از دیدنش خوشحال شدم. اونو بازی کردیم و از دراماهای نداشتهی مدرسههامون صحبت کردیم.