هدایت شده از اصلنم مود نیس
فانوس دریایی.
یه جعبهی شیشهای داشتم که یادمه مامانم نمیذاشت خیلی بچرخونمش که آهنگ بخونه چون میگفت زود خراب میشه اینطوری
هرازگاهی وقتی مامانم خونه نبود یا حواسش نبود، یواشکی میرفتم در کمد اتاق رو باز میکردم و میچرخوندمش
یادم نمیاد چی به سرش اومد. فکرکنم تقریبا اجزاش از هم جدا شدن
وقتی بهش گوش میدم خاطراتش و همهی وقتایی که یواشکی میچرخوندمش تا به آهنگش گوش بدم، مثل فیلم از مغزم رد میشه
بههرحال این آهنگ برای همه خاطرهانگیزه
بعضی وقتا اینقدر خستهم(نمیدونم این همه خستگی از کجا میاد) که حتی حال ندارم سرم رو از روی بالشت بلند کنم و بعدشم کل دست و پاهام انگار له شدن
این لحظات هزاران بار تقدیم شما نباد.
-آخرین نشان مردی.
برای منی که مجموعهی آبنباتها رو از این نویسنده خونده بودم، بنظرم مثل آبنباتها قشنگ نبود؛ اما باز هم دلنشینیای داشت که حالا بعد تموم کردن کتاب نمیتونم انکارش کنم.
اول فکر میکردم قراره کتاب مسخرهای باشه، اما از نیمهی دوم به بعد بیشتر جذبش شدم. با این کتاب خندیدم، نه به اندازهی آبنباتها ولی بازم.
بعضی جاها رد پای نویسنده بود که دیده میشد. دیالوگها و جملههایی که بنظر خیلی آشنا میومدن و بعد یادم میومد که عه! این شبیه یکی از جملههای کتاب آبنباتهاست و خیلی حس باحالی بود.
یه خلاصهی خیلی کوتاه بخوام از این کتاب بگم: داستانهایی طنز از حامد و باباش، به همراه ماجراهای خانوادگیشون و دردسرهای عاشقی.
پ.ن: یهجا به قسمت حساس رسیدم و از شدت ذوق، نمیدونم چی شد که یهو سَرِ بیچارهم خورد به لبه دیوار. این متن با سردرد نوشته شده است.
راستی از این کتاب یه سریال هم ساخته شده: پدر پسری.
نمیدونم ارزش دیدن داره یا نه ولی درآیندهی دور خواهم دیدش.