فانوس دریایی.
اون دلگرفتگی داغون، صبح بعد شبی که با دوستات بیرون بودی و کلی خوش گذشت🥀🥀🥀
خوبه حالا لحظهی آخری میخواستم کنسل کنم و نرم. اون اوایلش که رسیدیم هم حس اضافی بودن داشت منو میکشت. با خودم گفتم دیدی؟ اینم از این.
ولی به خودم گفتم یه آدم دپرسی که تن لشش رو جمع کرده و رفته بیرون، بهتر از آدم دپرسیه که تو خونه میمونه و قرارها رو کنسل میکنه. این شد که بالاخره مغزم راضی شد.
بعد فامیلشون اومد دنبالمون و ۶ نفره(با جلوییها کلا ۸ نفر) سوار ماشین شدیم. دو نفر روی پای یکی دیگه نشسته بودن، ولی وضعیت من از همه داغونتر بود. کلا کج بودم و دستمم لم داده بودم به دست یکی دیگه. این وسط لباس بدبختم داشت به چوخ میرفت، حیف اینهمه اتوکشی.
رانندهی خدا لعنتش نکنه میدونست بچهها(من نه) میترسن هی بین ماشینا لایی میکشید. مثلا اول قرار بود بریم خیابون ۲۲ بهمن که ردیف فلافل سلفسرویس داره. بعد یهو مقصد عوض شد به کنار دریا.
نزدیک یک ساعت تو ترافیک بودیم که دیدم ترافیک تموم نمیشه. پیشنهاد(!) کردم پیاده بریم تا به جایی که خانوادهشون نشسته بودن برسیم.
دو ساعت از بازار لاریها تا مقصد پارک کنار دریا، پیاده رفتیم تا به آش برسیم. در این راه اتفاقات نبستا جالبی افتاد. یه قسمت کلا بساط فلافلی، نون توموشی، دستفروشها، قلیون(!) و آهنگ بندری و غیربندری به پا بود.
جدا از اینها، توقفهای ما دلایل زیادی داشت.
توقف اول: بانوان گرامی میخواستن عکسهای جذاب با ویوی دریا و حروف BANDARABBAS بگیرن. هرچند حوصلهمون نشد تا اونجا بریم و به ویوی دریا بسنده کردیم.
توقف دوم: یه ۵،۶ تا پرندهی دریایی(پلیکان؟لکلک؟ مرغابی؟؟؟؟؟) که بخاطر تاریکی هوا نفهمیدیم چی بودن، روی سطح دریا شناور بودن و ما رفتیم دیدشون بزنیم. نقش ما این وسط؟ ده دقیقه داشتیم از راه دور قربونصدقهشون میرفتیم.
این وسطا یه جناب محترمی از چندمتر اونورتر زد زیر آواز. یکی از دوستان ابراز نظر کرد: "ناز نفست!"، منم گفتم "ماشالله بهت". بعد سریع در رفتیم تا خفت نشدیم.
توقف سوم: بستنی. همه گشنه یا تشنه بودن. هرچند من معتقد بودم بستنی بخوری تشنگیت بیشتر میشه. ولی کسی کاری به اعتقادات من نداشت. منم به ناچار همراهشون شدم و بستنی نخریدم ولی یکم که از سهم بقیه برداشتم، خوشمزه بود. ولی خب درکل من بستنیفن نیستم.