eitaa logo
فانوس دریایی.
57 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد فامیلشون اومد دنبالمون و ۶ نفره(با جلویی‌ها کلا ۸ نفر) سوار ماشین شدیم. دو نفر روی پای یکی دیگه نشسته بودن، ولی وضعیت من از همه داغون‌تر بود. کلا کج بودم و دستمم لم داده بودم به دست یکی دیگه. این وسط لباس بدبختم داشت به چوخ می‌رفت، حیف این‌همه اتوکشی. راننده‌ی خدا لعنتش نکنه می‌دونست بچه‌ها(من نه) میترسن هی بین ماشینا لایی می‌کشید. مثلا اول قرار بود بریم خیابون ۲۲ بهمن که ردیف فلافل سلف‌سرویس داره. بعد یهو مقصد عوض شد به کنار دریا. نزدیک یک ساعت تو ترافیک بودیم که دیدم ترافیک تموم نمیشه. پیشنهاد(!) کردم پیاده بریم تا به جایی که خانواده‌شون نشسته بودن برسیم.
دو ساعت از بازار لاری‌ها تا مقصد پارک کنار دریا، پیاده رفتیم تا به آش برسیم. در این راه اتفاقات نبستا جالبی افتاد. یه قسمت کلا بساط فلافلی، نون توموشی، دست‌فروش‌ها، قلیون(!) و آهنگ بندری و غیربندری به پا بود. جدا از این‌ها، توقف‌های ما دلایل زیادی داشت.
توقف اول: بانوان گرامی می‌خواستن عکس‌های جذاب با ویوی دریا و حروف BANDARABBAS بگیرن. هرچند حوصله‌مون نشد تا اونجا بریم و به ویوی دریا بسنده کردیم.
توقف دوم: یه ۵،۶ تا پرنده‌ی دریایی(پلیکان؟لک‌لک؟ مرغابی؟؟؟؟؟) که بخاطر تاریکی هوا نفهمیدیم چی بودن، روی سطح دریا شناور بودن و ما رفتیم دیدشون بزنیم. نقش ما این وسط؟ ده دقیقه داشتیم از راه دور قربون‌صدقه‌شون می‌رفتیم. این وسطا یه جناب محترمی از چندمتر اونورتر زد زیر آواز. یکی از دوستان ابراز نظر کرد: "ناز نفست!"، منم گفتم "ماشالله بهت". بعد سریع در رفتیم تا خفت نشدیم.
توقف سوم: بستنی. همه گشنه یا تشنه بودن. هرچند من معتقد بودم بستنی بخوری تشنگیت‌ بیشتر میشه. ولی کسی کاری به اعتقادات من نداشت. منم به ناچار همراهشون شدم و بستنی نخریدم ولی یکم که از سهم بقیه برداشتم، خوشمزه بود. ولی خب درکل من بستنی‌فن نیستم.
توقف چهارم: همه‌چی عادی بود. ۵ دقیقه نرسیده به جایی که خانواده نشسته بود، با پدیده‌ی جالبی روبرو شدیم: GAY کلاب لب دریا. این قسمت رو تقریبا برای هیچکس تعریف نکردیم‌، یا اگه کردیم با سانسور بود. یه قسمت بود کنار دریا که رو شن‌ها صندلی گذاشته بودن و دور و برشون هم دست‌فروشا و اینا. آهنگ همه‌جایی(آذری، بندری، و..) گذشته بودن و پرنسس‌ها ریخته بودن وسط. دوستاشون براشون دست و سوت می‌زدن. این پرنسسا هم یه‌طوری قر می‌دادن که من به دختر بودنم شک کردم. اگه یه پسر میتونست اینطوری برقصه، پس ما چی بودیم؟ خلاصه در این توقف اعتمادبه‌نفس داشته یا نداشته‌ی ما به‌شدت تضعیف شد. من به شخصه اونجا حس کردم جنسیت ما عوض شده، اینطوری که ما پسریم و اونایی که می‌رقصن دختر. یه هول به دوستم پیشنهاد داد شما دخترا هم این‌طرف برقصین. می‌خواستیم دهنشو کنف کنیم ولی فقط گفتیم دهنتو ببند. یکم بعد دیدیم موندن جایز نیست و سریعا راه رو کشیدیم و رفتیم‌.
بقیه‌ی توقف‌ها رو یادم نیست. خلاصه بالاخره رسیدیم. دو کاسه آش رشته خوردیم و آب پشتش. بعد این ترکیب تصمیم گرفتیم بریم‌ شهربازی و ازین کشتی‌ها سوار بشیم‌. توی کشتی یه اسکل که ردیف وسط(کمترین آدرنالین) نشسته بود، با فاز شلبی سیگار می‌کشید. مثلا سعی داشت مخ دخترا رو بزنه، ولی انگار قبلش خودش رو تو آینه نگاه نکرده بود.
آخرش خانواده‌ی دوست عزیز، نزدیک‌های یک شب ما رو رسوندن خونه. هیچوقت بدون خانواده‌ی خودم(و با خانواده‌ی دوستم) تا این موقع شب بیرون نبودم. و طبیعتا اگه آشنا نبودن اصلا و ابدا همچین اجازه‌ای نداشتیم. این وسطا کلی حرف‌های دیگه هم زدیم که شما نباید بدونید چیا بودن. همین رو بدونید که خوش گذشت
رسیدیم خونه، با خاطره‌ی دوساعت پیاده روی: یک پیاده‌روی طولانی تا آش.
آیگو. دلم گرفته بود. یکم تعریف کردم دلتنگیم کمتر شد.‌ هرچند هنوز هست
فیلم مونته‌کارلو رو دیدم و الان double افسرده هستم. ولی هم‌زمان دلایل بیشتری پیدا کردم