بقیهی توقفها رو یادم نیست. خلاصه بالاخره رسیدیم. دو کاسه آش رشته خوردیم و آب پشتش. بعد این ترکیب تصمیم گرفتیم بریم شهربازی و ازین کشتیها سوار بشیم. توی کشتی یه اسکل که ردیف وسط(کمترین آدرنالین) نشسته بود، با فاز شلبی سیگار میکشید. مثلا سعی داشت مخ دخترا رو بزنه، ولی انگار قبلش خودش رو تو آینه نگاه نکرده بود.
آخرش خانوادهی دوست عزیز، نزدیکهای یک شب ما رو رسوندن خونه. هیچوقت بدون خانوادهی خودم(و با خانوادهی دوستم) تا این موقع شب بیرون نبودم. و طبیعتا اگه آشنا نبودن اصلا و ابدا همچین اجازهای نداشتیم.
این وسطا کلی حرفهای دیگه هم زدیم که شما نباید بدونید چیا بودن. همین رو بدونید که خوش گذشت
فیلم مونتهکارلو رو دیدم و الان double افسرده هستم.
ولی همزمان دلایل بیشتری پیدا کردم
فانوس دریایی.
فیلم مونتهکارلو رو دیدم و الان double افسرده هستم. ولی همزمان دلایل بیشتری پیدا کردم
(اینطوری بگم که دوتا اتاق رو مرتب کردم و همزمان فیلم دیدم)
این آخر هفته مامانم و بابام و خواهرکوچیکم رفتن شیراز. من و نرجس موندیم بندر. خوشحالم که نرفتم(برعکس اول)
تازه رسیدن
خیلی بهم خوش گذشت و یکم سهلانگاری کردم کارام رو🥀
ولی الان برای ۱۰۰ روز انرژی سیو دارم