دبستانی و بچهتر که بودم، تا خیالپردازی نمیکردم و قبل خواب توی مغزم داستان نمیساختم
خوابم نمیبرد
امروز با دخترعموها و پسرعمو رفتیم دنبال سگ، چون زندگیمون اینجا خیلی بیهیجان داشت میگذشت.
هرچند وقتی رسیدیم پسرعموم گفت سگش ژرمنه و مردی که در باغ اونجا نگهبانی میداد، گفت برین وگرنه دنبالتون میاد❤️