eitaa logo
فانوس دریایی.
56 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
حالم گرفته شد
یه لحظه رفتم تو حیاط هوا انقدر خوبه که نگووو واقعا اردی‌بهشته
https://eitaa.com/ATI_TALK/7191 مرسی که نظر دادی💘💘خیلی خوشحال شدم انگار راجع به شعر خودم نظر داده باشن
https://eitaa.com/ATI_TALK/7192 آره جدی. واقعا دبیر عشقیه‌ جدا از این مبحث آخر که اتفاق افتاد و من گیر کردم تو چال
https://eitaa.com/ATI_TALK/7193 خیلی حس قشنگی دارن. خودمم چندتا هایکو سرچ کردم دقیقا همچین حس و حالی داشت خیلی 🌸🌸🌸🌸ئه
یه خوابایی دیدم امشب که اصلا ضربان قلبم رو هزار بود. اینکه چی بود بین خودم و خداست
افسانه‌ها میگن این آثار تو خونه موندن و نهایی داشتنه.
بچه‌ها دستم به دامنتون. کسی این کتاب‌هایی که میگم رو داره؟ یعنی حضوری و فیزیکی پیشش باشن. یه عکس از یه زاویه‌خاص از اون کتاب نیاز دارم که توی سایت‌ها پیدا نکردم. اگه حتی یکیشون رو داشتین ممنون میشم به این آیدی پیام بدید: @Reihan_R2 حداکثر تا ۳ اردیبهشت لطفا. ۱. زندگی‌، جنگ و دیگر هیچ ۲. دشمن عزیز ۳. ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر ۴. انجمن شاعران مرده ۵. خانه‌ای روی پل ۶. بامداد خمار ۷. بلندی‌های بادگیر ۸. واژه‌هایی در اعماق آبی دریا ۹. چشم‌هایش
هدایت شده از گمشده‌درآسمان.
تنها بازندگان این جنگ دانش‌آموز یازدهمی و کنکوری مظلوم بود. نه کنکور سراسری عقب افتاد، نه امتحانات نهایی. تازه کنکوری ها تا میتونستن فشار عصبی و روحی تحمل کردن. باتشکر از نظام آموزشی فوق‌العاده ایران.🌹
فانوس دریایی.
خدا بخیر کنه
اون آخرین شنبه‌‌ای که مدرسه بودیم. زنگ آخر امتحان دینی داشتیم و من با اینکه فقط یک درس از دو درس رو خونده بودم، خیلی عجیب ریلکس بودم و صفر می‌شدم هم برام مهم نبود. با خودم می‌گفتم مگه نهاییه‌ که مهم باشه؟ با این‌حال کتابم دستم بود و باقی‌مونده‌ش رو توی ماشین نصفه‌نیمه می‌خوندم. از ماشین سرویس رواعصابم‌ پیاده شدم و رفتم سمت ساختمون شماره‌۲(؟). حدود ۵/۶ نفر از بچه‌ها رو دیدم که کتاب دینی دستشون بود ولی اونا هم نمی‌خوندن. منم بهشون پیوستم و گفتم شما خوندید؟ اونا هم گفتن نه درست حسابی! با خودم گفتم عجب تله‌پاتی‌ای. حتی تو درس نخوندن هم هماهنگیم‌. بعد کلی چرت و پرت زر زدیم و تا ۷:۳۰ که زنگ خورد، کتابو ورق هم نزدیم. انگار یه چیزی توی ناخودآگاه ما می‌دونست قراره چی بشه.
۷:۳۰ زنگ خورد و رفتیم سرکلاس فیزیک. اول کلاس هیچی از بردار‌های i و j و ربطشون به میدان مغناطیسی و جریان متوجه نشدم(بعدا خوندمش و فهمیدم). بعد یه سوال آسون اومد و برای آخرین‌بار توی کلاسای حضوری، رفتم پای تخته و حلش کردم. البته اون روز نقل مکان کرده بودیم به کلاس دوازدهما که تخته‌ی هوشمند داشت. مودم خیلی "تکنولوژیا‌" بود‌. ترجیح می‌دادم از ماژیک و تخته‌سفید عادی خودمون استفاده کنم ولی خب انتخاب رنگی که توی تخته‌هوشمند هست، جذابه. زنگ اول تموم شد و زنگ دوم هم گذشت. زنگ سوم ریاضی داشتیم. دبیر میخواست حد رو درس بده.