https://eitaa.com/ATI_TALK/7193
خیلی حس قشنگی دارن. خودمم چندتا هایکو سرچ کردم دقیقا همچین حس و حالی داشت
خیلی 🌸🌸🌸🌸ئه
یه خوابایی دیدم امشب که اصلا ضربان قلبم رو هزار بود. اینکه چی بود بین خودم و خداست
بچهها دستم به دامنتون. کسی این کتابهایی که میگم رو داره؟ یعنی حضوری و فیزیکی پیشش باشن. یه عکس از یه زاویهخاص از اون کتاب نیاز دارم که توی سایتها پیدا نکردم.
اگه حتی یکیشون رو داشتین ممنون میشم به این آیدی پیام بدید: @Reihan_R2
حداکثر تا ۳ اردیبهشت لطفا.
۱. زندگی، جنگ و دیگر هیچ
۲. دشمن عزیز
۳. ته کلاس، ردیف آخر، صندلی آخر
۴. انجمن شاعران مرده
۵. خانهای روی پل
۶. بامداد خمار
۷. بلندیهای بادگیر
۸. واژههایی در اعماق آبی دریا
۹. چشمهایش
هدایت شده از گمشدهدرآسمان.
تنها بازندگان این جنگ دانشآموز یازدهمی و کنکوری مظلوم بود. نه کنکور سراسری عقب افتاد، نه امتحانات نهایی. تازه کنکوری ها تا میتونستن فشار عصبی و روحی تحمل کردن. باتشکر از نظام آموزشی فوقالعاده ایران.🌹
فانوس دریایی.
تنها بازندگان این جنگ دانشآموز یازدهمی و کنکوری مظلوم بود. نه کنکور سراسری عقب افتاد، نه امتحانات ن
هرچی بیشتر این رو میخونم
نمیدونم چرا بیشتر خندهم میگیره. خیلی حق بود
فانوس دریایی.
خدا بخیر کنه
اون آخرین شنبهای که مدرسه بودیم.
زنگ آخر امتحان دینی داشتیم و من با اینکه فقط یک درس از دو درس رو خونده بودم، خیلی عجیب ریلکس بودم و صفر میشدم هم برام مهم نبود. با خودم میگفتم مگه نهاییه که مهم باشه؟ با اینحال کتابم دستم بود و باقیموندهش رو توی ماشین نصفهنیمه میخوندم.
از ماشین سرویس رواعصابم پیاده شدم و رفتم سمت ساختمون شماره۲(؟). حدود ۵/۶ نفر از بچهها رو دیدم که کتاب دینی دستشون بود ولی اونا هم نمیخوندن. منم بهشون پیوستم و گفتم شما خوندید؟ اونا هم گفتن نه درست حسابی!
با خودم گفتم عجب تلهپاتیای. حتی تو درس نخوندن هم هماهنگیم.
بعد کلی چرت و پرت زر زدیم و تا ۷:۳۰ که زنگ خورد، کتابو ورق هم نزدیم. انگار یه چیزی توی ناخودآگاه ما میدونست قراره چی بشه.
۷:۳۰ زنگ خورد و رفتیم سرکلاس فیزیک. اول کلاس هیچی از بردارهای i و j و ربطشون به میدان مغناطیسی و جریان متوجه نشدم(بعدا خوندمش و فهمیدم). بعد یه سوال آسون اومد و برای آخرینبار توی کلاسای حضوری، رفتم پای تخته و حلش کردم.
البته اون روز نقل مکان کرده بودیم به کلاس دوازدهما که تختهی هوشمند داشت. مودم خیلی "تکنولوژیا" بود. ترجیح میدادم از ماژیک و تختهسفید عادی خودمون استفاده کنم ولی خب انتخاب رنگی که توی تختههوشمند هست، جذابه.
زنگ اول تموم شد و زنگ دوم هم گذشت. زنگ سوم ریاضی داشتیم. دبیر میخواست حد رو درس بده.
آها تکلیف آزمون دینی چی شد؟
توی زنگ تفریح دوم به سوم با فیقی دینی خوندیم. بهش گفتم تو که خوندی برای من توضیح بده، منم بعد همونا رو برات توضیح میدم. صفحه اول درس ۸ تموم شد و رفتیم صفحه دوم. گفت چقدر سریع صفحهی اول رو از بر کردی. یادم نمیاد چی گفتم؛ ولی طبق چیزایی که از خودم میدونم، احتمالا یه لبخند خرکی زدم یا که گفتم "ما اینیم دیگه".
بعد دوباره زنگ کلاس خورد و رفتیم سرکلاس ریاضی. درس ۸ تموم نشد و پلن B این بود که سرکلاس ریاضی، دینی بخونم که لااقل نمرهم خیلی ضایع نشه.
فانوس دریایی.
آها تکلیف آزمون دینی چی شد؟ توی زنگ تفریح دوم به سوم با فیقی دینی خوندیم. بهش گفتم تو که خوندی برا
فکرکنم قبلا اینو گفتم. اتفاقا توی زنگ تفریح از دبیر دینی پرسیدم که "خانم امتحان چطوره؟"؛ اونم گفت "خوبه، سلام میرسونه." و رفت. قیافهم از جوابش جمع شد.
بعدش که رفتیم خونه، دلم میخواست بهش پیام بدم و بگم "امتحان چطوره شهناز جان؟"؛ ولی اگه بهش میگفتم احتمالا جوابش این بود: یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک.(ترجمهش میشه نهایی در انتظار توست)
حدود ساعتای ۱۰ و ۱۱. فلاحت هنوز شروع نکرده بود که خبرها توی مدرسه پیچید. خبر شروع جنگ.
یهو همهی گوشیا از تو کیف دراومد و همه زنگ زنگ زنگ. زنگ به مامانباباهاشون که بیان دنبالشون. اول فکر کردم جدی نیست و به دوستام گفتم الان هیچکس نمیتونه دنبال من بیاد و فعلا هستم. این شد که گوشیم رو بین بچهها خیرات کردم که به والدینشون زنگ بزنن.
یه دختر کلاسمون که فکرکنم زیاد از من خوشش نمیومد هم با گوشی من به مامانش زنگ زد. بعدش بهم گفت اشتباه کردم که قبلا باهات اونجوری بودم، تو خیلی هم خوبی و دمت گرم و اینطور حرفا. راستش من نمیدونستم اصلا همچین حسی نسبت به من داشته و اگه داشت یا نداشت هم باز خیلی فرقی نداشت. جدا از این، درمورد دلیلش فکرکنم از جوکهای بیمزهم سرکلاس خوشش نمیومد. دربارهشون بهم یکی دوبار بهم تیکه پروند، منم متقابلا بهش تیکه پروندم. فکرکنم برای همین خیلی ازم خوشش نمیومده.
یکم بعد همسرویسیم اومد و گفت زنگ زدی؟ منم گفتم نه، کسی نمیتونه بیاد دنبالم.
ولی خب بازم گفتم الکی زنگ بزنم خبری بگیرم. مامان هم برخلاف انتظارم، فوری و فوتی گفت که سرویست دم دره. ترجمهش میشد پاتو از اون خرابشده بکش بیرون و سریع برگرد خونه که اوضاع قراره خیط بشه.
میدونم این همه رو نمیخونید ولی اینجا دفتر ثبت خاطرات منه. دلم میخواست جزئیات اون روز رو فراموش نکنم. این هم تا نصفه داشته باشید که مدرسهی آنلاین کوفتی شروع شد.