eitaa logo
فانوس دریایی.
56 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
150 ویدیو
14 فایل
دیلی یه آدم رندوم از بین ۸ میلیارد و خوردی آدم روی زمین. برای حرف‌های جالب و ناجالب: -
مشاهده در ایتا
دانلود
۷:۳۰ زنگ خورد و رفتیم سرکلاس فیزیک. اول کلاس هیچی از بردار‌های i و j و ربطشون به میدان مغناطیسی و جریان متوجه نشدم(بعدا خوندمش و فهمیدم). بعد یه سوال آسون اومد و برای آخرین‌بار توی کلاسای حضوری، رفتم پای تخته و حلش کردم. البته اون روز نقل مکان کرده بودیم به کلاس دوازدهما که تخته‌ی هوشمند داشت. مودم خیلی "تکنولوژیا‌" بود‌. ترجیح می‌دادم از ماژیک و تخته‌سفید عادی خودمون استفاده کنم ولی خب انتخاب رنگی که توی تخته‌هوشمند هست، جذابه. زنگ اول تموم شد و زنگ دوم هم گذشت. زنگ سوم ریاضی داشتیم. دبیر میخواست حد رو درس بده.
آها تکلیف آزمون دینی چی‌ شد؟ توی زنگ تفریح دوم به سوم با فیقی‌ دینی خوندیم. بهش گفتم تو که خوندی برای من توضیح بده، منم بعد همونا رو برات توضیح میدم. صفحه اول درس ۸ تموم شد و رفتیم صفحه‌ دوم. گفت چقدر سریع صفحه‌ی اول رو از بر کردی. یادم نمیاد چی‌ گفتم؛ ولی طبق چیزایی که از خودم می‌دونم، احتمالا یه لبخند خرکی زدم یا که گفتم "ما اینیم‌ دیگه". بعد دوباره زنگ کلاس خورد و رفتیم سرکلاس ریاضی. درس ۸ تموم نشد و پلن B این بود که سرکلاس ریاضی، دینی بخونم که لااقل نمره‌م خیلی ضایع نشه.
فانوس دریایی.
آها تکلیف آزمون دینی چی‌ شد؟ توی زنگ تفریح دوم به سوم با فیقی‌ دینی خوندیم. بهش گفتم تو که خوندی برا
فکرکنم قبلا اینو گفتم. اتفاقا توی زنگ تفریح از دبیر دینی پرسیدم که "خانم امتحان چطوره؟"؛ اونم گفت "خوبه، سلام می‌رسونه." و رفت. قیافه‌م از جوابش جمع شد. بعدش که رفتیم خونه، دلم میخواست بهش پیام بدم و بگم "امتحان چطوره شهناز جان؟"؛ ولی اگه بهش می‌گفتم احتمالا جوابش این بود: یک بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، آخر به دستی ملخک.(ترجمه‌ش میشه نهایی در انتظار توست)
حدود ساعتای ۱۰ و ۱۱. فلاحت هنوز شروع نکرده بود که خبرها‌ توی مدرسه پیچید. خبر شروع جنگ. یهو همه‌ی گوشیا از تو کیف دراومد و همه زنگ زنگ زنگ. زنگ به مامان‌باباهاشون‌ که بیان دنبالشون. اول فکر کردم جدی نیست و به دوستام گفتم الان هیچکس نمیتونه دنبال من بیاد و فعلا هستم. این شد که گوشیم رو بین بچه‌ها خیرات کردم که به والدینشون زنگ بزنن. یه دختر کلاسمون که فکرکنم زیاد از من خوشش نمیومد هم با گوشی من به مامانش زنگ زد. بعدش بهم گفت اشتباه کردم که قبلا باهات اونجوری بودم، تو خیلی هم خوبی و دمت گرم و اینطور حرفا. راستش من نمیدونستم اصلا همچین حسی نسبت به من داشته و اگه داشت یا نداشت هم باز خیلی فرقی نداشت. جدا از این، درمورد دلیلش فکرکنم از جوک‌های بی‌مزه‌م سرکلاس خوشش نمیومد. درباره‌شون بهم یکی دوبار بهم تیکه پروند، منم متقابلا بهش تیکه پروندم. فکرکنم برای همین خیلی ازم خوشش نمیومده‌. یکم بعد هم‌سرویسیم‌ اومد و گفت زنگ زدی؟ منم‌ گفتم نه، کسی نمیتونه بیاد دنبالم. ولی خب بازم گفتم الکی زنگ بزنم خبری بگیرم. مامان هم برخلاف انتظارم، فوری و فوتی گفت که سرویست‌ دم دره. ترجمه‌ش می‌شد پاتو از اون خراب‌شده بکش بیرون و سریع برگرد خونه که اوضاع قراره خیط بشه.
میدونم این همه رو نمی‌خونید ولی اینجا دفتر ثبت خاطرات منه. دلم میخواست جزئیات اون روز رو فراموش نکنم. این هم تا نصفه داشته باشید که مدرسه‌ی آنلاین کوفتی شروع شد.
همکلاسی کاراته‌م توی باشگاهی که پارسال توی بندر می‌رفتم، فوت کرده. امسال کلاس چهارم و دانش‌آموز مامانم بود. فقط یادمه چندبار با خواهرش اومده بود و زیاد ندیدمش. تصادف کردن و از ماشین پرت شده بیرون و ضربه مغزی شده. مرگ همینقدر نزدیکه؟ آرزوهای تو کجا رفتن؟ اصلا چقدر تونستی رویاپردازی کنی که حالا آرزوی بزرگی داشته باشی؟ چرا انقدر زود؟ این سرنوشت تو بود؟ اگه می‌موندی دنیا چطور می‌شد؟ دنیا درهرصورت خاکستری بود ولی.. نمیدونم.
853.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طراح سوال شیمی وقتی میبینه‌ نمیتونه این یکی مبحث رو هم به مسئله‌های استوکیومتری‌ ربط بده(دنیای موازی):
رفتم توی حیاط و دیدم بارون نم‌نم‌ به راهه