هدایت شده از 🔹نماز اول وقت🔹
#آیا_ما_میتوانیم_به_مقام_معنوی_اهل_بیت_ع_برسیم؟
✳️بررسی ادله ثبوتی(قسمت دوم)
🔆 ب_ أفضل (و بالاتر از) آن چه نبّی اکرم صلی الله علیه و آله و اوصیای او علیهمالسلام و امت برگزیده اش اعطا گردیده، جز مقام محمود نمی تواند باشد
📚 آیتالله سعاد پرور رحمة الله علیه نور هدایت، ج1، ص398
🔆 ج_ مقام معیّت با رسول اکرم صلی الله علیه و آله در بهشت را نمی توان برای هرکس دانست بلکه مخصوص عدّه ی قلیلی است ( به قرینه ی اینکه بحث قبلی در مورد معیّت و ارتباط مردم با اهلبیت علیهمالسلام است معلوم می شود که منظور از این عدهی قلیل غیر معصومین است)
📚آیتالله سعادت پرور رحمة الله علیه فروغ شهادت، ص51
🔆 د_ مخفی نماند که نائل شدن به کمالات رسول الله صلی الله علیه و آله و اوصیائش علیهمالسلام برای امّت او امری مستبعد نیست.
📚 جمال آفتاب، ج3، ص432
🔆و_ رسول الله صلی الله علیه و آله به حساب جامعیّتش، کار تمامی انبیای پیش از خود را نسبت به امّتش می کند بلکه افزون بر دعوت آنان به توحید و یگانگی حضرت حقّ، آن ها را به توحید اعظم و مقام احدیّت و منزلت لا اسمی و لارسمیِ خویش دعوت می نماید.
📚 آیتالله سعادت پرور رحمة الله علیه، راز دل، ص28
هـ_ موارد کثیری که حافظ می گوید من به مقام «محمود» و «لا اسمی و لا رسمی» می خواهم برسم یا اینکه رسیده ام و حضرت آیتالله سعادت پرور رحمة الله علیه آن را تأئید می فرمایند به عنوان مثال:
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
ای دوستان، اگر به مقام «أحدیت» و لا اسمی و لا رسمی و به اصطلاح «سیمرغ» و بی نشانی راه یافتم، به راهنمائی استاد کامل بود.
📚 جمال آفتاب، ج8، ص21 همچنین ر.ک.جمال آفتاب، ج8، ص96، و همان، ج8، ص99. همان، ج9، ص52 و ج9، ص54
🔺حضرت آیتالله سعادت پرور رحمة الله علیه در جاهای مختلف دیگر نیز به این مهم اشاره فرموده اند مثل:
📚جمال آفتاب، ج5، ص181؛ ج1، ص196-197؛ و ج5، ص148؛ و ج5، ص182؛ ج7، ص160 و ج9، ص67 و نیز کتب فروغ شهادت ص28-29؛ و نور هدایت، ج1، ص389؛ و سرالاسرا، ترجمه ی، ج1، ص192
#ادامه_دارد
🔹نماز اول وقت🔹
🆔 @heiatsu_namaz
هدایت شده از تذکره الاولیاء
♦️ مدیریت بیداری در اسحار ۱ |
📍مطالب ذیل حاصل آیات ، روایات و کلمات بزرگان اهل معرفت است ؛ خیلی از دوستان دغدغه ی این موضوع را داشتند که برای کیفیت بخشی و بهره بردن بیشتر از وقت سحر چه نکاتی را باید در نظر داشته باشند ؛ به همین جهت بنا بر این گذاشتیم تا در طی چند پست ، این نکات را خدمت عزیران عرض نماییم:
▫️در این زمانه که خیلی از مردم دچار افسردگی و نارضایتی از روزگارند ، جای خالی توجهات عبادی بسیار به چشم می خورد.
این که بینی خسته و افسرده ای
زان بُوَد که ترک سرور کرده ای ...
▫️یکی از اهل معنا می فرمود : تجربه نشان داده است که بی توجهی ، سهل انگاری و بی کیفیت ادا کردن نماز شب ، سبب دلمردگی می شود و یکی از سوالات ابتدایی که در جواب عدم نشاط و دل مردگی کسانی که مراجعه می کنند می پرسم ، این است که وضعیت سحر هایتان چگونه است ؟ سحر هایتان را احیاء کنید ، نشاط بر می گردد.
📍راهکار های ایجاد نشاط در وقت سحر :
▫️یک : یکی از مرکب های مهم سالکان الی الله ، مرکب نشاط است و از آن جایی که تحصیل نشاط بدن در روح و جان رابطه ی مستقیم دارد ، ابتدا موانع ایجاد نشاط را باید مرتفع نمود .
▫️جهت ایجاد نشاط ، تناول کمی میوه یا چایی قبل از نماز شب مطلوب است ؛ زیرا انسان را سنگین نمی کند و در حین حال بدن را با نشاط نگه می دارد.
▫️دوم : یکی دیگر از موضوعات مهم در ایجاد نشاط بدنی ، مسواک زدن و وضوی شاداب گرفتن است ؛ به این معنا که آب کاملا از بدن بچکد ؛ اهل معنا می فرمایند: اگر می خواهید نمازی همراه با حضور قلب بخوانید ، ابتدا وضویی با توجه بگیرید.
پ.ن : بعضی از بزرگان دستور می دهند که هنگام وضو ، کمی از آب وضوی تان را بیاشامید زیرا که این دستور در نورانیت دل موثر است.
▫️سوم : زمانی که از جهت بدنی تمام موارد مزاحم در نشاط بدن را بر طرف نمودید ، محیطی مناسب و دائمی برای ادای نماز شب تان در نظر بگیرید.
▫️محیط مناسب جهت ذکر و نماز بدین شرح است :
اول: حتی المقدور لوازم دنیوی در آن نباشد.
دوم: معطر باشد.
سوم : تاریک باشد.
چهارم : آرام باشد.
پنجم : خلوت از جهت اسباب و تنها بودن موثر است.
ششم : هر چه که فکر شما را از ذکر باز می دارد.
#ادامه_دارد...
🔺کانال تذکره الاولیاء @tezkar
✨🔹✨🔹✨🔹✨🔹✨
✨
⭕️ضرورت شناخت امام زمان (بخش اول)
🔹ارزشمندترین و اساسیترین ارزشهای زندگی انسان، شناخت خداوند متعال و سپس شناخت معصومین یعنی رسول اکرم (ص) و ائمه علیهم السلام میباشد. ۱) این شناخت از نوع شناخت واجب است؛ ۲) این شناخت لازمهی زندگی توحیدی است؛ ۳) این شناخت نیاز فوری به شمار میآید؛ ۴) این شناخت یک نیاز معنوی است؛ زیرا جهل، تجاهل و حتی غفلت در امر #شناخت_امام_زمان (عج) (اگر امام زمان شناخته نشود): ۱) موجب بروز خسارت های زیانباری در کسب سعادت فردی؛ ۲) بروز خسارت های زیانباری در کسب سلامت اجتماعی؛ ۳) ایجاد انحراف در مسیر تکامل انسان می شود ۴) و انسان را از حیات طیبه و زندگی خداپسندانه محروم می سازد.
🔹خداوند متعال انسان را خلق کرده، و هدف از این خلقت را هم خودش بیان فرموده است: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛ جن و انس را نیافریدم، جز برای آن که مرا بپرستند». [ذاریات، ۵۶] هدف آفرینش، بندگی جن و انس بیان شده. من بشر قرار است به عبودیت و بندگی خداوند برسم. این عبودیت و بندگی چیست؟ چه جوری من میتوانم به مرحلهای برسم که عبد باشم؟ خداوند متعال خودش هم وسیله برای من آماده کرده و هم راهنما. ابزاری به اسم دین، و یک راهنمایی در کنار دین به نام پیامبر و بعد از پیامبر هم امام. هم نقشه را به من داده هم نقشه خوان را. پس من قرار هست به کمک وسیله دین، و راهنما (در عصر حاضر امام معصوم علیه السلام) به مرحله ای برسم به نام بندگی.
🔹به همین خاطر: ۱) من باید دین را بشناسم؛ ۲) باید راهنما (امام) را بشناسم؛ ۳) به کمک دین و امام معصوم علیه السلام باید هدف را بشناسم: عبودیت خدا، بندگی خداوند متعال. بهترین و واجب ترین امور از نظر عقل و شرع: ۱) ادا کردن حق کسی که بر عهدهی تو حقی دارد؛ ۲) پاداش دادن به کسی که به تو احسان نموده است. بدون تردید کسی که: ۱) از تمام مردم بیشترین حق را به گردن من دارد، ۲) از همه بیشتر و بهتر احسانش شامل حال من شده، ۳) نعمت ها و منتها بر من دارد، همان کسی است که خداوند متعال: ۱) معرفت و شناختش را متمم دین من قرار داده، ۲) باور به او، اعتقاد به او را کامل کنندهی یقین من قرار داده، ۳) #انتظار_فرجش را بهترین اعمال ما قرار داده است.
🔹از طرفی چون ما نمیتوانیم حقوق آن حضرت را ادا کنیم، و شکر وجود و فیوضات حضرت را آنطور که شایسته است به جا بیاوریم، بر ما واجب است آن مقدار از ادای حقوق #امام_زمان (عج) که از دست ما ساخته است به جا آوریم. اگرچه اصل تکلیف دشوار و مشقتبار باشد، در صورتی که مقداری از آن میسر است، همان مقدار را باید انجام داد. بهترین امور در زمان غیبت #امام_مهدی (عج): ۱) #انتظار_فرج آن حضرت؛ ۲) دعا برای تعجيل فرج حضرت؛ ۳) تلاش در انجام آنچه که مایهی خشنودی آن حضرت و نزدیک شدن به ساحت مقدس ایشان میشود. #ادامه_دارد...
📕مکیالالمکارم (سیدمحمدتقی موسوی اصفهانی)، ج۱، نشر اکرام،۱۳۹۰، صص ۱۸-۳۵
منبع: وبسایت اهل البیت
#امام_زمان #امام_مهدى
@tabyinchannel
#انتشاربدونلینکجایزنمیباشد
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۱
پویان و افشین روی نیمکتی تو محوطه دانشگاه نشسته بودند.
سه دختر بدحجاب نزدیک میشدند. افشین به دخترها نگاه میکرد و آرام به پویان گفت:
-سرگرمی های امروزمون دارن میان.
پویان_من حوصله شونو ندارم.
ایستاد که بره،افشین دستشو گرفت و گفت:
-ضدحال نزن دیگه،بگیر بشین.
پویان به اجبار نشست.
افشین مثل همیشه با لبخند کمرنگی به آنها نگاه میکرد، و ساکت به حرفهاشون گوش میداد.
ولی پویان برخلاف همیشه ساکت بود،
و به دخترها حتی نگاه هم نمیکرد.یکی از دخترها بهش گفت:
+چرا بی حوصله ای؟
با نگاهش گفت به تو ربطی نداره. دختر هم که متوجه معنی نگاه پویان شد، ناراحت شد.یکی دیگه از دخترها گفت:
×امروز جای تو و افشین عوض شده، همیشه افشین رو با یه من عسل هم نمیشد خورد.
لبخند افشین پررنگ تر شد.همون دختر به افشین گفت:
×تو لبخند زدن هم بلدی؟!!
یکی دیگه از دخترها یه کم خم شد و گفت:
●پویان!! اون پسر مهربون و خوش اخلاق کو؟!!
پویان نگاهی به ساعتش کرد و به افشین گفت:
_کلاس دارم.بعدا می بینمت.
بلند شد و رفت.
پویان و افشین دوستان صمیمی بودن. هردو وضعیت مالی خیلی خوبی داشتن. افشین خوش تیپ تر و جذاب تر از پویان بود،
ولی پویان برعکس افشین،اخلاق خوبی داشت.بخاطر همین همیشه دخترهای بیشتری اطراف پویان بودن.ولی همون دخترها برای جلب نظر افشین باهم رقابت میکردن.
مدتی بود که کلاس هاشو مرتب شرکت میکرد و به تفریحاتی که با افشین داشت،علاقه ای نداشت.اما چون رابطه دوستانه ش با افشین براش مهم بود،همراهیش میکرد.
وارد کلاس شد.
طبق معمول دخترهای کلاس با لبخند نگاهش کردند.
ولی بی توجه به آنها به همه دانشجوهای کلاس نگاهی کرد. نگاهش روی دو تا دختر که بی توجه به پویان باهم صحبت میکردن ثابت ماند.
لبخند کمرنگی زد،
و پیش پسرهایی که صدایش میکردند، نشست.تمام مدت کلاس حواسش به اون دو تا دختر بود.
مدتی بود که با کنجکاوی به رفتارهاشون دقت میکرد.
دخترهایی که با وجود زیبا بودن حجاب داشتن.خیلی از پسرها دنبال جلب توجه شون بودن ولی آنها به هیچ پسری توجه نمیکردن،حتی پسری مثل پویان که از دور هم جذابیتش مشخص بود و از هرجایی که رد میشد تا مدتی صحبت از ظاهر و اخلاقش بود.
چند بار افشین باهاش تماس گرفت ولی قطع میکرد.وقتی کلاس تمام شد، دخترهارو تعقیب کرد.
طوری که هیچکس متوجه نمیشد منظورش از راه رفتن،تعقیب اون دو تا دختر هست.
هیچکس احتمال هم نمیداد پسری مثل پویان دنبال دخترهایی مثل اون دوتا دختر محجبه باشه.
به رفتارهاشون دقت میکرد.
اونا خیلی بامهربانی باهم صحبت میکردن و گاهی میخندیدن.طوری که صدای خنده شون اصلا شنیده نمیشد. فقط از حالت صورتشون مشخص بود،دارن میخندن،اون هم خیلی کوتاه بود.بامحبت به هم نگاه میکردن ولی به پسرها اصلا نگاه نمیکردن.رفتارشون با همه بااحترام بود.به دخترها و خانم های دیگه حتی اگر بدحجاب بودن هم بااحترام برخورد میکردن.
هنوز هم اون دخترها رو تعقیب میکرد که افشین از پشت سر صداش کرد.برگشت. افشین بااخم نگاهش میکرد.لبخندی زد و گفت:
_باز چی شده؟
-چرا هرچی بهت زنگ میزنم جواب نمیدی؟! کجا داشتی میرفتی؟
-بیخیال،بریم.
هردو سوار ماشین پویان شدن.گفت:
-برنامه چیه؟
-بچه ها کافی شاپ قرار گذاشتن.
-من حوصله شو ندارم.اگه تو میخوای بری میرسونمت.
افشین بادقت نگاهش کرد و گفت:
-تو چند وقته یه چیزیت هست.
به شوخی گفت:
-عاشق شدی؟
-آره،میای باهم بریم خاستگاری؟
و خندید.
-تو بخند.ولی هرکی نشناستت من خوب میشناسمت.
پویان حتی به افشین نگاه هم نکرد....
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #سرباز
✍ نویسنده ؛ بانو «مهدییارمنتظر قائم»
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╚═══════💖.🍃💖.═╝
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۲
پویان حتی به افشین نگاه هم نکرد.جدی گفت:
-کجا بریم؟
-هرجا دوست داری برو.
-من میخوام برم باشگاه.
-مطمئن شدم عاشق شدی.
پویان چیزی نگفت.
افشین هم ساکت شد.میدونست وقتی نخواد چیزی بگه،هیچکس حتی افشین هم نمیتونه از زیر زبانش حرف بکشه.
پویان و افشین با دوتا دختر،
توی سالن دانشگاه بودن..
باز هم پویان به دخترها توجهی نمیکرد و فقط بخاطر افشین مونده بود.به اطراف نگاه میکرد.
دخترهای محجبه نزدیک میشدن.
یکی از دخترها با حالت خاصی به دخترهای اطراف پویان و افشین نگاه میکرد.
بدون هیچ حرفی رد شدن و رفتن.پویان متوجه دلیل نگاه اون دختر نمیشد.هنوز چند قدمی دور نشده بودن که افشین باتمسخر گفت:
_چیه...دوست داری جای اینا باشی.
ولی اون دختر بی تفاوت به حرف افشین رفت.
یکی از دخترها گفت:
-اه،حالم گرفته شد..آخه بگو به تو چه ربطی داره..
پویان گفت:چرا اونجوری نگاهتون کرد؟
-هیچی بابا،به قول خودشون نهی از منکر کرد..
برای چاپلوسی به افشین گفت:
-خوب جوابشو دادی.
پویان به افشین که تو فکر بود،نگاهی کرد.
تا حالا هیچ دختری بی تفاوت با افشین برخورد نکرده بود.خوب میدونست که افشین تو فکر #تلافی هست.
چند روز گذشت.
افشین و پویان تو محوطه دانشگاه ایستاده بودن و باهم صحبت میکردن ولی نگاه افشین جایی ثابت ماند و ساکت شد.
پویان رد نگاهش رو گرفت؛همون دختر محجبه بود اما تنها....
سرشو جلوی نگاه افشین آورد و جدی نگاهش کرد.افشین اخمی کرد و سرشو کمی خم کرد و از کنار پویان به اون دختر نگاه کرد.دوباره پویان جلوی نگاه افشین آمد و با اخم بهش گفت:
_بیخیالش شو.
-چرا؟!!
-اون با بقیه فرق داره..فراموشش کن.
دختر نزدیک شده بود.افشین گفت:
_تو که منو میشناسی..نمیتونم.
مهلت نداد پویان چیزی بگه.با تمسخر به اون دختر گفت:
_نخوری زمین.اینقدر روسری تو پایین آوردی،جلو پا تو میبینی؟
اما اون دختر بی تفاوت به راهش ادامه داد.افشین گفت:
_چشم های قشنگی داری...
پویان اجازه نداد ادامه بده.
-افشین تمومش کن.
افشین که انگار اصلا صدای پویان رو هم نشنید جلوی دختر ایستاد،طوری که دختر نمیتونست به راهش ادامه بده.صورتش رو نزدیک صورت اون دختر برد و با دقت نگاهش میکرد.اون دختر که حالش از نگاه افشین بهم میخورد گفت:
+من مثل دخترهای دور و برت نیستم،حد و اندازه خودت رو بفهم.
افشین با پوزخند گفت:
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #سرباز
✍ نویسنده ؛ بانو «مهدییارمنتظر قائم»
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فرجهم
╚═══════💖.🍃💖.═╝
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱
💥یا رفیــــق مݩ لا رفیــــق له💥
✍رمان جذاب و آموزنده #سرباز
✍قسمت ۳
افشین با پوزخند گفت:
_آره تو فرق داری.تو بدون آرایش هم زیباتر از...
دختر سیلی محکمی به افشین زد.
همه نگاه ها برگشت سمت اونا.افشین که اصلا همچین انتظاری نداشت،عصبانی شد.
دختر گفت:
+چادری که سر منه #حرمت داره.به #احترام چادرم خیلی ها به خودشون اجازه نمیدن به من نگاه کنن.تو چقدر پستی که حتی حرمت چادر هم نمیفهمی.
سریع از کنارش رد شد.
افشین دستشو دراز کرد تا چادرش رو از سرش بکشه،پویان محکم دستش رو گرفت و با خشم نگاهش میکرد ولی با احترام گفت:
-خانم نادری،شما بفرمایید.
اون دختر که اسمش «فاطمه نادری» بود،با اخم به افشین نگاهی کرد،بعد به پویان نگاهی انداخت،سری تکان داد و رفت.
اگه کارد میزدن خون افشین در نمیومد.با پویان دست به یقه شد.بعد از کتک کاری حسابی هر دو خسته شدن.چون پویان و افشین دوستان صمیمی بودن هیچکس برای جدا کردنشون نزدیک نمیشد.هردو هم قوی و ورزشکار بودن.وسط دعوا پویان لبخند زد و گفت:
-افشین دیگه بسه،حسابی خسته شدیم.
افشین با عصبانیت به پویان خیره شده بود.پویان بغلش کرد و آروم گفت:
-رفیق،زشته من و تو بخاطر یه دختر باهم دعوا کنیم.
بعد بلند خندید.
درواقع پویان از اینکه فاطمه نادری از دست افشین راحت شده بود،خوشحال بود.
هر دو سوار ماشین افشین شدن.
تمام طول راه هیچکدوم صحبت نکردن ولی هردو ناراحت و عصبانی بودن.
به خونه افشین رفتن تا دوش بگیرن و لباس هاشون رو عوض کنن.
افشین فرزند بزرگ خانواده چهار نفره بود.
یه خواهر کوچکتر از خودش داشت که مثل مادرش مشغول مهمانی و شو و مدلینگ و چیزهای دیگه بود.
پدر افشین هم دائما با کارش مشغول بود.
افشین هم یه خونه برای خودش خریده بود و تنها زندگی میکرد.اما برعکس، پویان تک فرزند بود و پدر و مادر دلسوز و مهربانی داشت که اگه با اون وضعیت به خونه میرفت خیلی نگران میشدن.
وقتی لباس هاشونو عوض کردن،افشین سکوت رو شکست و گفت:
-چرا اینکارو کردی؟
پویان با خونسردی و بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-بهت گفته بودم اون با بقیه فرق داره،تو چرا گوش ندادی؟
-تو منو خوب میشناسی..کاری میکنم به غلط کردن بیفته.!!
پویان با اخم نگاهش کرد و خیلی جدی گفت:
-حق نداری بهش نزدیک بشی.این بار آخریه که بهت میگم..فراموشش کن.
-اگه نکنم؟
-با من طرفی.!!
وسایلش رو برداشت و رفت.
افشین دلیل رفتار پویان رو نمیفهمید. اینکه نسبت به اون دختر اونقدر حساس شده بود،براش عجیب بود.
بعد از اون روز افشین و پویان دیگه همدیگه رو ندیدن.افشین دیگه دانشگاه نمیرفت.ولی پویان منظم کلاس هاشو شرکت میکرد،درواقع برای دیدن اون دو تا دختر محجبه.
فاطمه قبلا نمیدونست که پویان همکلاسیش هست ولی بعد از ماجرای اون روز و حمایتش از فاطمه،فاطمه هم با احترام با پویان رفتار میکرد.
گرچه بازهم نگاهش نمیکرد و باهاش صحبت نمیکرد ولی از رفتارش معلوم بود بهش احترام میذاره.
پویان هم بدون اینکه بخواد توجه اون دخترها رو به خودش جلب کنه و حتی باهاشون صحبت کنه و بهشون نزدیک بشه،از رفتارش معلوم بود براشون احترام قائله.
فاطمه سمت ماشینش میرفت.پویان صداش کرد.
-خانم نادری
فاطمه ایستاد.
پویان نزدیک تر رفت و مؤدبانه سلام کرد. گفت:
-میدونم دوست ندارید اینجا صحبت کنید اما خیلی وقت تون رو نمیگیرم.
-بفرمایید.
-..من ابهاماتی دارم که میخوام از کسی بپرسم اما جز شما شخص مناسبی نمیشناسم.میدونم شما معذب هستین که جواب بدید..ازتون میخوام اگه فرد مناسبی میشناسید به من معرفی کنید.
فاطمه چیزی روی کاغذ نوشت و بهش داد.خداحافظی کرد و رفت.
👈 #ادامه_دارد....
#رمان #سرباز
✍ نویسنده ؛ بانو «مهدییارمنتظر قائم»
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
╚═══════💖.🍃💖.═╝
◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱⊰⊱▸◂⊰⊱