eitaa logo
صراحی
19 دنبال‌کننده
1 عکس
2 ویدیو
0 فایل
آن دَم که به یک خنده دَهَم جان چو صُراحی مستانِ تو خواهم که گُزارَند نمازم.
مشاهده در ایتا
دانلود
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت سوز دل وآه آتشین باید داشت بس سیل که خاست هر نفس چشمم را آخر ز تو چشم این چنین باید داشت
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی چنان که پرورشم می‌دهند می‌رویم
حاجت من ز زنخدان تو دائم این است که نجاتی ندهد یوسف دل را ز چهش
در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه‌ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟ به شب نشینی خرچنگ‌های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟ رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌افتند به پای هرزه علف‌های باغ کال پرست رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست زنده یاد محمدعلی 🖤
ما عاشق توایم و پشیمان نمی‌شویم هر توبه‌ نامه‌ای که نوشتیم پاره کن!
از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حملهٔ دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون
در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم
هزار پاره دلم را رفو به مهر کنی؟ مرا که جز تو نخواهم زِ هیچکس مرهم
صراحی
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین بی‌هوشی جان‌هاست ا
غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت «آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو» گفتم «ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم» گفت «آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو» من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان‌صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو گفتم «ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد» که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم «این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است؟» گفت «این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو» گفتم «این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد» گفت «می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو» ای نشسته تو در این خانهٔ پر نقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم «ای دل پدری کن نه که این وصف خداست» گفت «این هست ولی جان پدر هیچ مگو»
اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ میکده باز است زان رو که مرا بر در او رویِ نیاز است خُم‌ها همه در جوش و خروشند ز مستی وان می که در آن جاست حقیقت نه مَجاز است
هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب من کنون محراب کردم آن نگارین روی را