eitaa logo
کانال خبری اسپاد
41.5هزار دنبال‌کننده
20.5هزار عکس
8.3هزار ویدیو
417 فایل
جهت ارتباط با ما @Merfae #تحلیل #سیاست #امنیت
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال خبری اسپاد
بعد از تماس زن داداشِ فاطمه، عطا به خط کاریم زنگ زد. جوابم دادم و فوری بهش گفتم: +سلام عطا. آماده ش
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم.. دیدم نمیشه بیشتر از این پنهون کنم و فهمیده یه اتفاقی افتاده، سرم و انداختم پایین و با ناراحتی گفتم: +ظاهرا یکی رفته خونمون !! _دددززززززدددددددد. +یوااااش. عه..آروم باش یه کم.. چرا میترسی زود.. حالا شاید دزد نباشه. _بیخود نبود دلم شور میزد. یعنی چی که میگی شاید دزد نباشه؟!! نیومدن به همسایه هاو آشناهامون جاخالی باد بگن که اومدیم شمال.. دزده دیگه. خندیدم و گفتم: +هیچ چی نیست عزیزم..مهم نیست..آروم باش.. برو بالا استراحت کن.. یه چیزی هم بخور ضعف نری.. نگران هم نباش..همکارام و فرستادم برن بررسی کنن. _حالا چی و بردن؟ +چیزی و بعید می دونم برده باشن.. گفتم بهت که، همکارام دارن بررسی میکنن ، تو هم اصلا نگران نباش..عاصف رفت اونجا.. فقط فعلا داداشت ابوالفضل و به عنوان متهم بردن کلانتری... ظاهرا بهش شک کردند. گریه افتاد و گفت: _وایییی محسن.. داداشم و برای چی بردن. +عزیزم ناراحت نباش دورت بگردم. به بچه های ادارمون زنگ زدم برن آزادش کنند. خیلی زود میاد بیرون.. خب پلیس کارش همینه دیگه.. ماهم کارمون همینه.. به چیزی که شک میکنیم میگیریم بررسی میکنیم دیگه..نگران نباش.. بچه ها قراره برن خونه ما رو ببین چخبره. قراره تا نیم ساعت، یک ساعت دیگه، بهمون خبر بدن.. الانم چشمات و پاک کن. تو برو بالا پیش مادرجون، من برم ماشین و قشنگ دم در پارک کنم بیام. فعلا نِمیرم بلیط نمیگیرم. یه کم استراحت میکنم بعدا میرم... خوبه حالا؟ تو فقط اشکات و پاک کن.. خلاصه تونسم فاطمه رو آروم کنم و اشکش و پاک کنه و بفرستمش بره بالا پیش مادرم. قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. فاصله من و اونی که داشت من و دید میزد، حدود ۶۰ متری میشد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه. اسلحه رو نشونه گرفتم و ، آروم و قدم_قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم: ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🚨نفوذ از حاشیه به متن 🔷 ‌تاریخ طرح‌ریزی استراتژیک غرب مشحون از نفوذ است. نفوذ به ممالک و جوامع دیگر و به تبع این نفوذ با استفاده از ایجاد اصل تفرقه؛ تجزیه آن جوامع. در حدود 100 سال پیش انگلیسی‌ها برای جلوگیری قدرت‌گرفتن و یکپارچگی امپراتوری عثمانی از یک سو و هم چنین دستیابی به نفت که به تازگی در مسجد سلیمان در ایران کشف شده بود از سوی دیگر و هم‌چنین برای مقاصدی همچون شکل‌گیری رژیم صهیونیستی و تشکیل دولت عربی توجه خود را به این منطقه معطوف کردند. ✅ انگلیسی‌ها برای فروپاشی امپراطوری عثمانی سه محور تعریف کردند: 1️⃣محور اول از مکه و مدینه تا بندر عقبه و شهر عمان در اردن و تا درعا و دمشق در سوریه بود که لارنس عربستان در این محور عملیات می‌کرد. 2️⃣محور دوم وسط صحرای عربستان بود که توسط گرترود بل اداره می‌شد. 3️⃣محور سوم از بصره در جنوب عراق و کویت شروع می‌شد تا قطیف؛ در واقع نوار ساحلی شرق شبه جزیره عربستان که این محور را همفر عملیاتی می‌کرد. 🔷 کتاب خاطرات همفر شرح خاطرات مستر همفر است که به تشریح نقش خود در شکل‌گیری دیدگاه وهابیت می‌پردازد. همفر در این کتاب از مأموریتش به کشورهای مصر، عراق، ایران، حجاز و استانبول می‌گوید و هدفش از این سفر جمع‌آوری اطلاعات کافی به‌منظور جستجوی راه‌های درهم شکستن مسلمانان است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
♦️ یکی از بدهکاران بانکی دستگیر شد 🔹ح. ه به دلیل بدهی 1000 میلیارد تومانی به بانک سرمایه توسط یکی از نهادهای امنیتی بازداشت و مدت سه هفته است که در زندان اوین به سر می‌برد 🌐 @kheymegahevelayat_ir1
✅ جلوه‌ای از ارادت پدر رئیس دولت اصلاحات به امام خامنه ای 🔴 توصیه مادر خاتمی به میرحسین موسوی چه بود؟ 🔸درگذشت صبیه آیت‌الله خاتمی- نماینده امام(ره) و امام جمعه فقید شهر یزد- و صدور پیام تسلیت مقام معظم رهبری خطاب به والده ایشان، اگرچه برای برخی رخدادی متعارف بود؛ اما برای آگاهان از روابط صمیمانه مرحوم آیت‌الله خاتمی با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، بار دیگر پیوند عمیق آن یاردیرین امام(ره) و نظام با شخص مقام معظم رهبری را تداعی کرد. پیام تشکر متقابل همسر آیت‌الله خاتمی خطاب به رهبر معظم انقلاب نیز بهانه‌ای شد تا خاطره‌ای از ارادت امام‌ جمعه فقید اردکان و همسر مکرمه‌ ایشان نسبت به رهبر فرزانه انقلاب بازگو شود: 🔹همسر آیت‌الله خاتمی در حاشیه دیدار با میرحسین موسوی پیش از انتخابات سال 88 و در جمع چند تن از خبرنگاران گفت: خانواده ما خود را در مسیر ولایت می بینند و می دانند، ان شاء الله شما هم اگر پیروز شدید در خدمت اسلام، انقلاب و رهبری باشید ✅ من همیشه «آقا» را دعا می‌کنم، خداوند ایشان را حفظ کند، ما همیشه سهم(انار) ایشان را از باغات خود کنار گذاشته و برایشان می فرستیم. 🔸شخص آیت‌الله سید روح‌الله خاتمی نیز ارادتی وافر به رهبر فرزانه انقلاب در دوران ریاست جمهوری داشتند و نزدیکان ایشان به خوبی از این عشق متقابل آگاه بودند؛ 🔹« در زمان جنگ، آیت الله خامنه ای به تیپ الغدیر تشریف بردند . من نیز در خدمت ایشان بودم . معظم له در جمع رزمندگان استان یزد، سخنرانی کردند، سپس به سنگر فرماندهی رفتیم. ناهار را در آن سنگر صرف نمودیم . آیت‌الله سید روح الله خاتمی نیز حضور داشتند . ایشان با دست‌های لرزان خود، کاسه بزرگی را برداشت، مقداری ماست داخل آن ریخت و بعد شروع به درست کردن دوغ نمود . دوغ آماده شد . کاسه دوغ را خدمت مقام معظم رهبری آورد و فرمود: آقا دوغ را برای شما درست کرده ام . 🔸آیت الله خامنه ای فرمودند: شما خیلی به زحمت افتاده اید، خودتان میل بفرمایید . 🔹آیت الله سید روح الله خاتمی گفت: اول شما تناول بفرمایید؛ چرا که من آن را برای شما آماده کرده ام . شما بفرمایید و سپس از باقیمانده آن به عنوان «تبرّک» خواهم خورد . 🔸مقام معظم رهبری خواستند کاسه را بگیرند که آیت الله خاتمی فرمود: نه! می خواهم با دست خودم به شما دوغ بدهم! بعد با دست‌های لرزان خود کاسه را نگه داشت و آقا از آن دوغ آشامیدند . پس از آن‌که مقام معظم رهبری از آن دوغ نوشیدند، آیت الله سید روح الله خاتمی کاسه را بر زمین گذاشت، آن را چرخاند و بعد لب‌های خود را بر همان جایی که آقا از آن‌جا دوغ میل کرده بودند گذاشت و دوغ را آشامید.» (حجت‌الاسلام ذوالنوری/مجله مبلّغان،ش50 ) 🔹با این همه، اما سید محمد خاتمی در حوادث تلخ 88 نشان داد که رهرو مناسبی برای پدر و مادر بزرگوارش نبوده و نتوانسته است به خط مشی آنان در ارادت و التزام به رهبر معظم انقلاب پای بند باشد. 🔸وی بر خلاف رویه والدین وارسته خویش، در فتنه 88 عملکردی ناگوار داشت و در زمانی که رهبری معظم انقلاب، یک‌تنه در برابر دشمنان خارجی و جفاکاران داخلی به دفاع از حقوق ملت و اصل نظام اسلامی سینه سپرکرده بودند، با فتنه‌گران همدل و همزبان شد و با رویکرد نامیمون خود، قلب عاشقان نظام و رهبری را به درد آورد. 🔹وی پس از آن نیز هرچند کوشید تا در گفتار و نوشتار، سابقه سوء خود را از اذهان بزداید، اما هیچ‌گاه حاضر نشد آشکارا به رفتار دور از اصول خویش اذعان کند و از نظام و مردم پوزش طلبد. برای پی بردن به عمق رفتار خاتمی، کافی است در این نکته تامل‌برانگیز غور کنیم که رهبر معظم انقلاب علیرغم شرح صدر مثال‌زدنی و سیاست‌ جذب حداکثری خود، پس از فتنه 88 هیچ‌گاه خاتمی را به حضور نپذیرفتند و حتی در دوران بستری شدن در بیمارستان که افراد و شخصیت‌های گوناگون از جناح‌های مختلف به عیادتشان می‌شتافتند، با حضور وی در بیمارستان برای عیادت هم موافقت نفرمودند. تامل در همین نکته کافی است تا دریابیم که جرم سید محمد خاتمی در سال 88،‌از منظر رهبر انقلاب تا چه حدّ، سنگین و تاسف‌آور بوده است. 🔸با این همه ارادت عمیق همسر آیت‌الله خاتمی به نظام و رهبری معظم انقلاب که در پیام تشکر از رهبری و نیز خاطره فوق‌الذکر جلوه‌گر شده، درس‌های فراوانی از عمق‌نگری این بانوی گرانقدر را به نمایش گذاشته است. ➖➖➖➖➖➖ 👈 اینجا خــــــــ قرمزـــــط سیاسے معنایے ندارد چون به اکثر سیاستمداران سیاست باز در ایران و هرجای این عالم در هر رده و پست و مقام حاکمیتی و حکومتی ارادتی نداریم و فقط ارادتمند و فدایی امام خمینی و انقلاب و امام خامنه ای و شهدا هستیم. ✅ اینجا از انقلاب و دردِ مستضعفین و پا برهنگان و مظلومان جهان میگوید نه از سیاست بازی های کثیف بعضی سیاسیون معلوم الحال 👈(کانال ) 🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم.. دیدم نمیشه بیشتر از ا
سری دوم قسمت سی و پنجم قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه. اسلحه رو نشونه گرفتم و ،آروم ، قدم قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم: +تکون بخوری میزنم مغزت و داقون میکنم. آروم برگرد و روت و کن سمت دیوار و دستتو بزار روی سرت... پاهاتم به عرضِ شونه هات باز کن. حرکت اضافی داشته باشی مادرت و‌ به عزات می نشونم و مثل سگ میکشمت. شروع کردم گشتمش و دیدم مسلحه. اسلحش و از کمرش باز کردم و بهش گفتم بریم سمت ماشینتون. رفتیم سمت ماشینشون و راننده ای که داخل بود، دیدم یه کم ترسیده و داره با موبایلش ور میره. با اسلحه به راننده اشاره زدم بنداز پایین موبایلت و. اونم انداخت روی داشبورد ماشین. فوری رفتم سمت ماشین و به اونی که اسیرش کردم گفتم: «برو داخل ماشین ..میری صندلی جلو میشینی» خودمم رفتم صندلی عقب و مسلح نشستم. منتظر بودم یه حرکت اضافی کنند، تا هردوتاشون و بزنم سوراخ سوراخ کنم. به اونی که اسیرش کردم دستبند دادم و گفتم: +بزنش به دستای رفیقت و تن فرمون ببند دستش و با دستبند، بعدشم کلید دستبندو بده به من.. سوییچ و اسلحش و بگیر. اسلحه رو میزاری روی داشبورد ماشین.. لوله اسلحه رو میزاری رو به سمت بیرون باشه نه سمت عقب.. با انگشتت بزن خشاب و در بیار.. هم اسلحه و هم خشاب و هم سوییچ و بده به من.. هر حرکتی کنید که غلط باشه، همینجا میکشمتون.. والله قسم میزنم و میکشمتون اگر حرکت اضافی داشته باشید. اونم تک تک کارا رو درست انجام داد و بهشون گفتم: +حالا مثل بچه ی آدم خوب گوش کنید چی میگم.. از وسطای خروجم از تهران که سمت اتوبان همت بودم داشتم میومدم سمت کرج و بعدشم چالوس، متوجه شدم دارید من و تعقیب میکنید. قشنگ ماشینتون و دیدم. با همین سمند دنبالم بودید.. بعدشم نزدیک چالوس طوطی در رفت سمت رودخونه، خانوم من دنبال طوطی رفت پایین ، شما هم رفتید پایین و داشتید میرفتید سمتش که من سر رسیدم و شما کشیدید کنار و پشت درخت جا خوردید. خیال کردید ندیدمتون؟ میتونستم همونجا کارتون و تموم کنم و یا اینکه یه بلایی سرتون بیارم. خودم عمدا کشیدمتون اینجا توی یه جای خلوت تر. شما کی هستید؟ برای چی دنبال من راه افتادید دارید میاید؟ هان؟ با شمام. همدیگر و نگاه کردن و حرفی نزدن.. دیدم حرف نمیزنن هیچکدوم و جواب من و نمیدن، اسلحه رو مسلح کردم و صدا خفه کن و پیچیدم و گذاشتم روی سر راننده و اون اسلحه ای رو هم که از اون یکی که اسیرکردمش، خشابش و جا زدم و گرفتم گذاشتم روی سر خودش. راننده بهش گفت صادق بهش بگو دیگه. بگو ماموریت داشتیم. میخواد بزنه واقعا. اون پسره که اسیرش کرده بودم ،تازه متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم: +برو پایین کفشات و در بیار. بندشم باز کن. (دلیلش این بود که گفتم بره پایین کفشش و در بیاره و بندش و باز کنه، چون که ببینمش داره کارش و درست انجام میده و از زیر صندلی یا جایی اسلحه در نیاره و من و نزنه. چون معلوم نبود با کی‌طرفم.) پسره گفت: _صبرررر کن. بزار ما تماس بگیریم. + با کجا میخوای تماس بگیری؟ _با همونجایی که بهمون ماموریت دادند. +چه ماموریتی؟ بازم سکوت کردن... یه پس گردنی زدم بهش و سرش داد کشیدم و گفتم: +بهت گفتم چه ماموریتی؟ _اجازه بدید با خودش تماس بگیریم بهتون میگه. +با کی میخوای تماس بگیری؟ مثل اینکه حالیتون نمیشه وقتی میگم چه ماموریتی بازم ساکتید !! پس نمیخواید بگید دیگه؟؟ دیدم بازم جواب ندادند...بهشون گفتم: +جواب نمیدید؟ باشه عیبی نداره. حالا که نمیخواید حرف بزنید یه جور دیگه ای باهاتون حرف میزنم تا مثل بلبل واسم چَه چَه بزنید. اسلحه رو که مسلح بود لولش و آوردم کنار گوش اونی که اسیر کرده بودم و از شانس بدش صدا خفه کن برای این اسلحه نداشتم.. نامردی نکردم و یه تیر شلیک کردم به سقف ماشین تا صدای شلیک توی گوشش بمونه.. بعد بهشون گفتم: +تیر بعدی توی سر هردوتاتون هست. حالا مثل بچه ی آدم بگید چه ماموریتی؟ مکث کرد چندثانیه و گفت: _محافظت از شما. +!!!!!!!!!!!!!!! از من ؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی شوک بودم که یه هویی دیدم اون پسره داریوش داره میاد سمت ماشین. فوری کلیدِ دستبند و دادم به صادق و گفتم دست دوستت و باز کن و حرکت اضافی هم نکن.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و پنجم قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم
آخه نمیخواستم همسایه مادرم متوجه بشه من کی هستم... اما.... فوری سوییچ و دادم به راننده و گفتم روشن کن و حرکت کن. فقط خیلی زود از اینجا دور شو.. داریوش داشت همینطور نزدیک میشد از روبرو به ماشین ما. فوری اون پسره ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم و از کنار داریوش گذشتیم و دیدم میخ شد توی ماشین و نگاه کرد.. منم توجه ای بهش نکردم. از اون حوالی ویلا خارج شدیم و رفتیم سمت اوایل اون منطقه که ورودی محل بود. همزمان عاصف عبدالزهراء رفیق و صمیمی ترین همکارم زنگ زد به موبایلم: +سلام عاکف. من الان توی خونتونم. _سلام عاصف عبدالزهراء.. بگو میشنوم. _عاکف جان من توی خونتم و دارم بررسی میکنم همه چیز و. ضمنا برادر خانومتم آزاد کردم. اما در مورد خونت باید بگم ظاهرا برای دزدی نیومدن. +یعنی امنیتیه قضیه؟ _میگم حالا بهت، اما اول یه سوال دارم... +بگو _بهم بگو که، تو ، داخل خونت، توی اتاقت لب تاپ داشتی؟ +نه عاصف جان. اون و همه جا همراه خودم میبرم. الانم همرامه و پیش خانومم هست و یه جای امنه. حالا بگو اونجا چی میبینی؟ _کتابات و به هم ریختن. میز کارت و به هم ریختن. چندتا سی دی ، وَ همچنین دی وی دی هم روی میز کارت هست که پخش شده روی میز.. ببینم عاکف چیز مهمی که توی سی دی و دی وی دی نبود که. +نه چیز مهمی نبود.... مرسی باهات بعدا تماس میگیرم. _ببین عاکف قطع نکن کارت دارم. +بگو.. فقط خواهشا فوری بگو چون وقت ندارم.. _عاکف جان حقیقتش و بخوای حاج کاظم فهمیده. البته من بهش اول نگفتم.. وقت کردی، خودت هم زنگ بزن بهش بگو داستان دزدی خونه رو ! راستش و بخوای، خودش فهمید قضیه رو ! چون کنارم بود موقعی که زنگ زدی و شماره رو دید که تو هستی.. برای همین وقتی پرسیدش، دیگه منم نتونستم پنهون کنم ازش.. +باشه. میدونستم میفهمه و نمیتونی جلوی زبونت و بگیری.. ضمنا منم اینجا دوتا مظنون گرفتم. _من نگفتم.. خودش فهمید.. بعدشم مظنون؟؟؟؟!!!! مظنون به چی؟؟؟!!! موضوعش چیه؟؟ +حالا هر چی هست. بعدا میفهمید. به جایی رسوندمش قضیه رو ، و مطمئن شدم بهت میگم. _عاکف، موضوع خونت امنیته.. +موافقم باهات.. اما بزار بعدا حرف بزنیم.. فعلا خداحافظ. به اونی که اسیر کردم و از زبون راننده متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم: «زنگ بزن به اون آدم که شمارو گذاشت تا تعقیبم کنید اینجا ببینم کیه؟ بزارش روی آیفون. زنگ زد و اونطرف خط هم جواب داد: /سلام حاج آقا. صادق هستم. صادق تیموری.. * سلام تیموری. عاکف با خانوادش صحیح و سالم رسیدند؟ وقتی دیدم صدای حاج کاظم هست، شدیدا عصبی شدم... اعصابم ریخت به هم و گوشی و از دست تیموری کشیدم گرفتم و با حالت شاکی گفتم: +سلام. بله رسیدم. نه برای من ، و نه خانوادم هیچ اتفاقی هم نیفتاده. _اولا سلام. دوما آروم باش. سوما مثل اینکه دوستانمون ناشی گری کردند! (یعنی خودشون و به تو لو دادند و ضعیف عمل کردند.) +کاری به ناشی گریشون ندارم. و باید بیشتر دوره ببینند تا اینطور گند نزنند در تعقیب و‌رهگیری و مراقبت از یکی..اما مطلب بعدی اینکه، اگه اجازه بدید همین الآن این دوستان برگردند تهران. حداقل اونجا میتونن مراقب خونم باشن. خودتونم میدونید اون دفعه رو به اصرار شما قبول کردم که تیم حفاظت داشته باشم.. اینبار دیگه واقعا حوصله این مسخره بازیارو ندارم. _اونا بر نمیگردن تهران.. چون دستور حفاظت تشکیلات اینه راجع به تو.. ضمنا به منم که نگفتی خونت و زیر و رو کردند. باید از عاصف بشنوم؟ +نمیخواستم توی این وضعیت ذهن شمارو درگیر مسائل شخصی خودم کنم! بعدشم، من چیز به درد بخوری که امنیتی باشه توی خونم نگه نمیدارم که بخواد به درد کسی بخوره. یه اتاق کاری دارم توی خونه که اونم درش قفل مخصوص خورده. ضمنا توی اون اتاق هم چیزی نیست. نگران نباشید و خیالتون جمع باشه. با کنایه گفت: _قفل مخصوصی که بازش کردند، مگه نه؟ +شده دیگه. چیکار کنم. اما گفتم که، چیزی نیست اونجا که به درد کسی بخوره. _پس احتمالا اونایی هم که اومدن توی خونت میدونسن که چیزی به درد بخور وجود نداره که بخوان گیر بیارن اونجا. همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حاج کاظم تلفنی حرف میزدیم وکمی هم بحث میکردیم، دیدم یه شاسی بلند با شیشه ای نسبتا دودی با سرعت عجیبی داره برمیگرده از داخل محل.. با سرعت بالایی از از کنارمون رد شد.. ✍ ادامه دارد.... ⛔️ و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و‌ سروش ( ) که در پایین درج شده است می باشد وگرنه قابل پیگیری و‌شکایت خواهد بود و‌ از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️ ✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇 ✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat ✅ تلگرام👇 🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1 ✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇 ✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🌍 دورهمی ۲۶۹ عامل نفوذ در «گعده فوق سری بیلدربرگ» 🔻🔻🔻 📂 رئیس سازمان سیا، پادشاهان چند کشور، رؤسای کمپانیهایی مانند ایرباس و شِل، خبرنگاران و افراد رسانه‌ای خاص، بسیاری از وزرای کشورها و نیز بانکداران برجسته دنیا از جمله شرکت‌کنندگان این محفل هستند. 📂 باوجود سابقه مستمر تشکیل این گعده از 1954 تاکنون، یک مطالعه آماری روی فهرست منتشر شده از شرکت‌کنندگان نشان می‌دهد 136 نفر در سال 2014 میلادی 128 نفر در سال 2015 میلادی و 124 نفر در سال 2016 میلادی در این گعده شرکت کرده‌اند. با توجه به حضور دو و سه دوره‌ای برخی از این افراد، در کل سه دوره اسامی 269 نفر به چشم می‌خورد. 📂 شرکت‌کنندگان در این سه سال از 23 ملیت هستند. همچنین بعضی شرکت‌کنندگان از نهادهای بین‌المللی مانند ناتو یا بانک‌جهانی دعوت شده‌اند. کشورهای متبوع این شرکت‌کنندگان عبارتند از امریکا، انگلستان، آلمان، فرانسه، هلند، دانمارک، ترکیه، اتریش، کانادا، نروژ، سوئد، فنلاند، ایتالیا، سوئیس، اسپانیا، پرتغال، یونان، بلژیک، ایرلند، چین، بلغارستان، لهستان، روسیه و نهادهای بین‌المللی. 📌 نکات جالب توجه در این اجلاس به چشم می‌خورد که حضور 63 امریکایی، حضور 12 تبعه ترکیه (تنها کشور مسلمان) و عدم حضور حتی 1 اسرائیلی در این کنفرانس جهانی صهیونیستی از آن جمله است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
💠💠 منفعت جنگ یمن برای یهود ✡️ سرقت کودکان یمنی برای تربیت جاسوس 1️⃣ در سپتامبر ۲۰۱۲ شخصی با تابعیت اسرائیلی در یمن بازداشت شد. این فرد برای کار می‌کرد و فرماندهی یک شبکه جاسوسی را در یمن عهده‌دار بود. او دو اسم داشت: «علی عبدالله محسن الحیمی السیاغی» و «آبراهام درعی»! 2️⃣ تحقیقات از این جاسوس نشان داد که بیشتر کودکان یمنی که طی سال‌ها ناپدید شده‌اند، به سرزمین‌های اشغالی قاچاق شده‌اند. این کودکان توسط موساد تحت آموزش‌های قرار گرفته و بعد از این‌که به مزدوران این رژیم تبدیل شدند، بار دیگر به یمن یا کشورهای دیگر عربی یا اسلامی منتقل می‌شوند. 3️⃣ این جاسوس از زمان ورود به همزمان با آغاز خیزش‌های عربی در سال ۲۰۱۱ اقدام به تردد در استان‌های مختلف کرده و حتی به آکادمی دماج در صعده نیز پیوسته و خود را یک یمنی مسلمان جا زده و با بسیاری از شیوخ سلفی دیدار کرده است. وی اعتراف کرد که موساد چند سال قبل او را برای ارائه اطلاعاتی از نیروهای نزدیک به در یمن مأمور کرده است. 4️⃣ پاییز سال ۲۰۱۱ او اطلاعات مهمی را شامل لیست‌هایی از شخصیت‌های یمنی از جمله اعضای مجلس یمن و عوامل رسانه‌ای و فعالان محافل مدنی و شخصیت‌های مرتبط با ، و اطلاعاتی در رابطه با یهودی در یمن و نقشه‌های مناطق باستانی یهودیان قبل از ترک این کشور در اوایل دهه ۵۰ قرن گذشته میلادی را برای موساد ارسال کرده است. ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
◀️ آیت‌الله جنتی: 🚩 در شورای نگهبان دوازده نفر هستند اما با من تسویه حساب می‌کنند/ کاسه و کوزه ها را سر من می‌شکنند آیت الله احمد جنتی در آستانه سالروز تاسیس شورای نگهبان در برنامه بدون تعارف: 🚩 من طلبه متولد شدم. طلبه زندگی کردم و می کنم و طلبه هم از دنیا می روم. اینجا خودم هستم و کتاب هایم. چرا موکت را عوض کنم. اسراف می دانم این را. 🚩 من خیلی غصه بیکاری و گرانی را می خورم. وضع خوب نیست اما با افراد کارشناس و انقلابی قابل اصلاح و ترمیم است. 🚩پسرم نجاری دارد و نان حلال را او می خورد. خوشحالم بابت شغل پسرم. چه کسی گفته پسرم باید حتما اداری باشد. ادمین: ابوعلی ↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی 🌐 @kheymegahevelayat
سلام مخاطبان محترم... خوشحال میشیم نظراتتون و در مورد مستند عاکف برامون بفرستید. جهت ارتباط با ما: 👇 @akef_soleymani
کانال خبری اسپاد
آخه نمیخواستم همسایه مادرم متوجه بشه من کی هستم... اما.... فوری سوییچ و دادم به راننده و گفتم روشن
سری دوم قسمت سی و ششم همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حاج کاظم تلفنی حرف میزدیم وکمی هم بحث میکردیم، دیدم یه شاسی بلند با شیشه ای نسبتا دودی با سرعت عجیبی داره برمیگرده از داخل محل.. با سرعت بالایی از از کنارمون رد شد.. یه لحظه به سرنشین هاش دقت کردم، دیدم یه مردو زن داخلش هستن، ولی توجه نکردم.. فقط چون سرعتش زیاد بود، نظر من و به خودش جلب کرد. حاجی پشت خط بود و ادامه داد و گفت: _احتمال میدم جاسوسا، میخواستن با این دزدی حواس مارو پرت کنند... پیش بینی کرده بودم این تحرکات و . +یعنی شما هم مثل من فکر میکنی به این دزدی؟ پای تیم جاسوسی وسطه؟ _تو هم نظرت اینه؟ +آره حاج آقا. چون توی خونم و فقط به هم ریخته بودن.. حتی یه مقدار طلایی هم که بود و با مبلغی پول که توی خونه بود، بهش دست نزدن.. ضمنا، سوریه لو رفته بودیم و اینجا هم که تا مرز ترور من و بردن ،، الآنم احتمال میدم دوباره بیش از حد توی دید اونا هستم در هر پرونده ای. چون تویِ درگیری امنیتی چندماه اخیر که من دنبالشون کردم و مسئولش بودم، همش به مقابله با سرویس های آمریکایی و اسراییلی برمیگرده.. به اضافه ی اینکه، احتمال زیاد میدم مربوط به قضیه ترکیه باشه و اون مهمان دار هتل با اینکه بهش حق السکوت دادیم، بعد از خروج من از هتل فیلم و داده باشه به تیم تامی برایان. _موافقم باحرفات.. تجزیه و تحلیلت درسته.. عاکف، من برات نگرانم. انقدر کله شق بازی در نیار. میترسم برات اتفاقی بیفته. بزار بچه ها کارشون و کنند و دورا دور، مراقب تو و فاطمه باشن.. اونا که مزاحمت نیستن؟ +بحث مزاحمت نیست حاج آقا.. بحث اینه که حضورشون اذیتم میکنه. اینکه ببینم یکی داره من و زیرنظر میگیره سختمه. عادت ندارم که محافظ داشته باشم. حضورشون بیشتر من و عصبی میکنه. من خودم بلدم از خودم و خانوادم مراقبت کنم. _پس اگه نظرت اینه، منم نظرم اینه که تیم حفاظتت اگر طبق خواسته ی تو باید برگرده تهران و پیش تو نباشن، خوده تو هم باید برگردی. وگرنه نمیزارم بدونِ تو برگردن تهران.. اگر سرپیچی کنی از دستور تشکیلات، توبیخت میکنم و دستور سازمانی میدم بیارنت تهران و ببرنت قرنطینه تا تکلیفت مشخص بشه. خندیدم و گفتم: +حاجی بیخیال. چرا شلوغش میکنی.؟!!!! صداش و برد بالا و خیلی جدی و با لحن عصبانیت گفت: _عاکف جدی گفتم اینبار.. به روح پسر شهیدم دارم قسم میخورم که این بار کاملا جدی هستم.. بسه دیگه.. هی من هرچی میگم تو میگی نه و برای ما اِن قُلت میاری.. ای بابا.... میگم ما اینجا توی تهران نگرانتیم.. یه کم بفهم.. من که از طرف خودم حرف نمیزنم.. اینجا ده تا آدم تصمیم گیر داره و سوراخ سمبه رو چک میکنن.. سازمان نمیخواد تو سوخت بری.. تو، چشم سازمانی.. عجب گیری کردیم از دست تو بخدا قسم. +حاجی جان چشم. میام تهران. ولی به اینا بگو برگردن. من خودم میرم الان بلیط برگشت و میگیرم و بر میگردم خونه و تا زمان پروازم، از خونه بیرون نمیام. خوبه؟ ماشینمم میدم دست رفیقم و خودمم هوایی همراه خانوادم میام..دیگه چی میخوای؟ _خوبه. اما حواست باشه. از این به بعد نمیخوام اطلاعات مربوط به تورو از عاصف و دیگران بگیرم. تو نگران من نباش که درگیر چی هستم و چی نیستم. ذهنم مشغول میشه یا نمیشه.. و اینکه وسط کدوم پرونده هستم یا نیستم.. تو خودت باید به من بگی خیلی از این مسائل مهم و که برات چه اتفاقی افتاده ! حالا گوشی رو بده به تیموری باهاش حرف دارم. گوشی و دادم به تیموری و بهشون گفت: «برگردید تهران.» پیاده شدم و بهشون گفتم پیاده شن. وقتی پیاده شدن ازشون عذرخواهی کردم و گفتم: خلاصه پیش میاد دیگه. بهم حق بدید. شما هم از این به بعد بهتر عمل کنید تا دوتا خط موازی به هم نخورن. بوسیدمشون و گفتند: «برسونیم شمارو.» گفتم: «نه میخوام برم بلیط بگیرم و یه کم قدم بزنم.. اینجاهم یه بازارچه ای داره. میخوام یه کم توش بچرخم.» اونا رفتن و منم رفتم بازارو یه خرده ترشیجات گرفتم. تصمیم گرفتم کارام و که رسیدم توی بازار، بعدش دربست بگیرم برم بلیط برگشت و بخرم و رِزِرو کنم و فوری برگردم ویلا. توی بازارچه که داشتم می اومدم و قدم میزدم و دستفروش ها و مغازه های اونجارو میدیدم، یه بچه که داشت دو میگرفت محکم خورد بهم..منم لبخندی زدم بهش و توجه نکردم.. همزمان با فاصله سه ثانیه الی پنج ثانیه بعدش یه پسره جوون، بهم طعنه زد و،، محکم زد به کتفم. عذرخواهی کرد و رفت.. داشتم همینطور حرکت میکردم و راه میرفتم و کُتی که تنم بود و درست میکردم، چون بهم بدجور طعنه زد، یه هویی احساس کردم موبایلم توی جیب بالای کتم نیست. دست کردم توی جیب کتم دیدم انگار واقعا نیست !!!! برگشتم عقب ونگاه کردم دیدم اون پسره جوونه که بهم طعنه زد، داره تند تند میره. هم زمان اونم برگشت من و دید که دارم نگاش میکنم، بلافاصله دو گرفت و فرار کرد. بازار نسبتا شلوغی بود.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و ششم همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حا
وسیله هارو از دستم انداختم پایین و منم دو گرفتم رفتم دنبالش. اون هرچی نفس داشت دو میگرفت و منم همینطور دنبالش می دَویدم. مردم همه نگاه میکردن که چی شده. پسره از بازار خارج شد و رفت توی خیابون بین ماشینا. ماشین ها باسرعت میومدن و ترمز میزدن. اینم از روی ماشینا می پرید. معلوم بود آموزش دیده و با تجربه هست که ظرف چند ثانیه با یه حرکت نمایشی موبایلم و زد و با این سرعت فرار کرد.. اما نمیدونست چه عقوبتی در انتظارشه. از روی جدول میپرید. از بین ماشینا لایی میکشید با دویدن. چندتا ماشین خوردن به هم دیگه. بخاطر همین خوردن ماشینا به هم و تصادف هایی که شد، ترافیک عجیبی شده بود. اون از روی ماشینا میپرید و منم تاجایی که میتونستم از روی ماشینا میپریدم و یا از کنارشون می دَویدم.. ولی خب اون خیلی تیز بود. من بخاطر تیری که پایین قفسه سینم ، سال 94 در موصل عراق خورده بود، از لحاظ تنفسی سخت مشکل پیدا کرده بودم.. معده دردهای شدید هم داشتم. سال95 هم در یکی از مناطق سوریه تروریستا به طور نامحسوسی شیمیایی زده بودند که من ریَم آسیب دیده بود.. ولی به هر حال تا جایی که میتونستم، می دَویدم پشت سرش. جای شلیک نداشتم. چون خیابونا خیلی شلوغ بود. داد میزدم بگیرینش. ولی اون نامرد زرنگ بود و همینطوری هی جاش و عوض میکرد و میرفت توی شلوغی و هی میومد توی قسمتای خلوت خیابون تا کسی نگیرتش..یه قمه هم دستش بود که مردم میترسیدن سمتش برن.. حتی تا سه متریش هم رسیدم.. انقدر من و دنبال خودش کشوند که آخرشم من و برد توی یه محله خلوت. رفت توی یه کوچه. دیدم گوشی و از جیبش در آورد و سیم کارت و ازش جدا کردو بعدش گوشی و محکم زد به دیوار کوچه و شکست و در رفت. منم رفتم دنبالش که دیدم عین این بدلکارا از یه دیوار بلند پرید و آویزون شد و رفت توی یه یاغ. منم دوروبرم و نگاه کردم و فوری برگشتم سمت گوشی و پسره رو بیخیال شدم. گوشی شکستم و گرفتم و اون کوچه رو یه بررسی کردم و دیدم دستم به جایی بند نیست. رفتم همون دورو بر یه تاکسی گرفتم رفتم به سمت ویلا.. رفتم داخل خونه و کلافه بودم بخاطر این یکی دوروز و اتفاقات ترکیه و الانم توی ایران و این مسائل... رسیدم داخل خونه مادرم با یه حالت اضطراب و پریشونی دیدم میگه: _کجایی تو؟ +چیشده مگه مامان. _فاطمه دو سه ساعته رفته بیرون برنگشته. +کجا رفت؟ _گفت میرم مغازه ی اینجا یه خرده وسیله بگیرم و یکی دوتا از دوستاش توی این محله هستند بهشون سر بزنه و برگرده اما هنوز نیومده. +زنگ نزدی بهش ببینی کجاست؟ _ زدم ولی جواب نمیده. محسن جان، پسرم، تورو خدا برو پیداش کن. اتفاقی نیفتاده باشه واسش. برو اینجا نمون. برو دنبالش خواهشا. گوشی مادرم و گرفتم و زنگ زدم به مویابل فاطمه، که دیدم میگه: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!! انگار دنیا روی سرم خراب شد. داشتم دیوانه میشدم. مریضی مادرم، محافظت از من، دزدی خونم که مشخص بود برنامه ریزی شده هست و طبق نظر من و حاج کاظم و عاصف، امنیتی شده موضوعش و دزدی گوشیم، و حالا بی خبری از فاطمه که سابقه نداشت. از خونه زدم بیرون. بررسی کردم دیدم کسی اون دور و بر نیست، محکم یه چگ زدم توی صورت خودم تا از حالت کلافگی و سر در گمی، در بیام و توی شوک نباشم. روم و کردم سمت آسمون و گفتم خدایا کمک کن، فاطمه چیزیش نشده باشه. توی منطقه ویلاییمون میچرخیدم و دو میگرفتم و کوچه به کوچه دنبال فاطمه میگشتم تا پیداش کنم. هی میدویدم و هی فکر میکردم. عین پرده سینما هزار تا تحلیل و فکر و مسائل امنیتی و... می اومد توی ذهنم. ذهنم شلوغ شده بود.. توی همون مسیر که داشتم میدویدم ، دیدم یکی از دخترای اون محل که هروقت ما می اومدیم شمال، میومد پیش فاطمه، چون باهم دوست بودن، رسید به من. تا خواستم سر حرف و باز کنم بگم فاطمه رو ندیدی، دیدم مضطرب هست و میگه: _آقای سلیمانی سلام. فاطمه داشته میومده خونه ما، اما نیومده هنوز.. دو ساعت شده الان. براش اتفاقی نیفتاده باشه؟ به گوشیشم هر چی زنگ میزنم میگه خاموشه. +نمیدونم والله.. منم تازه رسیدم پیش مادرم، دیدم میگه فاطمه چندساعته رفته بیرون و برنگشته . گوشیشم خاموشه. همزمان دیدم یکی دیگه از دوستای فاطمه سر رسید. گفت: « آقای سلیمانی چرا گوشیتون خاموشه. فاطمه میخواست به من سر بزنه ولی نیومده. نگرانش شدم. خونه مادرتون زنگ زدم مادرتون گفته فاطمه چندساعته گوشیش خاموشه و ماهم ازش خبری نداریم. دیدم حاج خانم خیلی ناراحت بودند داشتم میرفتم پیششون.» +نمیدونم چی بگم..گوشیم خورده زمین شکسته.. برای همین شما زنگ زدید خاموش بود. بیاید بگردیم توی محل دنبالش. دیدم داریوش هم سر رسید همزمان. چهار پنج نفر شدیم. یه خرده از جمع فاصله گرفتم و دیدم داریوش اومد پیشم و گفت: _آقا سلام.. حاج خانم بهم گفتن از وقتی موضوع و، هرچی گشتیم دنبالش اصلا نیست. انگار آب شده رفته توی زمین. توجه خاصی به حرفاش نکردم و فقط بهش نگاه کردم.