کانال خبری اسپاد
چشمات چه شکلی میشه..صدبار توی این چندسال زندگی مشترکمون امتحانت کردم و دیدم.. دیدم نمیشه بیشتر از ا
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و پنجم
قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم سمت ماشین یه لحظه چشمم افتاد به سمت چپ کوچه و متوجه شدم یکی داره از گوشه دیوار من و میبینه و تا متوجه شد که فهمیدم، سرش و فوری کشید عقب و پشت دیوار قایم شد.. یه باغ روبروی ویلامون بود و فوری رفتم سمت اون باغ.. پیش خودم گفتم تا دوباره سرش و نیاورد بیرون باید بپرم برم داخل باغ.. پریدم رفتم داخلش. رفتم وسطای باغ و اسلحم و مسلح کردم و از دیوار ضلع شرقی باغ پریدم دوباره بیرون توی کوچه بغلیش. من دیگه پشت سر اون آدم بودم و داشتم میدیدمش قشنگ... آروم رفتم سمتش.. دیدم هنوز داره اون آدم از گوشه دیوار سمت خونه مادرم و دید میزنه.
اسلحه رو نشونه گرفتم و ،آروم ، قدم قدم زنان و آهسته، رفتم سمتش. اسلحه رو از پشت گذاشتم روی سرش و گفتم:
+تکون بخوری میزنم مغزت و داقون میکنم. آروم برگرد و روت و کن سمت دیوار و دستتو بزار روی سرت... پاهاتم به عرضِ شونه هات باز کن. حرکت اضافی داشته باشی مادرت و به عزات می نشونم و مثل سگ میکشمت.
شروع کردم گشتمش و دیدم مسلحه. اسلحش و از کمرش باز کردم و بهش گفتم بریم سمت ماشینتون. رفتیم سمت ماشینشون و راننده ای که داخل بود، دیدم یه کم ترسیده و داره با موبایلش ور میره. با اسلحه به راننده اشاره زدم بنداز پایین موبایلت و. اونم انداخت روی داشبورد ماشین. فوری رفتم سمت ماشین و به اونی که اسیرش کردم گفتم:
«برو داخل ماشین ..میری صندلی جلو میشینی»
خودمم رفتم صندلی عقب و مسلح نشستم. منتظر بودم یه حرکت اضافی کنند، تا هردوتاشون و بزنم سوراخ سوراخ کنم. به اونی که اسیرش کردم دستبند دادم و گفتم:
+بزنش به دستای رفیقت و تن فرمون ببند دستش و با دستبند، بعدشم کلید دستبندو بده به من.. سوییچ و اسلحش و بگیر. اسلحه رو میزاری روی داشبورد ماشین.. لوله اسلحه رو میزاری رو به سمت بیرون باشه نه سمت عقب.. با انگشتت بزن خشاب و در بیار.. هم اسلحه و هم خشاب و هم سوییچ و بده به من.. هر حرکتی کنید که غلط باشه، همینجا میکشمتون.. والله قسم میزنم و میکشمتون اگر حرکت اضافی داشته باشید.
اونم تک تک کارا رو درست انجام داد و بهشون گفتم:
+حالا مثل بچه ی آدم خوب گوش کنید چی میگم.. از وسطای خروجم از تهران که سمت اتوبان همت بودم داشتم میومدم سمت کرج و بعدشم چالوس، متوجه شدم دارید من و تعقیب میکنید. قشنگ ماشینتون و دیدم. با همین سمند دنبالم بودید.. بعدشم نزدیک چالوس طوطی در رفت سمت رودخونه، خانوم من دنبال طوطی رفت پایین ، شما هم رفتید پایین و داشتید میرفتید سمتش که من سر رسیدم و شما کشیدید کنار و پشت درخت جا خوردید. خیال کردید ندیدمتون؟ میتونستم همونجا کارتون و تموم کنم و یا اینکه یه بلایی سرتون بیارم. خودم عمدا کشیدمتون اینجا توی یه جای خلوت تر. شما کی هستید؟ برای چی دنبال من راه افتادید دارید میاید؟ هان؟ با شمام.
همدیگر و نگاه کردن و حرفی نزدن.. دیدم حرف نمیزنن هیچکدوم و جواب من و نمیدن، اسلحه رو مسلح کردم و صدا خفه کن و پیچیدم و گذاشتم روی سر راننده و اون اسلحه ای رو هم که از اون یکی که اسیرکردمش، خشابش و جا زدم و گرفتم گذاشتم روی سر خودش.
راننده بهش گفت صادق بهش بگو دیگه. بگو ماموریت داشتیم. میخواد بزنه واقعا.
اون پسره که اسیرش کرده بودم ،تازه متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم:
+برو پایین کفشات و در بیار. بندشم باز کن. (دلیلش این بود که گفتم بره پایین کفشش و در بیاره و بندش و باز کنه، چون که ببینمش داره کارش و درست انجام میده و از زیر صندلی یا جایی اسلحه در نیاره و من و نزنه. چون معلوم نبود با کیطرفم.)
پسره گفت:
_صبرررر کن. بزار ما تماس بگیریم.
+ با کجا میخوای تماس بگیری؟
_با همونجایی که بهمون ماموریت دادند.
+چه ماموریتی؟
بازم سکوت کردن...
یه پس گردنی زدم بهش و سرش داد کشیدم و گفتم:
+بهت گفتم چه ماموریتی؟
_اجازه بدید با خودش تماس بگیریم بهتون میگه.
+با کی میخوای تماس بگیری؟ مثل اینکه حالیتون نمیشه وقتی میگم چه ماموریتی بازم ساکتید !! پس نمیخواید بگید دیگه؟؟
دیدم بازم جواب ندادند...بهشون گفتم:
+جواب نمیدید؟ باشه عیبی نداره. حالا که نمیخواید حرف بزنید یه جور دیگه ای باهاتون حرف میزنم تا مثل بلبل واسم چَه چَه بزنید.
اسلحه رو که مسلح بود لولش و آوردم کنار گوش اونی که اسیر کرده بودم و از شانس بدش صدا خفه کن برای این اسلحه نداشتم.. نامردی نکردم و یه تیر شلیک کردم به سقف ماشین تا صدای شلیک توی گوشش بمونه.. بعد بهشون گفتم:
+تیر بعدی توی سر هردوتاتون هست. حالا مثل بچه ی آدم بگید چه ماموریتی؟
مکث کرد چندثانیه و گفت:
_محافظت از شما.
+!!!!!!!!!!!!!!! از من ؟؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
توی شوک بودم که یه هویی دیدم اون پسره داریوش داره میاد سمت ماشین. فوری کلیدِ دستبند و دادم به صادق و گفتم دست دوستت و باز کن و حرکت اضافی هم نکن.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و پنجم قشنگ مطمئن شدم فاطمه رفت داخل، درو بستم و اومدم
آخه نمیخواستم همسایه مادرم متوجه بشه من کی هستم... اما....
فوری سوییچ و دادم به راننده و گفتم روشن کن و حرکت کن. فقط خیلی زود از اینجا دور شو.. داریوش داشت همینطور نزدیک میشد از روبرو به ماشین ما.
فوری اون پسره ماشین و روشن کرد و حرکت کردیم و از کنار داریوش گذشتیم و دیدم میخ شد توی ماشین و نگاه کرد.. منم توجه ای بهش نکردم.
از اون حوالی ویلا خارج شدیم و رفتیم سمت اوایل اون منطقه که ورودی محل بود. همزمان عاصف عبدالزهراء رفیق و صمیمی ترین همکارم زنگ زد به موبایلم:
+سلام عاکف. من الان توی خونتونم.
_سلام عاصف عبدالزهراء.. بگو میشنوم.
_عاکف جان من توی خونتم و دارم بررسی میکنم همه چیز و. ضمنا برادر خانومتم آزاد کردم. اما در مورد خونت باید بگم ظاهرا برای دزدی نیومدن.
+یعنی امنیتیه قضیه؟
_میگم حالا بهت، اما اول یه سوال دارم...
+بگو
_بهم بگو که، تو ، داخل خونت، توی اتاقت لب تاپ داشتی؟
+نه عاصف جان. اون و همه جا همراه خودم میبرم. الانم همرامه و پیش خانومم هست و یه جای امنه. حالا بگو اونجا چی میبینی؟
_کتابات و به هم ریختن. میز کارت و به هم ریختن. چندتا سی دی ، وَ همچنین دی وی دی هم روی میز کارت هست که پخش شده روی میز.. ببینم عاکف چیز مهمی که توی سی دی و دی وی دی نبود که.
+نه چیز مهمی نبود.... مرسی باهات بعدا تماس میگیرم.
_ببین عاکف قطع نکن کارت دارم.
+بگو.. فقط خواهشا فوری بگو چون وقت ندارم..
_عاکف جان حقیقتش و بخوای حاج کاظم فهمیده. البته من بهش اول نگفتم.. وقت کردی، خودت هم زنگ بزن بهش بگو داستان دزدی خونه رو ! راستش و بخوای، خودش فهمید قضیه رو ! چون کنارم بود موقعی که زنگ زدی و شماره رو دید که تو هستی.. برای همین وقتی پرسیدش، دیگه منم نتونستم پنهون کنم ازش..
+باشه. میدونستم میفهمه و نمیتونی جلوی زبونت و بگیری.. ضمنا منم اینجا دوتا مظنون گرفتم.
_من نگفتم.. خودش فهمید.. بعدشم مظنون؟؟؟؟!!!! مظنون به چی؟؟؟!!! موضوعش چیه؟؟
+حالا هر چی هست. بعدا میفهمید. به جایی رسوندمش قضیه رو ، و مطمئن شدم بهت میگم.
_عاکف، موضوع خونت امنیته..
+موافقم باهات.. اما بزار بعدا حرف بزنیم.. فعلا خداحافظ.
به اونی که اسیر کردم و از زبون راننده متوجه شدم اسمش صادق هست، بهش گفتم: «زنگ بزن به اون آدم که شمارو گذاشت تا تعقیبم کنید اینجا ببینم کیه؟ بزارش روی آیفون.
زنگ زد و اونطرف خط هم جواب داد:
/سلام حاج آقا. صادق هستم. صادق تیموری..
* سلام تیموری. عاکف با خانوادش صحیح و سالم رسیدند؟
وقتی دیدم صدای حاج کاظم هست، شدیدا عصبی شدم... اعصابم ریخت به هم و گوشی و از دست تیموری کشیدم گرفتم و با حالت شاکی گفتم:
+سلام. بله رسیدم. نه برای من ، و نه خانوادم هیچ اتفاقی هم نیفتاده.
_اولا سلام. دوما آروم باش. سوما مثل اینکه دوستانمون ناشی گری کردند! (یعنی خودشون و به تو لو دادند و ضعیف عمل کردند.)
+کاری به ناشی گریشون ندارم. و باید بیشتر دوره ببینند تا اینطور گند نزنند در تعقیب ورهگیری و مراقبت از یکی..اما مطلب بعدی اینکه، اگه اجازه بدید همین الآن این دوستان برگردند تهران. حداقل اونجا میتونن مراقب خونم باشن. خودتونم میدونید اون دفعه رو به اصرار شما قبول کردم که تیم حفاظت داشته باشم.. اینبار دیگه واقعا حوصله این مسخره بازیارو ندارم.
_اونا بر نمیگردن تهران.. چون دستور حفاظت تشکیلات اینه راجع به تو.. ضمنا به منم که نگفتی خونت و زیر و رو کردند. باید از عاصف بشنوم؟
+نمیخواستم توی این وضعیت ذهن شمارو درگیر مسائل شخصی خودم کنم! بعدشم، من چیز به درد بخوری که امنیتی باشه توی خونم نگه نمیدارم که بخواد به درد کسی بخوره. یه اتاق کاری دارم توی خونه که اونم درش قفل مخصوص خورده. ضمنا توی اون اتاق هم چیزی نیست. نگران نباشید و خیالتون جمع باشه.
با کنایه گفت:
_قفل مخصوصی که بازش کردند، مگه نه؟
+شده دیگه. چیکار کنم. اما گفتم که، چیزی نیست اونجا که به درد کسی بخوره.
_پس احتمالا اونایی هم که اومدن توی خونت میدونسن که چیزی به درد بخور وجود نداره که بخوان گیر بیارن اونجا.
همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حاج کاظم تلفنی حرف میزدیم وکمی هم بحث میکردیم، دیدم یه شاسی بلند با شیشه ای نسبتا دودی با سرعت عجیبی داره برمیگرده از داخل محل.. با سرعت بالایی از از کنارمون رد شد..
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
🌍 دورهمی ۲۶۹ عامل نفوذ در «گعده فوق سری بیلدربرگ»
🔻🔻🔻
📂 رئیس سازمان سیا، پادشاهان چند کشور، رؤسای کمپانیهایی مانند ایرباس و شِل، خبرنگاران و افراد رسانهای خاص، بسیاری از وزرای کشورها و نیز بانکداران برجسته دنیا از جمله شرکتکنندگان این محفل هستند.
📂 باوجود سابقه مستمر تشکیل این گعده از 1954 تاکنون، یک مطالعه آماری روی فهرست منتشر شده از شرکتکنندگان نشان میدهد 136 نفر در سال 2014 میلادی 128 نفر در سال 2015 میلادی و 124 نفر در سال 2016 میلادی در این گعده شرکت کردهاند. با توجه به حضور دو و سه دورهای برخی از این افراد، در کل سه دوره اسامی 269 نفر به چشم میخورد.
📂 شرکتکنندگان در این سه سال از 23 ملیت هستند. همچنین بعضی شرکتکنندگان از نهادهای بینالمللی مانند ناتو یا بانکجهانی دعوت شدهاند. کشورهای متبوع این شرکتکنندگان عبارتند از امریکا، انگلستان، آلمان، فرانسه، هلند، دانمارک، ترکیه، اتریش، کانادا، نروژ، سوئد، فنلاند، ایتالیا، سوئیس، اسپانیا، پرتغال، یونان، بلژیک، ایرلند، چین، بلغارستان، لهستان، روسیه و نهادهای بینالمللی.
📌 نکات جالب توجه در این اجلاس به چشم میخورد که حضور 63 امریکایی، حضور 12 تبعه ترکیه (تنها کشور مسلمان) و عدم حضور حتی 1 اسرائیلی در این کنفرانس جهانی صهیونیستی از آن جمله است.
#خیمه_گاه_ولایت
#اخبارامنیتی
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
🌐 @kheymegahevelayat
💠💠 منفعت جنگ یمن برای یهود
✡️ سرقت کودکان یمنی برای تربیت جاسوس
1️⃣ در سپتامبر ۲۰۱۲ شخصی با تابعیت اسرائیلی در یمن بازداشت شد. این فرد برای #موساد کار میکرد و فرماندهی یک شبکه جاسوسی را در یمن عهدهدار بود. او دو اسم داشت: «علی عبدالله محسن الحیمی السیاغی» و «آبراهام درعی»!
2️⃣ تحقیقات از این جاسوس نشان داد که بیشتر کودکان یمنی که طی سالها ناپدید شدهاند، به سرزمینهای اشغالی قاچاق شدهاند. این کودکان توسط موساد تحت آموزشهای #جاسوسی قرار گرفته و بعد از اینکه به مزدوران این رژیم تبدیل شدند، بار دیگر به یمن یا کشورهای دیگر عربی یا اسلامی منتقل میشوند.
3️⃣ این جاسوس از زمان ورود به #یمن همزمان با آغاز خیزشهای عربی در سال ۲۰۱۱ اقدام به تردد در استانهای مختلف کرده و حتی به آکادمی دماج در صعده نیز پیوسته و خود را یک یمنی مسلمان جا زده و با بسیاری از شیوخ سلفی دیدار کرده است. وی اعتراف کرد که موساد چند سال قبل او را برای ارائه اطلاعاتی از نیروهای نزدیک به #ایران در یمن مأمور کرده است.
4️⃣ پاییز سال ۲۰۱۱ او اطلاعات مهمی را شامل لیستهایی از شخصیتهای یمنی از جمله اعضای مجلس یمن و عوامل رسانهای و فعالان محافل مدنی و شخصیتهای مرتبط با #انصارالله، و اطلاعاتی در رابطه با #میراث_فرهنگی یهودی در یمن و نقشههای مناطق باستانی یهودیان قبل از ترک این کشور در اوایل دهه ۵۰ قرن گذشته میلادی را برای موساد ارسال کرده است.
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
🌐 @kheymegahevelayat
◀️ آیتالله جنتی:
🚩 در شورای نگهبان دوازده نفر هستند اما با من تسویه حساب میکنند/ کاسه و کوزه ها را سر من میشکنند
آیت الله احمد جنتی در آستانه سالروز تاسیس شورای نگهبان در برنامه بدون تعارف:
🚩 من طلبه متولد شدم. طلبه زندگی کردم و می کنم و طلبه هم از دنیا می روم. اینجا خودم هستم و کتاب هایم. چرا موکت را عوض کنم. اسراف می دانم این را.
🚩 من خیلی غصه بیکاری و گرانی را می خورم. وضع خوب نیست اما با افراد کارشناس و انقلابی قابل اصلاح و ترمیم است.
🚩پسرم نجاری دارد و نان حلال را او می خورد. خوشحالم بابت شغل پسرم. چه کسی گفته پسرم باید حتما اداری باشد.
ادمین: ابوعلی
↩️ لحظه به لحظه بامسائل و مطالبِ تحلیلی ،سیاسی، امنیتی درون مرزی و برون مرزی
🌐 @kheymegahevelayat
سلام مخاطبان محترم...
خوشحال میشیم نظراتتون و در مورد مستند عاکف برامون بفرستید.
جهت ارتباط با ما: 👇
@akef_soleymani
کانال خبری اسپاد
آخه نمیخواستم همسایه مادرم متوجه بشه من کی هستم... اما.... فوری سوییچ و دادم به راننده و گفتم روشن
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و ششم
همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حاج کاظم تلفنی حرف میزدیم وکمی هم بحث میکردیم، دیدم یه شاسی بلند با شیشه ای نسبتا دودی با سرعت عجیبی داره برمیگرده از داخل محل.. با سرعت بالایی از از کنارمون رد شد.. یه لحظه به سرنشین هاش دقت کردم، دیدم یه مردو زن داخلش هستن، ولی توجه نکردم.. فقط چون سرعتش زیاد بود، نظر من و به خودش جلب کرد.
حاجی پشت خط بود و ادامه داد و گفت:
_احتمال میدم جاسوسا، میخواستن با این دزدی حواس مارو پرت کنند... پیش بینی کرده بودم این تحرکات و .
+یعنی شما هم مثل من فکر میکنی به این دزدی؟ پای تیم جاسوسی وسطه؟
_تو هم نظرت اینه؟
+آره حاج آقا. چون توی خونم و فقط به هم ریخته بودن.. حتی یه مقدار طلایی هم که بود و با مبلغی پول که توی خونه بود، بهش دست نزدن.. ضمنا، سوریه لو رفته بودیم و اینجا هم که تا مرز ترور من و بردن ،، الآنم احتمال میدم دوباره بیش از حد توی دید اونا هستم در هر پرونده ای. چون تویِ درگیری امنیتی چندماه اخیر که من دنبالشون کردم و مسئولش بودم، همش به مقابله با سرویس های آمریکایی و اسراییلی برمیگرده.. به اضافه ی اینکه، احتمال زیاد میدم مربوط به قضیه ترکیه باشه و اون مهمان دار هتل با اینکه بهش حق السکوت دادیم، بعد از خروج من از هتل فیلم و داده باشه به تیم تامی برایان.
_موافقم باحرفات.. تجزیه و تحلیلت درسته.. عاکف، من برات نگرانم. انقدر کله شق بازی در نیار. میترسم برات اتفاقی بیفته. بزار بچه ها کارشون و کنند و دورا دور، مراقب تو و فاطمه باشن.. اونا که مزاحمت نیستن؟
+بحث مزاحمت نیست حاج آقا.. بحث اینه که حضورشون اذیتم میکنه. اینکه ببینم یکی داره من و زیرنظر میگیره سختمه. عادت ندارم که محافظ داشته باشم. حضورشون بیشتر من و عصبی میکنه. من خودم بلدم از خودم و خانوادم مراقبت کنم.
_پس اگه نظرت اینه، منم نظرم اینه که تیم حفاظتت اگر طبق خواسته ی تو باید برگرده تهران و پیش تو نباشن، خوده تو هم باید برگردی. وگرنه نمیزارم بدونِ تو برگردن تهران.. اگر سرپیچی کنی از دستور تشکیلات، توبیخت میکنم و دستور سازمانی میدم بیارنت تهران و ببرنت قرنطینه تا تکلیفت مشخص بشه.
خندیدم و گفتم:
+حاجی بیخیال. چرا شلوغش میکنی.؟!!!!
صداش و برد بالا و خیلی جدی و با لحن عصبانیت گفت:
_عاکف جدی گفتم اینبار.. به روح پسر شهیدم دارم قسم میخورم که این بار کاملا جدی هستم.. بسه دیگه.. هی من هرچی میگم تو میگی نه و برای ما اِن قُلت میاری.. ای بابا.... میگم ما اینجا توی تهران نگرانتیم.. یه کم بفهم.. من که از طرف خودم حرف نمیزنم.. اینجا ده تا آدم تصمیم گیر داره و سوراخ سمبه رو چک میکنن.. سازمان نمیخواد تو سوخت بری.. تو، چشم سازمانی.. عجب گیری کردیم از دست تو بخدا قسم.
+حاجی جان چشم. میام تهران. ولی به اینا بگو برگردن. من خودم میرم الان بلیط برگشت و میگیرم و بر میگردم خونه و تا زمان پروازم، از خونه بیرون نمیام. خوبه؟ ماشینمم میدم دست رفیقم و خودمم هوایی همراه خانوادم میام..دیگه چی میخوای؟
_خوبه. اما حواست باشه. از این به بعد نمیخوام اطلاعات مربوط به تورو از عاصف و دیگران بگیرم. تو نگران من نباش که درگیر چی هستم و چی نیستم. ذهنم مشغول میشه یا نمیشه.. و اینکه وسط کدوم پرونده هستم یا نیستم.. تو خودت باید به من بگی خیلی از این مسائل مهم و که برات چه اتفاقی افتاده ! حالا گوشی رو بده به تیموری باهاش حرف دارم.
گوشی و دادم به تیموری و بهشون گفت: «برگردید تهران.»
پیاده شدم و بهشون گفتم پیاده شن. وقتی پیاده شدن ازشون عذرخواهی کردم و گفتم:
خلاصه پیش میاد دیگه. بهم حق بدید. شما هم از این به بعد بهتر عمل کنید تا دوتا خط موازی به هم نخورن.
بوسیدمشون و گفتند: «برسونیم شمارو.»
گفتم: «نه میخوام برم بلیط بگیرم و یه کم قدم بزنم.. اینجاهم یه بازارچه ای داره. میخوام یه کم توش بچرخم.»
اونا رفتن و منم رفتم بازارو یه خرده ترشیجات گرفتم. تصمیم گرفتم کارام و که رسیدم توی بازار، بعدش دربست بگیرم برم بلیط برگشت و بخرم و رِزِرو کنم و فوری برگردم ویلا.
توی بازارچه که داشتم می اومدم و قدم میزدم و دستفروش ها و مغازه های اونجارو میدیدم، یه بچه که داشت دو میگرفت محکم خورد بهم..منم لبخندی زدم بهش و توجه نکردم..
همزمان با فاصله سه ثانیه الی پنج ثانیه بعدش یه پسره جوون، بهم طعنه زد و،، محکم زد به کتفم. عذرخواهی کرد و رفت.. داشتم همینطور حرکت میکردم و راه میرفتم و کُتی که تنم بود و درست میکردم، چون بهم بدجور طعنه زد، یه هویی احساس کردم موبایلم توی جیب بالای کتم نیست.
دست کردم توی جیب کتم دیدم انگار واقعا نیست !!!!
برگشتم عقب ونگاه کردم دیدم اون پسره جوونه که بهم طعنه زد، داره تند تند میره.
هم زمان اونم برگشت من و دید که دارم نگاش میکنم، بلافاصله دو گرفت و فرار کرد. بازار نسبتا شلوغی بود.
کانال خبری اسپاد
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم قسمت سی و ششم همونطور که توی ماشین نشسته بودم و داشتیم من و حا
وسیله هارو از دستم انداختم پایین و منم دو گرفتم رفتم دنبالش. اون هرچی نفس داشت دو میگرفت و منم همینطور دنبالش می دَویدم. مردم همه نگاه میکردن که چی شده. پسره از بازار خارج شد و رفت توی خیابون بین ماشینا. ماشین ها باسرعت میومدن و ترمز میزدن. اینم از روی ماشینا می پرید. معلوم بود آموزش دیده و با تجربه هست که ظرف چند ثانیه با یه حرکت نمایشی موبایلم و زد و با این سرعت فرار کرد.. اما نمیدونست چه عقوبتی در انتظارشه.
از روی جدول میپرید. از بین ماشینا لایی میکشید با دویدن. چندتا ماشین خوردن به هم دیگه. بخاطر همین خوردن ماشینا به هم و تصادف هایی که شد، ترافیک عجیبی شده بود. اون از روی ماشینا میپرید و منم تاجایی که میتونستم از روی ماشینا میپریدم و یا از کنارشون می دَویدم.. ولی خب اون خیلی تیز بود. من بخاطر تیری که پایین قفسه سینم ، سال 94 در موصل عراق خورده بود، از لحاظ تنفسی سخت مشکل پیدا کرده بودم.. معده دردهای شدید هم داشتم. سال95 هم در یکی از مناطق سوریه تروریستا به طور نامحسوسی شیمیایی زده بودند که من ریَم آسیب دیده بود.. ولی به هر حال تا جایی که میتونستم، می دَویدم پشت سرش. جای شلیک نداشتم. چون خیابونا خیلی شلوغ بود.
داد میزدم بگیرینش. ولی اون نامرد زرنگ بود و همینطوری هی جاش و عوض میکرد و میرفت توی شلوغی و هی میومد توی قسمتای خلوت خیابون تا کسی نگیرتش..یه قمه هم دستش بود که مردم میترسیدن سمتش برن..
حتی تا سه متریش هم رسیدم.. انقدر من و دنبال خودش کشوند که آخرشم من و برد توی یه محله خلوت. رفت توی یه کوچه. دیدم گوشی و از جیبش در آورد و سیم کارت و ازش جدا کردو بعدش گوشی و محکم زد به دیوار کوچه و شکست و در رفت. منم رفتم دنبالش که دیدم عین این بدلکارا از یه دیوار بلند پرید و آویزون شد و رفت توی یه یاغ. منم دوروبرم و نگاه کردم و فوری برگشتم سمت گوشی و پسره رو بیخیال شدم.
گوشی شکستم و گرفتم و اون کوچه رو یه بررسی کردم و دیدم دستم به جایی بند نیست.
رفتم همون دورو بر یه تاکسی گرفتم رفتم به سمت ویلا.. رفتم داخل خونه و کلافه بودم بخاطر این یکی دوروز و اتفاقات ترکیه و الانم توی ایران و این مسائل...
رسیدم داخل خونه مادرم با یه حالت اضطراب و پریشونی دیدم میگه:
_کجایی تو؟
+چیشده مگه مامان.
_فاطمه دو سه ساعته رفته بیرون برنگشته.
+کجا رفت؟
_گفت میرم مغازه ی اینجا یه خرده وسیله بگیرم و یکی دوتا از دوستاش توی این محله هستند بهشون سر بزنه و برگرده اما هنوز نیومده.
+زنگ نزدی بهش ببینی کجاست؟
_ زدم ولی جواب نمیده. محسن جان، پسرم، تورو خدا برو پیداش کن. اتفاقی نیفتاده باشه واسش. برو اینجا نمون. برو دنبالش خواهشا.
گوشی مادرم و گرفتم و زنگ زدم به مویابل فاطمه، که دیدم میگه: دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!!
انگار دنیا روی سرم خراب شد. داشتم دیوانه میشدم.
مریضی مادرم، محافظت از من، دزدی خونم که مشخص بود برنامه ریزی شده هست و طبق نظر من و حاج کاظم و عاصف، امنیتی شده موضوعش و دزدی گوشیم، و حالا بی خبری از فاطمه که سابقه نداشت.
از خونه زدم بیرون. بررسی کردم دیدم کسی اون دور و بر نیست، محکم یه چگ زدم توی صورت خودم تا از حالت کلافگی و سر در گمی، در بیام و توی شوک نباشم. روم و کردم سمت آسمون و گفتم خدایا کمک کن، فاطمه چیزیش نشده باشه.
توی منطقه ویلاییمون میچرخیدم و دو میگرفتم و کوچه به کوچه دنبال فاطمه میگشتم تا پیداش کنم. هی میدویدم و هی فکر میکردم. عین پرده سینما هزار تا تحلیل و فکر و مسائل امنیتی و... می اومد توی ذهنم. ذهنم شلوغ شده بود..
توی همون مسیر که داشتم میدویدم ، دیدم یکی از دخترای اون محل که هروقت ما می اومدیم شمال، میومد پیش فاطمه، چون باهم دوست بودن، رسید به من. تا خواستم سر حرف و باز کنم بگم فاطمه رو ندیدی، دیدم مضطرب هست و میگه:
_آقای سلیمانی سلام. فاطمه داشته میومده خونه ما، اما نیومده هنوز.. دو ساعت شده الان. براش اتفاقی نیفتاده باشه؟ به گوشیشم هر چی زنگ میزنم میگه خاموشه.
+نمیدونم والله.. منم تازه رسیدم پیش مادرم، دیدم میگه فاطمه چندساعته رفته بیرون و برنگشته . گوشیشم خاموشه.
همزمان دیدم یکی دیگه از دوستای فاطمه سر رسید. گفت: « آقای سلیمانی چرا گوشیتون خاموشه. فاطمه میخواست به من سر بزنه ولی نیومده. نگرانش شدم. خونه مادرتون زنگ زدم مادرتون گفته فاطمه چندساعته گوشیش خاموشه و ماهم ازش خبری نداریم. دیدم حاج خانم خیلی ناراحت بودند داشتم میرفتم پیششون.»
+نمیدونم چی بگم..گوشیم خورده زمین شکسته.. برای همین شما زنگ زدید خاموش بود. بیاید بگردیم توی محل دنبالش.
دیدم داریوش هم سر رسید همزمان. چهار پنج نفر شدیم. یه خرده از جمع فاصله گرفتم و دیدم داریوش اومد پیشم و گفت:
_آقا سلام.. حاج خانم بهم گفتن از وقتی موضوع و، هرچی گشتیم دنبالش اصلا نیست. انگار آب شده رفته توی زمین.
توجه خاصی به حرفاش نکردم و فقط بهش نگاه کردم.
کانال خبری اسپاد
وسیله هارو از دستم انداختم پایین و منم دو گرفتم رفتم دنبالش. اون هرچی نفس داشت دو میگرفت و منم همینط
یکی از دوستای فاطمه که اونجا بود رفتم سمتش و بهش گفتم «گوشیت و بده به من»
گوشیش و داد به من و از جمع دور شدم. زنگ زدم به دوستم مهدی که توی شمال بود و از رده بالاهای نیروی انتظامی.
چندتا بوق خورد جواب داد و گفتم:
+سلام مهدی. خوبی؟ عاکف هستم.
_سلام. داداش عزیز من.. خوبی رفیقم.
+ مهدی این خط من نیست و خط یه بنده خداییه. یه خبری دارم برات که خیلی مهمه.
_ان شاءالله که خیر هست. جانم، بگو چیشده؟
+مهدی، خانومم حوالی ویلای مادرم اینا گم شده. میخوام یه تیم بفرستی اینجا.
_جانننننننن !!!!! گم شده چیه؟؟ مگه میشه عاکف جان؟
+ مَهدی، لطفا الان با من از اینکه چی میشه و چی نمیشه حرف نزن..یه زحمت بکش و به گشتی های خودتم خبر بده فوری بیان اینجا. ضمنا ،موبایلمم زدن. یه گوشی rx هم برام بفرست اینجا.
_موبایل آر ایکس از کجا گیر بیارم. حالا باشه چون تویی گیر میارم.. تو جز گند زدن چیزی دیگه هم بلدی؟؟
توجه ای نکردم به حرفش و قطع کردم. به دوست فاطمه که گوشیش دستم بود رفتم سمتش و گفتم تا چنددیقه دیگه برام گوشی میارن. فعلا اگه میشه گوشیتون دستم باشه، چون احتمالا باید زنگ بزنم اینور اونور. اونم بنده خدا گفت موردی نداره.
یک ربع بعد یکی زنگ زد به خط دوست فاطمه که گوشیش دست من بود. به شماره نگاه کردم، دیدم خط مهدی هست.. جواب دادم:
+بگو مهدی میشنوم.
_سلام. گوشی RX (آر ایکس) خودمون نداریم. یکی از پرسنل و هماهنگ کردم و درخواست دادم، فرستادم بره از اداره اطلاعات اینجا یهدونه بگیره بیاره. خودمم دارم با یه تیم گشتی برای گشتن محل میایم اونجا. نگران نباش.
+فقط خواهشا سریعتر.. میبینمت. فعلا یاعلی.
یه نیم ساعتی گشتیم همه ی کوچه ها و خیابونای اون اطراف و، ولی دیدیم خبری نیست از فاطمه. دیدم داریوش از جمع جدا شدو رفت یه سمتی داره با موبایل حرف میزنه. بازم توجه نکردم. اصلا انگار این پسره شل مغر بود.. یه حالتی داشت!!! همزمان بچه های نیروی انتظامی هم رسیدند. مهدی هم باهاشون اومد.
همدیگرو به محض دیدن بغل کردیم و بهش گفتم:
+گوشی و آوردی؟
_ آره
گرفتم و یه سیم کارت امنیتی که از قبل داشتم و توی کیف پولم بود، در آوردمش و گذاشتم داخل گوشی که مهدی آورد. فعالش کردم. مهدی گفت:
_تو مطمئنی خانومت گم شده؟
+نمیدونم.
_مطمئنی اینجا این اتفاق افتاده؟
+بازم نمیدونم. شک دارم روی این قسمتش.
موبایل و فعال کردم و از مهدی فاصله گرفتم.. رفتم دورتر و خواستم زنگ بزنم به حاج کاظم دیدم خودش به محض روشن شدن گوشی زنگ زد.. چون جدای یه خط شخصی دوتا شماره کاری داشتم و حاجی هم هردو تا شماره سازمانی من و داشت..هر دوتا خط تحت رصد و زیر نظر تشکیلات خودمون بود.. فوری جواب دادم:
+سلام حاج کاظم.
_سلام. تو معلومه اصلا کجایی؟ چرا موبایلت و خاموش کردی؟هان؟
+خاموش نکردم. (موندم دیگه بهش چی بگم)
یه خرده سکوت کردم و دیدم حاجی میگه:
_چرا ساکت شدی؟ بهت گفتم چرا خاموش بود موبایلت؟
+راستش توی بازار یه جیب بُرِ محلی جیبم و زد. هرچی دنبالش دویدم شکارش نکردم. همین الان برام گوشی آوردند. شماهم اولین نفری هستی که تماس میگیری.
_پس چون موبایل نداشتی و با تو نتونستن تماس بگیرن، با ما تماس گرفتن.
دیدم صدای عاصف میاد از پشت خط که میگه: « و اینم اضافه کنید بهش که شاید هم نخواستن با عاکف تماس بگیرن.»
خیلی تعجب کردم از حرف حاجی و عاصف که صداش می اومد.. با تعجب گفتم:
+چی شده حاجی؟ متوجه منظور شما و عاصف نشدم
_از خانمت خبر داری؟؟
اعصابم به هم ریخت وقتی فهمیدم حاجی میدونه. با عصبانیت بهش گفتم:
+مثل اینکه اون مامورایی که شما برام به عنوان محافظ گذاشتید هنوز برنگشتن و اینطور زود خبرارو بهتون مخابره میکنن. بگید بیان جلو حداقل.. اینطور مخفی نمونن توی شمال همراه من..تعارف نکنن نزدیک تر هم میتونن بشن.!!!
_ کنایه نزن..
+جواب من و بدید حاج کاظم.. دیگه دارم به هم میریزم واقعا.
_مهم نیست برگشتن یا بر نگشتن.. بهم بگو از کی گم شده خانمت؟
+ حدودا دو ساعتی شاید بشه. با مهدی رفیقم که از مسئولین رده بالای انتظامی شمال و همین منطقه هست،، دنبالشیم.
_عاکف یه خبر تلخ برات دارم.
تا حاجی گفت یه خبر تلخ برات دارم، فوری این ذکر و گفتم:
یا مولاتی یافاطمه اغیثینی.. المستغاث و یا صاحب الزمان. یا عباس نحن بحماک..
✍ ادامه دارد....
⛔️ #کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مستند داستانی امنیتی فقط باذکر منبع و لینک کانال تلگرام و ایتا و سروش ( #خیمه_گاه_ولایت ) که در پایین درج شده است #مجاز می باشد وگرنه قابل پیگیری وشکایت خواهد بود و از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد. ⛔️
✅ خیمه گاه ولایت در اِیتا👇
✅ http://eitaa.com/kheymegahevelayat
✅ تلگرام👇
🌐https://telegram.me/kheymegahevelayat_ir1
✅ خیمه گاه ولایت در سروش👇
✅ http://sapp.ir/kheymegahevelayat
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کلیپ را ببینید از روز عملیات
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
این کلیپ را ببینید از روز عملیات 🌐 @kheymegahevelayat
🔹️
اون روز چندین بار تکفیریا هجوم آوردن به سمت تل قرین تا تل رو تصرف کنند،از انواع و اقسام سلاح هم استفاده کردند اما هر دفعه دماغ سوخته با کلی تلفات عقب نشینی کردند،جوری شده بود که لاشه تکفیریا واسه بچه های مقاومت حکم سیبل داشت.
دقیقا سمت چپ تل در فاصله هفت هشت کیلومتری، کوههای فلسطین و سرزمین های اشغالی بود و صهیونیست ها داشتن نیروهای ما رو رصد میکردند و به تکفیریا گرا میدادن و آتش دشمن رو هدایت میکردند.
تا اینکه به یکباره صدایی شبیه انفجار موشک گراد یا بزرگتر اومد!
همه جا پر از دود و آتش و خاکستر شد.
چند لحظه بعد حاج ابوحامد{فرمانده لشکر} و فاتح {جانشین لشکر}و چند رزمنده فاطمی، آرام اما باشکوه به فیض شهادت رسیده بودند.
فیلم بالا از روی تل قرین يکی دو ساعت قبل از شهادت ابو حامد و فاتح ثبت شده.
در این کلیپ،از پشت بی سیم به سردار حاج حسین بادپا اطلاع دادن که مهدی صابری {غلامحسین }شهید شده و گریه شدید ایشان و ابوحامد
ببینید.
#شهید_حاج_حسین_بادپا
#شهید_علیرضا_توسلی
🌐 @kheymegahevelayat
کانال خبری اسپاد
یکی از دوستای فاطمه که اونجا بود رفتم سمتش و بهش گفتم «گوشیت و بده به من» گوشیش و داد به من و از جم
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف سری دوم
قسمت سی و هفتم
حاجی گفت:
_عاکف یه خبر تلخ برات دارم.
تا حاجی گفت یه خبر تلخ برات دارم، فوری این ذکر و گفتم:
یا مولاتی یافاطمه اغیثینی.. المستغاث و یا صاحب الزمان. یا عباس نحن بحماک..
متوسل شدم به مادرم حضرت زهرا ، و از امام زمان کمک خواستم ، و پناه بردم به حضرت عباس...
به حاجی گفتم:
+معمولا دو شکل بهم خبر میدی. یا میگی بد هست یا میگی تلخ.. خبرای تلخت، واقعا تلخه حاج کاظم... پدر آدم و در میاره و عین زهر می مونه.
_شرمندتم واقعا عاکف جان. اما، متاسفانه باید بهت بگم خبرم تلخه.
+میشنوم.
_خدا بهت صبر بده، خانومت گم نشده.
+پس چی؟؟!
_دزدیدنش.
خدا میدونه وقتی حاج کاظم این و گفت چقدر شوکه شدم. داشتم دیوانه میشدم. داشتم روانی میشدم.
با تعجب گفتم:
+شما ازش خبر دارید؟
_ده دیقه پیش، با مرکز 034 ما، آدم رباها خودشون تماس گرفتن.
+اونا شماره خونه امنِ یه نهاد امنیتی رو ازکجا دارند. اونم مرکز 034 که خونه امنمون هست؟
نکته: 034 خط تلفن نبود..یه کد امنیتی بود برای ما.. یعنی اسم خونه امن و مرکز هدایت این پرونده بود.)حاجی ادامه داد و درجوابم گفت:
_فعلا اینا مهم نیست. ولی به طور جدی در حال بررسی هستیم.. تو الان یه کاری بکن..مشخصات گوشی جدیدت و بفرست. بچه ها اینجا به مرکز خودمون توی 034 وصلت کنند و فایل مکالمشون و برات بفرستیم تا گوش کنی. با فیروزیان رییس (..........) اون منطقه هماهنگ کن تموم اون منطقه رو تحت پوشش قرار بدن. نیروی انتظامی رو فعلا زیاد درگیر نکن. هرخبر جدیدی رو هم باید به من بدی. بدون هماهنگی من و عاصف کاری نمیکنی و قدم از قدم بر نمیداری.
+حاج کاظم بخدا قسم، به نون و نمکی که سر سفره هم خوردیم، خیلی ازت شاکی هستم و گلایه دارم...خیییلللللییییی... نمیدونم چی بگم بهتون... اما خوبه که بدونید، دقیقا توی همون نیم ساعت_چهل دقیقه ای که درگیر بچه های شما بودم برای اینکه محافظم باشن یا نباشن، همین اتفاق افتاد. ببینید چیکار کردید!!!
_الآن برای سرزنش کردن همدیگه و کنایه زدن به هم دیگه وقت نداریم.. وگرنه من خیلی بیشتر از تو حرف دارم... از کله شقی های تو.. از یه دنده بودنات. اما الان وقتش نیست... وقت برای این گله کردن ها زیاده.. چون حرف های بیشتری دارم که بارت کنم... ولی الآن ازش بگذریم بهتره..
+باشه بگذریم...مثل همیشه فقط بگذریم.. فقط یه مطلبی. نظرتون درمورد این فرضیه چیه؟ اونی که موبایل من و زد با برنامه بوده و متصل به تیم دزدیدن فاطمه بوده؟؟ خواسته با این کار از من زمان بگیره و من و درگیر خودشون کنن و از اون طرف آدمای دیگشون که مسئول ربایش بودند، فاطمه رو بدزدن؟!!
_احتمال قوی همینه. اما به نظرت زود نیست این و بگیم؟
+دیگه شما میخوای چه اتفاقی بیفته که یقین کنیم این موضوع درسته؟ نباید معطل کنیم خودمون و. باید باهمین فرضیه احتمالی فعلا بریم جلو.
_منم باهات موافقم.. اما الآن بهم بگو که چهره اون پسره که توی بازار موبایلت و زده دیدی؟
+یه چیزایی یادمه. اینجا با رفیقم مهدی پیگیری میکنیم.. ضمنا حاج کاظم؛ جدای سیم کارت، رَمِ گوشی منم بردن. بگو تموم ایمیل های من و به سرور مرکزیِ نهادِ خودمون منتقل کنند تا نتونن ایمیل من و بزنن. چون توش یه سری کدهای مهم هست که مخصوص خودمه و توی رم ذخیره بود کدهای من.. ضمنا پسورد ایمیل من و با سایت مرکز عوض کنید.
_باشه.. میگم الان بچه ها انجام بدن.
+حاجی به نظرت از من چی میخوان؟
_نمیدونم. فعلا هنوز چیزی نگفتن که دقیقا چی میخوان. اما احتمالا در مرحله بعدی میخوان نشونه ای یا چیزی که مربوط به گروگان گرفتن فاطمه هست بفرستند تا تورو درگیر کنند و اولین هشدارشون و بدن. ضمنا در جریان باش که به عاصف گفتم صدای اون شخصی که زنگ زده اینجا و تهدید کرده،، با صدای مظنون هایی که داریم چک کنه تا بفهمیم کیه. فعلا قطع کن بعدا بهت خبر میدیم.
قطع کردم دیدم مادرم اومد جلو با گریه و اضطراب گفت:
_پسرم چیشده.
+مامان.چیزی نیست فدات شم.. آروم باش.. خوب نیست برات اینطور بی تابی کردن.
_تو رو روح پدرت بهم بگو موضوع چیه.. این پلیسا برای چی اینجا هستن.. برای فاطمه زهرا اتفاقی افتاده؟ تو رو روح پدرت قسم دادم بهم بگو.
+نه قربونت برم مادرم.. هیچچی نیست.
_قسمت دادم تو رو به روح پدرشهیدت.. پس بهم بگو..
با ناراحتی سرم و انداختم پایین و گفتم:
+فاطمه رو دزدیدند. دعا کن فقط... همین..
این و گفتم انگار یک نفر چنگ انداخت و زد زیر گلوی مادرم و گرفت.. وقتی این و گفتم به مادرم حالت خفگی دست داد.. دیدم مادرم از شنیدن این حرف داره حالش بد میشه فوری بغلش کردم و زیر بازوهاش و گرفتم تا نیفته.. به معصومه خانم و دوستای فاطمه که اونجا بودند، گفتم مادرم و ببرید از اینجا لطفا..حواستون باشه بهش..
مادرم و بردن و منم کلافه و سر در گم ، برگشتم رفتم سمت مهدی..