eitaa logo
𖫰 𖫰۫۫ 𝗦ׁׅ𝗽ׁׅ𝗶ׁׅ𝗻ׁׅ𝗱ׁׅ𝗮ׁׅ𝗹تبریک؟؟؟
50 دنبال‌کننده
221 عکس
43 ویدیو
1 فایل
𖫰︪︩۫۫۫ 𐨍 𝗪ׁׅ𝖾ׁׅ𝗅ׁׅ𝖼ׁׅ𝗈ׁׅ𝗆ׁׅ𝖾ׁׅ 𝗍ׁׅ𝗈ׁׅ 𖫰۫۫۫ 𝗦ׁׅ𝗽ׁׅ𝗶ׁׅ𝗻ׁׅ𝗱ׁׅ𝗮ׁׅ𝗹ׁׅ ꒷꒦︶꒷꒦︶⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷꒦︶⭑꒷꒦꒷꒦︶꒷
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 Level ؟ — «دشت سرخ» هرکس وارد این Level می‌شه، خودش رو وسط دشتی کاملاً قرمز پیدا می‌کنه. آسمون سیاهه؛ نه ماهی هست، نه ستاره‌ای. در فاصله‌های مختلف، آدمک‌های سفید و بسیار بلند ایستاده‌اند. هیچ‌کدام حرکت نمی‌کنند. قانون عجیب اینجاست: نباید به یکی از آن‌ها نزدیک شوی. چون هرچه بیشتر به آن‌ها نگاه کنی، متوجه می‌شی که تعدادشان بیشتر شده. اول فقط یکی بود. بعد سه تا. بعد ده‌ها تا... اما ترسناک‌ترین قسمت اینه که وقتی برمی‌گردی، می‌بینی یکی از آن‌ها درست پشت سرت ایستاده. می‌گن تنها راه خروج، پیدا کردن یک درِ سفید در انتهای دشت است؛ اما هرکس به در نزدیک شده، گفته آدمک‌ها شروع کرده‌اند به نزدیک‌شدن... و هیچ‌کس نمی‌دونه اگر یکی از آن‌ها به در برسه، چه اتفاقی می‌افته. 👁️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان این تصویر — « واردش_می‌شدی» دختری بعد از ساعت‌ها راه رفتن در Poolrooms، بالاخره به اتاقی می‌رسه که با بقیه فرق داره. آب این اتاق کاملاً ساکنه. نه موجی وجود داره، نه صدایی. گوشه‌ی اتاق، یک دختر نشسته و زانوهاش رو بغل کرده. اول فکر می‌کنه یک آدم دیگه‌ست که گم شده. آروم نزدیکش می‌شه و می‌پرسه: «تو هم راه خروج رو پیدا نکردی؟» دختر جواب نمی‌ده. فقط به آب خیره شده. چند ثانیه بعد، دخترِ تازه‌وارد متوجه می‌شه چیزی عجیب وجود داره... انعکاس دختر داخل آب با خودش هماهنگ نیست. دخترِ نشسته تکون نمی‌خوره؛ اما انعکاسش سرش رو بالا میاره و مستقیم به او نگاه می‌کنه. همون لحظه چراغ‌های اتاق یکی‌یکی خاموش می‌شن. و وقتی دوباره روشن می‌شن... دخترِ کنار استخر دیگه اونجا نیست. فقط یک رد پای خیس باقی مونده که مستقیم به یک راهروی تاریک می‌ره. و عجیب‌تر از همه؟ این بار انعکاس خودش هم در آب وجود نداره. 👁️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: «» یک شب، پسری در یک محله‌ی کاملاً خالی بیدار می‌شود. همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسد؛ چمن‌ها، چراغ‌های خیابان، درخت‌ها و حتی یک خانه‌ی کوچک با سقف قرمز. اما هیچ صدایی وجود ندارد. نه ماشین. نه آدم. نه حتی صدای باد. روی مسیر جلوی خانه، یک بادکنک قرمز و یک جعبه‌ی هدیه قرار دارد. روی جعبه فقط یک نوشته دیده می‌شود: «برای تو.» پسر درِ خانه را باز می‌کند. داخل خانه کاملاً خالی است؛ فقط یک ساعت قدیمی روی دیوار قرار دارد. ساعت دقیقاً ۱۲:۰۰ را نشان می‌دهد. همین که جعبه را لمس می‌کند، چراغ‌های خیابان یکی‌یکی خاموش می‌شوند. وقتی دوباره به بیرون نگاه می‌کند، خانه‌ها و درخت‌ها هنوز سر جایشان هستند... اما بادکنک دیگر روی زمین نیست. بادکنک حالا جلوی پنجره‌ی طبقه‌ی بالا معلق است. و کنار آن، چیزی روی شیشه نوشته شده: «هدیه‌ات رو باز کردی؟» 🎈 پسر به جعبه نگاه می‌کند... و تازه متوجه می‌شود که جعبه‌ای که در دستش گرفته، دیگر همان جعبه‌ی قبلی نیست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: «استخرِ مه‌آلود» نیمه‌شب، یک نفر ناگهان خودش را در یک استخر سرپوشیده پیدا می‌کند. چراغ‌ها روشن‌اند، آب آرام است و هیچ‌کس آنجا نیست. اما یک چیز عجیب وجود دارد: مه فقط روی سطح آب نیست؛ کل ساختمان را پر کرده. او شروع به راه رفتن می‌کند و بعد از چند دقیقه به یک سرسره‌ی آبی می‌رسد. روی زمین کنار سرسره، یک تابلوی کوچک افتاده: «اگر مه را دیدی، از آب بیرون نیا.» او فکر می‌کند شوخی است. تا اینکه صدای چکه‌چکه‌ی آب از پشت سرش می‌آید. برمی‌گردد. هیچ‌کس نیست. چند قدم جلوتر می‌رود و دوباره همان صدا را می‌شنود؛ این بار از داخل استخر. آب کاملاً ساکن است، اما حلقه‌های کوچکی روی سطحش ایجاد می‌شوند؛ انگار چیزی زیر آب حرکت می‌کند. چراغ‌های دوردست یکی‌یکی خاموش می‌شوند. او به سمت خروجی می‌دود... اما درِ خروجی پشت مه ناپدید شده. وقتی دوباره به استخر نگاه می‌کند، متوجه می‌شود حلقه‌های آب دیگر جلو نمی‌روند؛ دقیقاً دور حلقه‌ی شناوری که نزدیک اوست تشکیل شده‌اند. و روی دیوار روبه‌رو، جایی که چند لحظه قبل چیزی نبود، نوشته شده: «بالاخره پیدات کردیم.» 🌫️🏊‍♂️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا