eitaa logo
𝐀𝐲𝐞𝐧𝐞𝐡 𝐘𝐞 𝐊𝐡𝐨𝐨𝐧𝐢𝐧
319 دنبال‌کننده
15 عکس
4 ویدیو
0 فایل
🌚| 𝐀𝐲𝐞𝐧𝐞𝐡 𝐘𝐞 𝐊𝐡𝐨𝐨𝐧𝐢𝐧؛𝐔𝐧𝐝𝐞𝐫 𝐭𝐡𝐞 𝐏𝐞𝐧! 🐈‍⬛️| 𝐀𝐮𝐭𝐡𝐨𝐫؛𝐒𝐡𝐨𝐤𝐫𝐢𝐲𝐞𝐡.. 🗞| @vbvbvbvbv 🎬| 𝐄𝐲𝐞𝐬 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐡𝐚𝐯𝐞 𝐞𝐧𝐝𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐜𝐨𝐮𝐧𝐭𝐥𝐞𝐬𝐬 𝐩𝐚𝐢𝐧𝐬! "عضوجمعیت‌نویسندگان" کد؛𝟬𝟱𝟬 #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
من میرم لالا شب بخیر
شکریه میتونی برام ادیت بزنی البته برا بنر
⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ 🎶 ♟_آینه‌ےخونین 🌚>> نویسنده؛ -ایست ایست! نفس نفس میزد،اما باز هم فرار کرد،در دل جنگل سبز پوش در میان مه صدای ایست پلیس گمشد.. ناگهان همه چیز متوقف شد.. اسلـ/حه درست پشت سرش نشست.. نفسش را رها کرد.. -دستاتو بگیر بالا. +تو کیستی؟ -کیان وحدت..اومدم بلای جونت بشم. +چی میخوای؟ -من یه پلیسم.تو خلاف کردم،حکمش اعد/امه،جونتو میخوام. +دستتو بکش عو/ضی همه تهرانو خراب میکنم رو سرت،زنده نمیزارمت،تو و امثال تو رو از این دنیا محو کردم تو که برام مثل آب خوردنی! -دیدم چطوری زیر آبی رفتی،ولی منو نمیتونی محو کنی.اینو تو گوش خوشگلت فرو کن. دستبند دور مچ های دستش نشست.تمام شد!اما نه فقط داستان او بلکه حالا یه قصه جدید شروع شد که در دل ورق های زندگی آن را مینویسند.. •• ستاره؛ روی میز کنار یاسر نشستم. -آقا چیز دیگه ایی احتیاج ندارید؟ +نه مهرو میتونی بری. مهرو سال ها بود تو این عمارت کنار خدمه خونه کار خونه میکرد،تقریبا همسن من بود،ولی حداقل بابا اون مافیا نبود،بعضی وقتا حالم از خودم بهم میخوره. بابا تو جای خودش جا به جا شد.دور دهنشو تمیز کرد و گفت؛ -امروز روز مهمیه.همتون آماده باشید.منو حمید آشتی میکنم. به کیان زل زدم.یه دفعه لبخند روی لبش محو شد.. لقمه پرید تو گلوش افتاد به سرفه کردن،لیوان آب پرتقال رو سر کشید که بابا ادامه داد؛ +درسته ۵ سال از اون روز نحـ/س میگذره.اما حمید بالاخره سر عقل اومد و امروز میریم اونجا.ازتون میخوام هیچ اشتباهی ازتون سر نزنه و مواظب رفتارتون باشید! کیان پوزخند کوتاهی زد و سری تکون داد. همه چشمی گفتن.واقعا نمیدونم چی باعث شد که حمید صالحی بعد ۵ سال بخواد با خانواده ما آشتی کنه.کبک بابا خروس میخوند.خوشحال بود خیلی زیاد.سری تکون دادم و جرعه ایی از چایی ام خوردم. بعد از صبحونه به اتاقم رفتم تا لباس عوض کنم.تپش قلب گرفتم.استرس داشتم،نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم.آماده شدم و کیفمو برداشتم. -ستاره آروم چیزی نیست که. هر چی میگذشت بیشتر دلشوره میگرفتم.پله ها رو پایین رفتم.همه پایین ایستاده بودن.یاسر با اخم نگاهم میکرد میکرد.حتما دیر کردم که قیافه گرفته. +خیلی خب بریم دیگه دیر شد. ⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
٠ ⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ 🎶 ♟_آینه‌ےخونین 🌚>> ستاره؛ سوار ماشین یاسر شدم،بابا اینا هم با ماشین خودشون می اومدن.. یاسر کمربندشو بست و ماشینو روشن کرد. هر وقت کلافه بود با انگشت شستشو روی ابروش میکشید اینبار هم همینو کار کرد. -یاسر خوبی؟ سری تکون داد.مکث کرد و گفت؛ +ستاره میدونی که ما تو رو خیلی دوست داریم.تو خیلی برامون م.. +حرفتو بزن یاسر! فرمون رو چرخوند و همونطور که به جلو خیره بود،گفت؛ -معلوم نیست چرا ما رو دارن میکشونن اونجا شاید تَله باشه.مواظب خودت هستی؟ لبخند زدم و گفتم؛ +هستم نگران نباش. دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.رسیدیم،پیاده شدم.یاسر کنارم ایستاد.به عمارت رو به رو خیره شدیم. -بیاید دیگه مال ندیده ها. کیان با پوزخند اینو گفت،جلو رفتم که یاسر پشت سرم اومد. -ستاره میخوای نیای؟انگار خوب نیستی رنگت مثل گچ سفیده دختر،اگه میخوای.. +خوبم دهن کجی کرد و ساکت شد. وارد حیاط شدیم.بابا نزدیک شد و جلو رفت و با دست داد. -آقا حمید آقا حمید رفیق شفیقم.. همدیگرو بغل کردن.اینا چشونه؟انگار نه انگار که همین دیروز تا اسم خاندان صالحی می اومد بابا دهن همه رو گل میگرفت،کنارش پسری با موهای فرفری ایستاده بود.با لبخند نگاهمون میکرد.قشنگ تابلو بود الکی میخنده.متینا به شونه ام زد که نگاهش کردم؛ +ستاره بابا داره چشمو ابرو میاد نمیبنی؟داری رسما با نگاهت پسر مردمو قورت میدی! لبمو گاز گرفتم که دوباره گفت؛ +اون خطرناکه!میتونم بگم اون خطرناک ترینشونه. دستمو گرفت و با هم رفتیم دور میز که دو تا صندلی داشت نشستیم.منتظر نگاهش کردم.انگار کنجکاوی رو از تو چشمام خوند؛ +حامی صالحی!پسره دست راست باباشه!اون شب که سامیار اعـ/دام شد،اون اومده بود عمارتمون همه جا رو به آتیش کشید. من درست یادمه.اون عاشق خانواده شه. دیگه صدای متینا رو نشنیدم،غرق شدم تو فکر. ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ 🎶 ♟_آینه‌ےخونین 🌚>> ستاره؛ فحش بک به ۵ سال پیش؛ -من تو رو میک/شم،قسم میخورم که انتقام میگیرم.میک/شمت کیان وحدت منتظر اون روز بمون. برگشت و رفت.از ترس همه وجودم میلرزید.پشت دیوار قایم شده بودم.یهو بابا داد زد؛ +کیان تر زدی تو شراکتمون.همینو میخواستی؟تو چیکار کردی؟چیکار کردی؟ -بابا من.. نزاشت حرفش تموم بشه.سیلی محکمی بهش زد که گریه ام گرفت،هیچ وقت با من بدرفتاری نمیشد.تو آسایش بودم،اما گویا الان یکی داشت دست میکرد تو دنیای کودکیم و بهمش میزد. -تو پلیسی و من الان اینو باید بفهمم؟ کیان اشک گوشه چشمشو پست زد. +ستاره تو اینجا چیکار میکنی؟ متینا بهم زل زد.دستمو گرفت و منو برد تو اتاقم.چراغو خاموش کرد و رفت. نیم ساعتی گذشت،آروم از تخت پایین اومدم،دمپایی های پایین تختمو پوشیدم،درو باز کردم،عمارت تو تاریکی غرق بود.درو پشت سرم آروم بستم و روی پنجه پا راه رفتم. یه نیرویی منو میکشوند به بیرون از عمارت،درو باز کردم،با صحنه رو به رو خشکم زد. کنارش نشستم. -تو نخوابیدی؟ +چرا انقدر وحشی شدی حامی؟من ازت میترسم. خندید و گفت؛ -میترسی و الان کنارم نشستی؟ بدون توجه به حرفش گفتم؛ +۲ سال پیش که اینطوری نبودی. -تو هنوز بچه ایی این چیزارو نمیفهمی،نمیفهمی خانواده چیه.عشق چیه،زندگی چیه.منو درک نمیکنی. بهش خیره شدم. -برو بخواب داداشت تو رو کنار من ببینه تنبیه‌ت میکنه. پوزخندی زد.انگار مسخره ام کرد.مشتی به بازوش زدم و از کنارش بلند شدم. پایان فلش بک.. •• +من میرم پیش فرزام. سری تکون دادم که از کنارم بلند شد. ⊰᯽┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱