𝖨𝗅𝗈𝗆𝗂𝗅𝗈
میرم جلوی آینه ، به نجاتدهنده نگاه میکنم ، عجیبه که تو نتونستی نجاتم بدی. از تو هم که بگذرم ، همیشه فکر میکردم یه آدم من و نجات میده ، یا یه حرف قشنگ ، یا شاید یه نوتیف و تماس نصفهشبی. ولی یه انیمیشن با پرتالای بنفش و رازهای بیمعنی ، کاری کرد که دوباره بخندم. مثل همیشه. نجاتم داد. وقتی دیپر دنبال رازها میرفت و مِیبل با اون خندهی بیدلیلش میپرید وسط درد ، لحظهای که داشتم فرو میریختم پایین ، یهچیزی یقهام رو گرفت. تو نبودی که من و از لبِ دره نجات بده و بکشتم بالا. شاید هم نجات گاهی اوقات همینقدر سادهست ، با چیزهایی که هیچوقت فکر نمیکنی قراره ناجیت باشن.
بعضی حرفها لازم نیست کامل توضیح داده بشن ، نه ؟ فقط باید همونقدر نزدیک باشن که آدم بفهمه "من هنوز تا ته دنیا کامل ندویدم." توام میتونی کم باشی ، منم میتونم کم باشم. میتونی چیزی نداشته باشی ، منم ندارم اونموقع. میتونیم باشیم ولی. به اندازهی چای داغی که نمیپرسه چرا گریهات گرفته ، به اندازهی سکوتی که میگه "هستم." اگر رهگذری ، اره ، راه هست. لازم نیست بمونی. لازم نیست بمونم. میتونی رد بشی. میتونم رد بشم. میتونیم رد بشیم. اگه رد شدی ، نیازی نیست توضیح بدی ، راه هست هنوز. لازم نیست کامل بمونی. رد شدن هم یهجور روشن کردن راهه. حتی برای کسی که بلد نیست اسم این رو اتفاق بذاره. بیا رد بشیم. ما همیشه رهگذر بودیم.