هدایت شده از ☆
چرخش قلم در تاریکی✍.
همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسندهای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود.
نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده."
نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد.
_ من دارم تلاش ده سالهام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها...
اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟"
_دوستشان ندارم، چون... چون...
آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟"
_یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفتهاند...
آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد.
و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
هدایت شده از ارغوان ؛
من همین یک نفس از جرعهی جانم باقیست،
آخرین جرعهی این جام تهی را تو بنوش !
هدایت شده از شاعرِ آیینهها
"شعر فوران خون است، هیچ جوره بند نمیاید."
-سیلویا پلات
سلام باید میکردم 😂😂
صبح امتحان داشتم
بعدش تا ۵ عصر خوابیدم😂
بعد بیدار شدم درس خوندم 😂
الان خدمت شمام-
هدایت شده از از آن سوی تاریکی
#نوشته
عجله داشتم!
تند تند راه می رفتم...
محکم به چیزی خوردم،
آدم بود...!
منتظر بودم بگوید: کوری...؟؟؟!
با من دست داد و لبخندی زد...!
به گمانم " انسان" بود...!