هدایت شده از "الف_جیم "
قرص خوردن دیگه فایده نداره این سری باید تراپیستمو بخورم
ایستگاه 34 🇮🇷
کم بدبختی داریم هوا هم داره گرم میشه.
حقققققققق
حققققققققققققققق
چرا اینقدر گرمه آخه
خجالت نمیکشه وسط زمستون این همه گرما چیه اخه😭😭😭
هدایت شده از شماره "۱"
هنری با پالتوی زرد در ایستگاه اتوبوس نشسته و منتظر اتوبوس بود. باران با مهربانی سقف ایستگاه را لمس میکرد و خیابانها خالی از هرگونه زندگانی بودند.
هنری تلفنش را از جیب درآورد، و وارد صفحه چتش با عشق سابقش شد. از سه سال پیش که از هم جدا شده بودند، این کارِ هر روزش بود.
شروع کرد به خواندن چند تا از پیامها. عشقش، لوسی نوشته بود:《سلیقهت در حد کارتون خواباست😭😂》
و عکس کادویی را که هنری برایش خریده بود، فرستاده بود. یک جفت چکمه قرمز. تلفن با باز شدن عکس چکمهها از دست هنری افتاد. از بعد آنروز دیگر آن چکمهها را ندیده بود.
نفس عمیقی کشید و تلفن را دوباره برداشت. هنری در پاسخ نوشته بود:《سال بعد پالتوی زرد برات میخرم، بعدش برای هزارمین بار فیلم It رو میبینیم.》
اما لوسی پیشی گرفت و اول خودش برای هنری پالتوی زرد خرید. ولی لوسی فرصت نکرد که با هنری فیلم را ببیند، کامیون حامل لبنیات امانش نداد.
هنری نمیدانست سرنوشت تمام چکمههای قرمز، آلوده شدن به خون است.
تلفنش را خاموش کرد و سوار اتوبوس تازه رسیده شد. اما لوسی هم نمیدانست که سرنوشت تمام پالتوهای زرد نیز خونآلود شدن است.
آنها باز به یکدیگر رسیدند، اما نه در این دنیا. من واقعا آرزو میکنم در دنیای دیگر تلوزیون باشد، چون لوسی باید It ببیند و جیغ بکشد، باید محکم بازوی هنری را بگیرد و هنری هم او را در آغوش بکشد
ما بر سر قبر آنها پالتوی زرد خونی و چکمهی پاره میگذاریم و مینویسیم:
شاید در جهانی دیگر،
تلوزیون It پخش کند،
شاید پالتوی زرد و چکمههای قرمز، خونی نشده، کنار هم قرار گیرند،
و آنها بهم برسند.
شاید در جهانی دیگر.
ایستگاه 34 🇮🇷
هنری با پالتوی زرد در ایستگاه اتوبوس نشسته و منتظر اتوبوس بود. باران با مهربانی سقف ایستگاه را لمس م
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/Nummer_ett/11415
راستی ویدار
بالاخره اون و هر روز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود رو خوندم
گریهم گرفت 😭😭 (چون تو کلاس بودم، گریه نکردم 😂)
ولی فکر کنم لیست کتابام گستردهتر شد (+بکمن)