هدایت شده از زنانشرقی
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدمزدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. اینجا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم.
-هوشنگ گلشیری.
هدایت شده از زنانشرقی
جداً هر جا تو زندگی ندونستی چه کار کنی، بیا راجبش باهم چای بخوریم.
هدایت شده از زنانشرقی
زنی تنها در آستانه فصلی سرد
-
و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانیِ این دستهای سیمانی. نجاتدهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش. زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید. در کوچه باد میآید و من به جفت گیریِ گلها میاندیشم. به غنچههایی با ساقهای لاغر کم خون و این زمان خستهی مسلول.
اگه یه گروه بزنم فقط برای شعر فرستادن (بیت بیت، کامل، مصرع مصرع، هر نوع شعری) میاین اونجا؟؟؟؟
هدایت شده از زنانشرقی
من خوشههای نارس گندم را به زیر پستان میگیرم و شیر میدهم کسی میآید، کسی میآید، کسی که در دلش با ماست, در نفسش با ماست، در صدایش با ماست سهم من، آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیرد دستهایت را دوست میدارم آه چه آرام و پرغرور گذر داشت....
-
چه می شد اگر خدا، آن که خورشید را چون سیب درخشانی در میانهی آسمان جا داد.
آن که رودخانهها را به رقص در آورد، و کوهها را بر افراشت.
چه می شد اگر او، حتی به شوخی، مرا و تو را عوض می کرد؟
مرا کمتر شیفته، تو را زیبا کمتر!
- جناب قبانی.