هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
آنه میدانست که هرگز به آن جهنم بازنمیگردد.این، پایان همه چیز بود.پایان زندگی قدیمی اش.زندگی سرشار از نفرت، ترس، وحشت، نگرانی و غمی که حالش از آن به هم میخورد، دیگر تمام شده بود.عاقبت، همه ی این ها روی هم جمع شده بودند.اما آنه به جای این که خود را در تپه ی مشکلاتش دفن کند، از آن بالا رفت.به هر زحمتی که بود و با چنگ و دندان به قله صعود کرد و بدبختی هایش را تبدیل به زمین سفت و سختی کرد که بشود روی آن ایستاد و زندگی کرد.مگر میشود؟
آنه، مطمئنی این تپه با کوچکترین لغزشی فرونمیپاشد و تو به درون گودالی بی انتها سقوط نمیکنی؟
آنه مطمئن است.بیشتر از هر لحظه ای در زندگی اش مطمئن است که برای همیشه زندگی قدیمی و داغانش را زیر آن تپه دفن کرده و جوری قدم هایش را محکم بر میدارد که گویی روی زمین بتنی راه میرود.
هاها.
آنه دلش میخواست چنین آدمی باشد.ساعت ها به فکر و خیال مینشست و رویای محکم بودن را در سر میپروراند.
حیف که ضعیف بود.حیف که آنه ی رویاهایش نبود.حیف که قدم هایش سست و لرزان بودند.و حیف که نمیتوانست.
ایستگاه 34 🇮🇷
اومدم اومدممممممممممممممممممممم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
اهیهایاههااهیاهیهایغیخخغیاخیخغبعخببخغاخبعخباخبتخبتخب
ایستگاه 34 🇮🇷
اساتیدی که دارین میاین رای هم بدین خو-
آقا به منم ایده فعالیت بدید-
درخواست-
جدی نمیدونم چه کار کنم-
هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
آنه دیگر نمیتوانست.نمیتوانست با زندگی وحشتناکش ادامه دهد.وقتی در آینه نگاه میکرد،خودش را نمیدید.روحی نمیدید.حیاتی نمیدید.توده ای از سیاهی میدید که به خود میپیچید و میچرخید و سعی داشت برای خود ماهیتی داشته باشد.
یا بهتر بگویم،ماهیتی که قبلا داشت را بازگرداند.
آنه همیشه توده ی پر پیچ و خمی از تیرگی نبود.روزی دختری بود.زندگی داشت.میخندید.از نوازش نور آفتاب بر چهره اش لذت میبرد و با لغزش قطرات باران روی موهایش لبخند میزد.روزی خیال میکرد همه ی بدی ها و تاریکی ها از زندگی اش رخت بسته اند و شوق و امید جای جای وجودش را پر کرده است.روزی با تک تک سلول هایش دنیای اطرافش را حس میکرد.
آنه روزی زنده بود.اما دیگر نه.همه ی این ها به خاطرات محو و کمرنگی تبدیل شده بودند که حتی نمیشد باور کرد روزی واقعا اتفاق افتاده اند.بیشتر به داستان کودکانه ای میماندند که مادر ها برای کودکان میخوانند و سرشان را گرم میکنند.
آنه،چطور میتوانی اینطور از آن دختر شاد و سرزنده به موجودی در قعر تاریکی تبدیل شوی؟
خودش هم نمیدانست.هیچ چیز را نمیدانست.و حتی نمیدانست که نمیدانست.
ایستگاه 34 🇮🇷
آقا به منم ایده فعالیت بدید- درخواست- جدی نمیدونم چه کار کنم-
منم دارم سواستفاده میکن-