چمیدونم.
کاش دوباره بخاری اون خونه روشن بشه ، چایی بذاریم ، صدای خنده هامون گوش آسمونو کر کنه.
نمیدونم ، کاش همه چیز طور دیگه ای بود.
ولی خب عیب نداره.
" آدم بدون غم نمیشه "
امروز ازم پرسید : " چرا همش انکار میکنی چیزای خوبی که بهت نسبت میدن رو؟ "
چیزی نگفتم اما توی ذهنم خیلی فکر کردم.
حقیقت این بود که من هیچ وقت اون آدمی نبودم که بقیه فکرش رو میکردن.
یعنی اگر مخالفت کردم با حرفایی که بقیه بهم زدن نه به این خاطر بوده که بخوام شکست نفسی کنم ، نه واقعاً.
نبودم.
شاید تلاش کردم نزدیک بشم به اون چیزی که ازم تصور دارن تا مبادا اون تصوره بهم بریزه از من توی ذهن بقیه.
اما حقیقت همیشه این بوده که من اونی نیستم که تو فکر میکنی عزیزم ، من اون آدم باحاله نیستم ، من خوشگل نیستم ، من آدمی نیستم که از پلای سخت زندگی عبور کنم یا حتی دوست داشتنی و بامزه ام نیستم.
من فقط یه آدم معمولی ام ، روز به روز معمولی تر میشم و به نظرم وقتشه که تصور بقیه از من همون چیزی باشه که هستم.
من اینطوری ام ، پس اگه باهات مخالفت میکنم از سر خوشی نیست که تو هی بیشتر بگی و من بیشتر خوشم بیاد.
صرفاً میدونم چه حس بدیه که یه تصور عالی و خاص از یکی توی ذهنت باشه و بعد بخوره تو پرت.
من فرعی ترین و معمولی ترینم.
کل داستان اینه😭