زاپاس|کل استیکر های نوتلا🍫
اول از همه عضو میشی اینجا ✶ بعد شات عضویتت رو می فرستی اینجا ✶ کردی؟؟ حالا تگت رو هم بفرست همونجا ✶
اوممم این دائمیه😛
هر موقع اومدی، اومدی. فرقی نمیکنه کی باشه💦
"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟽"
بلند شدم تا میوه ها و بشقاب ها رو جمع کنم که صدای جیغ از بیرون خونه اومد😨
سریع رفتم دم پنجره دیدم تصادف شده😓
گوشیم و کلید خونه رو برداشتم و سریع دویدم رفتم ببینم چی شده...
که دیدم..😳😥
اونی که تصـ.ـادف کرده...حـــدیـ..حدیث بود😵
سریع رفتم و به آمبولانس زنگ زدم مامان لیلا و بابا حمید قرار بود بعدش برن دور بزنن و حدیث می خواست پیاده بره پیش دوستش❤️🔥
تا اومدیم برسیم به بیمارستان اصن حواسم به گوشیم نبود...
[همین موقع ماشین، لیلا و حمید]
لیلا: حمید، یه چیزی بهت بگم😄(با خنده ی کم)
حمید: چخبره؟👀
لیلا: (تعریف داستان روشا)
حمید: اگه خودش راضیه و واقعا دختر خوبیه...چرا که نه🤓
دلینگ دلینگ دلینگ📞
لیلا: الو سلام حامی جان☺.....چیه چی شده.....میگن چرا صدات اینطوریه.....چی! 😳.....بسم الله بچم😰.....کدوم بیمارستان لوکیشن بفرست میایم🤕
حمید: چی شده بیمارستان واسه چی!؟؟
لیلا: میگـ...میگه حدیث...تصادف کرده😓
رسیدیم و.....
منتظر باشید...ادامه دارد...👀
"𝙿𝚊𝚛𝚝𝟷𝟾"
(این قسمت شامل صحنه های.🩸.🩸.هست⭕)
رسیدیم و حامی رو دیدم که داره از آمبولانس پیاده میشه دویدم سمتش...
--یکم قبل تر توی آمبولانس🚑--
حامی: حدیثثثث😭😭
حدیـــ...😭(به خاطر گریه نتونستم حرف بزنم)
👩⚕: آقا چیزی نیست الان می رسیم.
بیییییییییییییب
👩⚕: (توی ذهنش) ضربان قلبش داره میاد پایین
(بلند) اوه نه!!😦
حامی: چی شد؟؟؟؟😧
همون لحظه رسیدیم🥺من پیاده شدم و کمک کردم تا بیاریمش پایین که دیدم مامان لیلا داره میاد سمتم بابا حمید هم پشت سرشه🥺
لیلا: حامیییی!!!
حامی: مامان! نگران نباش(با بغض)
××رفتن توی بیمارستان××
دکتر👨⚕: شما همینجا بمونید.
*حامی و لیلا و حمید موندن بیرون*
دکتر👨⚕: خب وضعیت!
پرستار: نبضش کمتر از سی تا در دقیقه س، ضربان قلبش در حال کاهشه، توی راه توی حالت نیمه کما بود، از ناحیه ی پا و شکم آسیب شدید دیده و خونریزی داره، پشت گردنش یه زخم ایجاد شده و خونریزی داره.
دکتر👨⚕: سریع باید ببریمش اتاق عمل به نظر میرسه پاش شکسته خونریزی هم خیلی داره!!
بیب بیب بیب بیب بیییب بییییییب بییییییییییییییییب
پرستار: ایست قلبی کرد!!!!😦
دکتر👨⚕: ماساژ قلبی رو شروع کنید! دستگاه شوک رو بیار!
آماده....شوککک!
*همون موقع بیرون اتاق، حامی لیلا حمید*
حامی: 😭😭
لیلا: من میرم نمی تونم اینجا صبر کنم همینجوری😭
حمید: منم میام نمی تونم وایسم😭
حامی: همه بریم🥺
دکتر👨⚕: آقای صالحی...
سلام، ایشون به عمل فوری نیاز دارند الان هم دارن آماده میشن برای ورود به اتاق عمل فقط.....
منتظر باشید...ادامه دارد...👀