"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت2
پرنیا:بگو دیگه جون ب لب شدم چیشدهههه
من:میشه امروز عصر بیای خونمون؟
پرنیا:چیزی شده؟
من:نه فقط میخام کمکم کنی اون دو نفرو ب یاد بیارم اینکه همه حای زندگیم هستن ولی نمیشناسمشون خیلی اذیتم میکنه
پرنیا:عهه راست میگی اصلا یادم نبود😂 بگردم:) حس خیلی بدیه
من:پس ساعت ۶ اینحا باش
پرنیا:اوکیه
من:مرسی خدافظ
پرنیا:خدافظ
گوشیو قطع کردم و چند دقیقه ای ولو شدم رو تخت
اخه چرا من باید دو نفرو انقدر دوست داشته باشم اصلا اینا کینن دارم رسما دیوونه میشم.
تو همین فکرا بودم ک خوابم برد
یه چرت ریز زدم و ساعت ۴ نیم بود ک پاشدم.
با صدای مامانم ک میگف بیا ناهار بخور از جام بلد شدم و سمت سرویس رفتم تا ی ابی ب سر و صورتم بزنم
نشستم سر میز ناهار خوری و مامانم بشقاب غذا رو جلوم گزاشت شرو کردم ب غدا خوردن...
ساعت ۵ نیم بود و پرنیا هنوز نیومده بود با خودم گفتم برم توی گوگل یه چند تا ویدیو ببینم تا پرنیا بیاد صفحه گوشیو روشن کردم و وارد گوگل شدم زدم روی سرچ که سرچ های قبلیم رو نشون داد.
ویدیو های دیده نشده از امیر مقاره
چرا رهام موهاشو کوتا نمیکنهههه؟
اهنگ آسه آیه از ماکان بند
آهنگ دیوونه بازی از ماکان بند
و...
با خودم فکر کردم شاید اینا همون دو نفر باشن ک کل زندگیم ازشون پره... زدم روی یکی از سرچا که اول تیتر عکسشونو اورد و دیدم که بلهه همون دونفری ان که عکساشون روی دیور اتاقمه
صدای زنگ در اومد و گوشیو خاموش کردم و سمت در رفتم.
پرنیا اومد درو باز کردم و همو بغل مردیم و سلام و احوال پرسی
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
نظراتتون و تو ناشناس بگید حتما. https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
راستی اینجا بگین کدوماتون ۲۵ ام هستید؟🙂😂
"رمان کنسرت"
فصل²
#پارت3
رفتیم و نشستیم اتاق روی تخت.
من: خب بسملا شرو کن
پرنیا: به نام خدا رامبد جوان هستم
من:مسخره بازی در نیار پرییی
پرنیا:باش عصبی نشو حالا
پرنیا: خب مائده ببین اینا یه بند موسیقی ۴ نفرن به اسم ماکان بند...
پرنیا نشست و سیر تا پیاز رهامیرو برام گفت حتی اتفاقایی که توی تهران افتاد
خیلی خیلی ناراحتم از اینکه اون لحظات رو و حسی ک داشتم نمیتونم به یاد بیارم:)
تنها چیزی که یادمه بغل و حرفای آخرمونه که قشنگ ترین حس دنیا بود واسم و مطمئنم از امشب هر روز و هر لحظه درحال مرور کردن اون لحظات میمونم
بعد کلی حرف زدن و درد دل با پرنیا باباش اومد دنبالش و رفت خونشون...
منم رفتم پی گوشیم...
یه دو ساعتی بود ک توی گوشی بودم مامانم اومد اتاف و گفت برای شام برم منم پا شدم و رفتم سر میز غذا
شامم رو خوردم وقتی داشتم برمیگشتم دوباره سمت اتاقم مامانم گفت
مامانم: مائده
من: بله؟
مامانم: مواظب باش مثل قبل وابستشون نشی
من: سعیمو میکنم
در صورتی که میدونستم همچین چیزی امکان پذیر نیست
رفتم اتاق و ولو شدم روی تخت.
چند دقیقه ای خیره ب سقف و بعد تاریکی مطلق.
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
"رمان کنسرت" فصل² #پارت3 رفتیم و نشستیم اتاق روی تخت. من: خب بسملا شرو کن پرنیا: به نام خدا رامبد ج
پارت جدید.
ببخشید اگه کوتاهه چون بقیش رو باید از زبون پرنیا (ینی خودم) بنویسیم و خاستم قاطی نکنید...
من همچنان منتظر حرفاتون و نظراتتون هستم✨.
https://harfeto.timefriend.net/16800194887014
𝐒𝐭𝐮𝐧𝐢𝐧𝐧𝐠
𝑴𝒂𝒄𝒂𝒏 𝒔𝒕𝒖𝒏𝒏𝒊𝒏𝒈🍂' https://eitaa.com/joinchat/14942565C7820ec1649
عکس مائده با رهامیر...
#درخواستی