اتاقکسیگار؛
-مسعود تو واقعا میخوای پایاننامهت رو بخری؟
+آقا مردم خسته شدن! این فصل کامل گذشت سریالمون رو به اتمامه، اونوقت ما هیچکدوم هیچی نشدیم! نه زندگی عاشقانه درست حسابی، نه کار درست حسابی، مدرکمون رو هم نگرفتیم! برای همین من چون از بچگی اینطوری بودم، میخوام فداکاری کنم و مدرکمو بگیرم!
-بروبابا، ادای قهرمانها رو درنیار حالا، حبیب که از صبح تاحالا شده الیور تویست، لابد تو هم شدی پتروس فداکار!
یکی از بهترین احساسهای دنیا اسپک زدنه. توپ رو به هوا پرت میکنی و لحظهای که توپ بالای سرت توی هوا میچرخه انگار یه ابدیته. انگار توپ منتظره تا تو بهش ضربه بزنی. بعدش پاهات از زمین کنده میشه و با منقبض شدن دست و پاهات سه گام میزنی. حالا انگار خودت هم توی هوا شناوری. تیرکمون خیالی رو میکشی، و بعد وقتی دستت توی هوا صاف میشه و پنجهت با صدای بنگ به سر توپ برخورد میکنه، انگار بزرگترین جایزه دنیا رو بردی.
فقط یه مشکلی وجود داره. من بلد نیستم اونطوری که باید اسپک بزنم.