با قامت کشیده ات
ای سرو سرفراز!
آخر چگونه خفتی
آن گور تنگ را؟
ای زادی طراوت الوند
ای مست باد و باده دربند
بر سینه ات چگونه کشیدی
آن تخته سنگ را؟
وقتی که استغاثه بی حاصل مرا
از دوردست خواب رهایی
لبخند میزدی
من پای آن مغاک یقین داشتم که:
وای!
گوش تو میشنید صدای کلنگ را.
دانم همی که مرگ
چیزی به جز درنگ تپش ها
چیزی به جز درنگ نفس نیست
با برگ ها به زمزمه گفتم میان اشک:
بر سنگ اگر درنگ پسندد، نپرسمش
بر آدمی چگونه پسندد درنگ را؟
ده مرداد ۱۳۶۰
#مشیری