💚'
از کـــــنار تـــــو گــــدا با دست خالی رد نشد
نیست عاقل هر کسی دیوانهی مشهد نشد✨
به یاد رفقای طراوت قلمیمون...💚:)
「 ایــھامـ」
💙:)
°•🎐'
رفتنت را پنجره میدید و قلبش میشڪست
پرده هم پشت سرت دائم تڪان میداد دست..
درد دلتنگے سرایت ڪرده در دیوار هم
هی ترڪ، پشت ترک، پشت ترك... آخر شکست...
قاصدڪ میخواند در گوش دل پژمردهام
غم نخور! رفتہ ولے، خب...راه برگشتن کہ هست!
رفتے و عطر تنت بر صندلی جا مانده است
خاطراتت تا ابد بر قلب این خانہ نشست....
لحظہ لحظہ چشم خانہ چشمهای پنجره...
دست باد آمد نگاھ خانه را ناگاه... بست
#بانوی_ایهام
𝚃_𝚐𝚑𝚊𝚕𝚊𝚖💙'
🌱•~
یکی از قشنگترین بخش های زندگی اونجاست که آدم تصمیم میگیره
زندگی خودش رو نجات بده و بهش،
زندگی ببخشه!
@T_ghalam~•
○
•
جهان،
از چشم های تو
شروع می شود
و جایی در امتداد آشفتگے موهایت،
بہ باد می رود♥️:)
#کامران_رسول_زاده
↻🇹_🇬 🇭 🇦 🇱 🇦 🇲 🌿|
💞'
دلیل عشق فراموش کردن دنیاست
وگرنہ بین من و دوست، ماجرایے نیست:)
#فاضل_نظری
t_ɢɦaʟaʍ🏷
💌|•
"بنده خدا"
امیر از مسجد خارج شد. برادر بزرگترش، عبدالله، چند قدم جلوتر از او بود. در راه آمدن به هیئت با هم بحثشان شده بود و امیر مقصر بود.
از اول تا آخر نماز عذاب وجدان لحظهای رهایش نکرد. یا باید عذاب الهی را به جان میخرید یا روی غرورش پا میگذاشت و برای عذر خواهی جلو میرفت.
چارهای نداشت پا تند کرد و به برادرش رسید. گفت: داداش...
عبدالله ایستاد.
امیر دل را یک دله کرد و آرام گفت: ببخشید...
عبدالله گفت: چیو؟
با تعجب به چشمانش چشم دوخت.در دل از عذرخواهی کردن پشیمان شد. یعنی واقعا توقع داشت به تمام تقصیراتش اعتراف کند؟
عبدالله دست روی شانهی او گذاشت؛
لبخند مهربانی زد و گفت: من چیزی یادم نمیاد که بخوام ببخشم...
لبخند عمیقی روی لبهایش نشست
عبدالله رفت اما او همچنان مبهوت ایستاده بود. اگر بندهی خدا این است پس خود خدا چطور میتواند باشد؟
#داستانک
#بانوی_ایهام
T_GHALAM|•
هدایت شده از 💌 دخترونه حرم امام رضا علیه السلام
💌 گوشی رو بچرخون...
فکر کن اینجا نشستی...
زیارت نصیبت...🕊
#درخواستی_شما 🌸
آره عکس آرشیویه 😌
دخترونه حرم رضوی
@dokhtar_razavi