💌|•
"بنده خدا"
امیر از مسجد خارج شد. برادر بزرگترش، عبدالله، چند قدم جلوتر از او بود. در راه آمدن به هیئت با هم بحثشان شده بود و امیر مقصر بود.
از اول تا آخر نماز عذاب وجدان لحظهای رهایش نکرد. یا باید عذاب الهی را به جان میخرید یا روی غرورش پا میگذاشت و برای عذر خواهی جلو میرفت.
چارهای نداشت پا تند کرد و به برادرش رسید. گفت: داداش...
عبدالله ایستاد.
امیر دل را یک دله کرد و آرام گفت: ببخشید...
عبدالله گفت: چیو؟
با تعجب به چشمانش چشم دوخت.در دل از عذرخواهی کردن پشیمان شد. یعنی واقعا توقع داشت به تمام تقصیراتش اعتراف کند؟
عبدالله دست روی شانهی او گذاشت؛
لبخند مهربانی زد و گفت: من چیزی یادم نمیاد که بخوام ببخشم...
لبخند عمیقی روی لبهایش نشست
عبدالله رفت اما او همچنان مبهوت ایستاده بود. اگر بندهی خدا این است پس خود خدا چطور میتواند باشد؟
#داستانک
#بانوی_ایهام
T_GHALAM|•
هدایت شده از 💌 دخترونه حرم امام رضا علیه السلام
💌 گوشی رو بچرخون...
فکر کن اینجا نشستی...
زیارت نصیبت...🕊
#درخواستی_شما 🌸
آره عکس آرشیویه 😌
دخترونه حرم رضوی
@dokhtar_razavi
「 ایــھامـ」
°• جان چہ میدانست از دنیا چھ ها خواهد کشید! [ᴛ_ɢʜᴀʟᴀᴍ]
"امیدوارم لیاقت رنجهایی که بر ما وارد میشہ رو داشته باشیم!"
-داستایوفسکی
○
•
دیروز کودکے بودم در حسرت بزرگ شدن،
امروز بزرگسالے در حسرت کودکے
و فردا،
مردهای در حسرت زندگے...
#بانوی_ایهام
𝚃_𝚐𝚑𝚊𝚕𝚊𝚖🌿
بانوی ایهام.mp3
زمان:
حجم:
7.9M
00:00 ━━━━●──── 08:12
⇆ㅤ ㅤ◁ㅤ ❚❚ ㅤ▷ ㅤ ㅤ↻
•|ما شما را خیلے دوست داریم♡:)
🎙|با صدای: آقای #علی_جعفری
🖋|بہ قلم: #محدثه_نبی_حسینی (بانوی ایهام)
#آقای_اباعبدالله
#قسمت_دوم
↬𝚃_𝚐𝚑𝚊𝚕𝚊𝚖♥