هدایت شده از دفتر خاطرات خانوم علیا -
🪐 | تأنی
(داستان روزهای واقعی)
شاید اگر از خیلی از آدمها معنای رفیق را بپرسی، بگویند کسی که در سختیها کنارت باشد. اما سختی، یعنی چه روزهایی؟ چه ساعتهایی؟ چه دقیقهها و چه لحظههایی؟ به گمانم همهی لحظهها و دقیقهها و ساعتها و روزهای سالِ کنکور، سخت باشد. همهی روزهایی که حتی خندههایمان برای چند دقیقهای گریختن از فشارهای عصبیست.
- من دیگه کم آوردم تأنی. من دیگه نمیتونم.
روی پلههای پاگرد طبقهی سوم - همان جای همیشگی، نشستهایم.
- سالاد ماکارونیت رو بخور و رها کن. بسه دیگه.
دوربین گوشی را باز میکند و شروع میکند به فیلم گرفتن. رها میکنم و مسخرهبازیها باز به دادمان میرسند. هربار همینطور است. هربار وقتی کم میآورم، بین دریای غصهها دست و پا میزنم، همهچیز را برای بار هزار و چندم خراب میکنم و هر بار که قلبم تصمیم میگیرد بازی در بیاورد و از زندگی سیرم کند، روی پلههای پاگرد طبقهی سوم مینشینیم. بعضی وقتها من اشک میریزم و او کسیست که تکیهگاهم میشود. بعضی وقتها من صورت رنگپریده و خستهاش را در آغوش میگیرم و تلاش میکنم برایش پناه باشم. گاهی اوقات او میانِ بریدنها، آهنگهای بیخودِ خندهدارمان را به هم میبافد و نمیگذارد مویی که زندگی به آن بند است، پاره شود و گاهی اوقات من. نمیدانم من به قدر و اندازهی او، نجاتدهنده بودم یا نه. اما تأنی با چشمهای عمیق قاب شده بین مژههای بلندش و آغوشِ گرم و دوستداشتنیاش، همیشه نجات دهنده بوده.
- این مدرسه خاطراتمون رو یادش نمیره.
- پاگرد طبقهی سوم بیشتر از همهجا.
- ارادتمند و دوستدارت، علیا :)
میگوید دلتنگی، درد لاعلاج بشریت است.
در فراق یکجور جان به جانت میکند، در وصال یکجور دیگر. ولی وای از فراقهای بعد از وصال..