eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
102 دنبال‌کننده
40 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
پادکست‌ها عموما دارن آدم‌هایی احمق با توهم دانایی میسازن. یه آدم رندومی چهارتا کتاب خونده کلا، صدای خوبی داره و پول یه میکروفون. همین رو تبدیل به پادکست می‌کنه. یه ملتی هم میشینن گوش میدن و عملا اون مزخرفات رو به عنوان یک سری حقیقت مسلم و غیرقابل انکار، حفظ و تکرار میکنن. از تفکر خبری نیست تو این فرآیند. اصولاً پادکست مدخل انتقال اطلاعاته و نه تفکر و اندیشه.
بر شاخه های تهی علیرضا قزوه کتاب از نخلستان تا خیابان
«صمیمانه می‌خواهم به شما لعنت بفرستم! لعنت بر شما که در خاورمیانه به دنیا آمدید و اینقدر با درد غریبه‌اید ...»
«اصولاً «زدگی» نسبت به هر چیز از خود اون چیز بدتره. همینه که غرب‌زده از غرب هم اوضاعش خراب‌تره.» یه استادی بود که این جمله‌ی درخشان رو گفت و هر چی میگذره می‌فهمم چقدر درسته.
یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی همه هستند. کمدین‌های مشهور بین‌المللی برنامه اجرا می‌کنند، ستاره‌های هالیوود قراردادهای جدید می‌بندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی می‌خوانند، سیاستمداران غربی کراوات می‌بندند و با دیپلمات های شرقی دست می‌دهند، تیلور سوئیفت از غرب می‌آید شرق که کنسرت بگذارد و بی‌تی‌اس از شرق می‌رود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید می‌دهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغه‌شان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند. همه کمافی‌السابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق می‌شد قاسم سلیمانی. عجب حکایت مضحکی است این دنیا. به چه پفیوزها و دریوزه‌هایی وفا می‌کند و در برابر قهرمان‌ها چقدر بی‌وفا و بی‌قاعده است. چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد. تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشسته‌اند و پیاله مشروب به هم می‌زنند. بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم: «از بی‌ارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحیی‌بن‌زكریّا به فاحشه‌ای بنی‌اسرائیلی هدیه شد.» (و می‌دانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازاده‌ای هدیه کردند...) قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان می‌گوید «دنیا مضحکه‌ای گریه انگیز است...»
طبقه‌ی‌ وسط
«می‌بخشید اما از زندگی که می‌گویید، سخت یاد مرگ می‌افتم»
«و از شکفتن که حرف می‌زنید دهانتان بد جور بوی پلاسیدن می‌دهد»
فیلم به رنگ ارغوان رو به تازگی درست و حسابی دیدم و واقعا پشیمونم که چرا تا حالا درست ندیده بودمش. ۱) به نسبت بقیه فیلم‌های حاتمی کیا، محتوای فیلم در جهت یک ارزش انقلابی نیست اما از جهت فرم و سینما، واقعا یکی از بهترین‌هاست. خیلی پرتنش و نفس‌گیره و هم فیلمنامه درست و به اندازه است هم کارگردانی پر از خلاقیته. پایان‌بندی هم مثل بیشتر فیلمهای حاتمی‌کیا غافلگیرکننده و درخشانه. ۲) فیلم یه مضمون خیلی سیاسی داره. تازگی یه متنی می‌خوندم که با این جمله تموم شد:« آن‌ها به ما می‌آموزند که در جهان انسانی و البته در خاورمیانه، هیچ عاشقانه‌ای بی‌سیاست نیست؛ معشوق دقیقاً همان امکان زندگی است که خشونتِ سیاست، پیوسته آن را به مسلخ جنگ می‌برد.» این فیلم هم دقیقا داره همین رو نشون می‌ده که چطور عشق شبیهِ یه شقایق نحیف، داره زیر چکمه سربازان و زیر فلاش دوربین کنترل‌گرها، ماهیت سیاسی پیدا می‌کنه و احتمالا نابود میشه. ۳) یکمی تو مقالات و متن‌هایی که همون موقع درباره‌اش نوشته شده گشت زدم. چه دورانی اسماعیل. دورانی که احزاب سیاسی زنده اند، روزنامه ها و مطبوعات اثرگذار ان و فیلم‌ها واقعا میتونن تاثیرات بزرگ روی جامعه بذارن. سیاست گذاری سفت و سخت و جدی، ساخته شدن یه فیلم جدی، توقیف‌اش، بعد از چند سال اکرانش و در نهایت جنجالی که به پا می‌کنه. بوی زندگی و فعالیت و کنش‌گری میده تموم ماجرا. حیف که همه‌شون کمرنگ شدن. امیدوارم این جنگ مبدأ دوران تازه‌ای باشه برامون و زندگی رو احیا کنه.
مسعود پزشکیان به عنوان پیرترین رئیس جمهور ایران با ۷۱ سال سن تو فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» چیکار می‌کنه؟
پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... شاید بهتر باشد تاریخ نزده نامه‌هایم را بنویسم و ارسال کنم. تا شاید آبروی نداشته‌ام کمتر بریزد. اما نه. منِ عادی دیوانه‌ی ثبت وقایع با تاریخشان هستم. زمان که بگذرد وقتی به عقب نگاه کنیم این تاریخ‌ها از ابهام در فهمیدن آن روزها کم می‌کنند. دست من بود برای نامه‌ها حتی ساعت هم می‌نوشتم. خب نامه‌ی من هم با قریب به یک هفته فاصله از نامه‌تان نوشته می‌شود. جواب‌تان را همان سحرگاه که نوشتید خواندم؛ اما چرا دیر پاسختان را میدهم؟ نمی‌دانم. سر شلوغی‌ها بی‌تاثیر نبوده؛ اما خودمانیم چشم‌هایِ براقِ تلافی را هم از میان دَر می‌دیدم که سرک می‌کشید. در نامه‌ی قبل، از بیاتیِ نان نوشتم و در این نامه می‌گویم الحمدالله از نعمت فریزر. نان بیات هم خوب است، خدا کند آدم گرسنه باشد!(چندگانگی شخصیتی؟ آری، کنار هم نان و نمکی می‌زنیم گاهی.) اما بعد، درباره‌ی لزومِ داشتنِ افق به هنگام سرگردانی گفتید. واضح و کامل بود، بی حرف اضافه می‌گویم: درست. از پرواز گفتن و شنیدن بس نیست؟ می‌دانید هر چه بیشتر از عشق و مزایا بگویم جز بیهوده گویی نیست. کسی که نهایت تجربه‌ی پریدن‌ش به رد شدن از جوب برگردد لایق سخنران بودن آن هم از نوع طول و تفصیل دارش نیست. پس از عشق هم بگذریم. سوالاتی هست بی‌مربوط به من. مشتاقم برای مطرح کردن ولی ادب چیزی جز این حکم می‌کند. بخشی از من هم گلایه‌هایی بلند بالا را دکلمه‌وار نگاه داشته و برای بلند بلند خواندنش بی‌تابی می‌کند. اما خب به فرض که هم‌چراغی هم باشیم با سه چهار نامه که نباید طلب داشت و طلب داد. القصه فعلا در بند کشیدم‌ش که دست از پا خطا نکند. این روزها بیشتر درگیر روزمره‌ام؛ روزمره‌ای که به افکار بی‌انتهایی که در خلوت می‌آیند و گوشه‌ی رینگ خون و خونریزی راه می‌اندازند مجال نمی‌دهند.(صدایش را در نیاورید ولی آن‌ها(اژدهایان چند سرِ افکار) حتی میان شلوغی هم هستند و نفس می‌کشند؛ ولی می‌خواهم نشنوم، نبینم و بی‌محل کنم.) و خب روزمره نویس خوبی نیستم و خالی‌ام از موضوعی برای نوشتن. اما هر چند نویسنده‌ی بدی باشم، ولی خواننده‌ی بدی نه! شما بنویسید. ببخشید که در آشفتگی‌تان مزاحم شده‌ام؛ و البته ممنون که در آشوب زندگی‌تان پاسخ دادید و نامه مرقوم کردید. از من خواندید: زیادی عادی