eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
102 دنبال‌کننده
40 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
«صمیمانه می‌خواهم به شما لعنت بفرستم! لعنت بر شما که در خاورمیانه به دنیا آمدید و اینقدر با درد غریبه‌اید ...»
«اصولاً «زدگی» نسبت به هر چیز از خود اون چیز بدتره. همینه که غرب‌زده از غرب هم اوضاعش خراب‌تره.» یه استادی بود که این جمله‌ی درخشان رو گفت و هر چی میگذره می‌فهمم چقدر درسته.
یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی همه هستند. کمدین‌های مشهور بین‌المللی برنامه اجرا می‌کنند، ستاره‌های هالیوود قراردادهای جدید می‌بندند، شیوخ عرب ایستاده نمازهای طولانی می‌خوانند، سیاستمداران غربی کراوات می‌بندند و با دیپلمات های شرقی دست می‌دهند، تیلور سوئیفت از غرب می‌آید شرق که کنسرت بگذارد و بی‌تی‌اس از شرق می‌رود غرب، اینستاگرام آپدیت جدید می‌دهد و علّافان تولید_مصرف کننده محتوای ایرانی، تمام دغدغه‌شان این است که زودتر به بازار جهانی ابتذال متصل شوند که از قافله عقب نمانند. همه کمافی‌السابق هستند. فقط تو نیستی سیدعلی. فقط صدای فریاد تو در این اصوات هزارجایی اضافه بود سیدحسن نصرالله. فقط پوتین تو بود که باید در خونت غرق می‌شد قاسم سلیمانی. عجب حکایت مضحکی است این دنیا. به چه پفیوزها و دریوزه‌هایی وفا می‌کند و در برابر قهرمان‌ها چقدر بی‌وفا و بی‌قاعده است. چند روز پیش ابولفضل جزئیات یک عکس منتشر نشده را برایم توصیف کرد. تابوت یحیی سنوار روی زمین است و نتانیاهو و مابقی کفتاران، اطرافش نشسته‌اند و پیاله مشروب به هم می‌زنند. بلافاصله یاد این سخن از حسین ابن علی (علیه السلام) افتادم: «از بی‌ارزشی و خواری دنیا نزد خدای متعال است که سر یحیی‌بن‌زكریّا به فاحشه‌ای بنی‌اسرائیلی هدیه شد.» (و می‌دانید که سر حسین ابن علی را هم به زنازاده‌ای هدیه کردند...) قاعده همین بوده و هست که امیرِ مومنان می‌گوید «دنیا مضحکه‌ای گریه انگیز است...»
طبقه‌ی‌ وسط
«می‌بخشید اما از زندگی که می‌گویید، سخت یاد مرگ می‌افتم»
«و از شکفتن که حرف می‌زنید دهانتان بد جور بوی پلاسیدن می‌دهد»
فیلم به رنگ ارغوان رو به تازگی درست و حسابی دیدم و واقعا پشیمونم که چرا تا حالا درست ندیده بودمش. ۱) به نسبت بقیه فیلم‌های حاتمی کیا، محتوای فیلم در جهت یک ارزش انقلابی نیست اما از جهت فرم و سینما، واقعا یکی از بهترین‌هاست. خیلی پرتنش و نفس‌گیره و هم فیلمنامه درست و به اندازه است هم کارگردانی پر از خلاقیته. پایان‌بندی هم مثل بیشتر فیلمهای حاتمی‌کیا غافلگیرکننده و درخشانه. ۲) فیلم یه مضمون خیلی سیاسی داره. تازگی یه متنی می‌خوندم که با این جمله تموم شد:« آن‌ها به ما می‌آموزند که در جهان انسانی و البته در خاورمیانه، هیچ عاشقانه‌ای بی‌سیاست نیست؛ معشوق دقیقاً همان امکان زندگی است که خشونتِ سیاست، پیوسته آن را به مسلخ جنگ می‌برد.» این فیلم هم دقیقا داره همین رو نشون می‌ده که چطور عشق شبیهِ یه شقایق نحیف، داره زیر چکمه سربازان و زیر فلاش دوربین کنترل‌گرها، ماهیت سیاسی پیدا می‌کنه و احتمالا نابود میشه. ۳) یکمی تو مقالات و متن‌هایی که همون موقع درباره‌اش نوشته شده گشت زدم. چه دورانی اسماعیل. دورانی که احزاب سیاسی زنده اند، روزنامه ها و مطبوعات اثرگذار ان و فیلم‌ها واقعا میتونن تاثیرات بزرگ روی جامعه بذارن. سیاست گذاری سفت و سخت و جدی، ساخته شدن یه فیلم جدی، توقیف‌اش، بعد از چند سال اکرانش و در نهایت جنجالی که به پا می‌کنه. بوی زندگی و فعالیت و کنش‌گری میده تموم ماجرا. حیف که همه‌شون کمرنگ شدن. امیدوارم این جنگ مبدأ دوران تازه‌ای باشه برامون و زندگی رو احیا کنه.
مسعود پزشکیان به عنوان پیرترین رئیس جمهور ایران با ۷۱ سال سن تو فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» چیکار می‌کنه؟
پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... شاید بهتر باشد تاریخ نزده نامه‌هایم را بنویسم و ارسال کنم. تا شاید آبروی نداشته‌ام کمتر بریزد. اما نه. منِ عادی دیوانه‌ی ثبت وقایع با تاریخشان هستم. زمان که بگذرد وقتی به عقب نگاه کنیم این تاریخ‌ها از ابهام در فهمیدن آن روزها کم می‌کنند. دست من بود برای نامه‌ها حتی ساعت هم می‌نوشتم. خب نامه‌ی من هم با قریب به یک هفته فاصله از نامه‌تان نوشته می‌شود. جواب‌تان را همان سحرگاه که نوشتید خواندم؛ اما چرا دیر پاسختان را میدهم؟ نمی‌دانم. سر شلوغی‌ها بی‌تاثیر نبوده؛ اما خودمانیم چشم‌هایِ براقِ تلافی را هم از میان دَر می‌دیدم که سرک می‌کشید. در نامه‌ی قبل، از بیاتیِ نان نوشتم و در این نامه می‌گویم الحمدالله از نعمت فریزر. نان بیات هم خوب است، خدا کند آدم گرسنه باشد!(چندگانگی شخصیتی؟ آری، کنار هم نان و نمکی می‌زنیم گاهی.) اما بعد، درباره‌ی لزومِ داشتنِ افق به هنگام سرگردانی گفتید. واضح و کامل بود، بی حرف اضافه می‌گویم: درست. از پرواز گفتن و شنیدن بس نیست؟ می‌دانید هر چه بیشتر از عشق و مزایا بگویم جز بیهوده گویی نیست. کسی که نهایت تجربه‌ی پریدن‌ش به رد شدن از جوب برگردد لایق سخنران بودن آن هم از نوع طول و تفصیل دارش نیست. پس از عشق هم بگذریم. سوالاتی هست بی‌مربوط به من. مشتاقم برای مطرح کردن ولی ادب چیزی جز این حکم می‌کند. بخشی از من هم گلایه‌هایی بلند بالا را دکلمه‌وار نگاه داشته و برای بلند بلند خواندنش بی‌تابی می‌کند. اما خب به فرض که هم‌چراغی هم باشیم با سه چهار نامه که نباید طلب داشت و طلب داد. القصه فعلا در بند کشیدم‌ش که دست از پا خطا نکند. این روزها بیشتر درگیر روزمره‌ام؛ روزمره‌ای که به افکار بی‌انتهایی که در خلوت می‌آیند و گوشه‌ی رینگ خون و خونریزی راه می‌اندازند مجال نمی‌دهند.(صدایش را در نیاورید ولی آن‌ها(اژدهایان چند سرِ افکار) حتی میان شلوغی هم هستند و نفس می‌کشند؛ ولی می‌خواهم نشنوم، نبینم و بی‌محل کنم.) و خب روزمره نویس خوبی نیستم و خالی‌ام از موضوعی برای نوشتن. اما هر چند نویسنده‌ی بدی باشم، ولی خواننده‌ی بدی نه! شما بنویسید. ببخشید که در آشفتگی‌تان مزاحم شده‌ام؛ و البته ممنون که در آشوب زندگی‌تان پاسخ دادید و نامه مرقوم کردید. از من خواندید: زیادی عادی
طبقه‌ی‌ وسط
#نامه_نگاری #زیادی_عادی پنجشنبه ۱۷ اردیبهشت ۰۵/حوالی صبح سلام... شاید بهتر باشد تاریخ نزده نامه‌ه
یکشنبه ۲۷ اردیبهشت/ شب سلام. چهارمین بار است که تلاش می‌کنم بنویسم. هر بار متن‌های عجول و بی‌حوصله می‌شدند. مثل شما نمیتوانم هر ساعتی از شبانه روز، نان خوب به عمل بیاورم. این است که نامه‌هایم همیشه دیر می‌رسند و خب حتی اگر نامه‌نگاری بیات شود، فکر کنم باز بهتر از این است که نامه‌ام خمیر و بد شکل و وصله‌ی ناجور باشد. با این حال بابت اینهمه تاخیر، عذر تقصیر. ماجرای پریدن از جوب غم‌انگیز بود و کافی برای پایان بحث. چیزی ندارم که اضافه کنم. فقط اینکه فکر میکنم راه حل لب جوب نشسته‌ها این است که محل اشتراک قلمرو دوست‌داشتنی ها و درستی‌ها را علامت بزنند و شروع کنند. که بی‌تکاپو نمانند. من از جوب هم اگر نمی‌توانم بپرم،دست کم رویای پرواز را می‌توانم مرور کنم. همینقدر شباهت، همینکه با پرندگان در یک سرزمین رویا ببافم هم کم چیزی نیست. این نکته اضافه هم چیزی اضافه بر همان سرگردانی که حرفش را زدیم نداشت. صرفا تذکری به خودم بود چون بحث جوب که آمد وسط یک آن دلم خواست بروم کنار کارتن‌خواب های فارغ از غوغای جهان دراز بکشم و بیخیال رویاپردازی، نئشگی کنم. (معتادها همیشه برایم جالب بودند. چون همه چیز را فدای یک چیز می‌کنند. یک قمار تمام عیار. خانواده و اخلاق و سلامتی و امنیت و جای خواب و خورد و خوراک، همگی را می‌دهند در ازای یک پک شیشه یا یک سرنگ هروئین.) سوالات بی‌ارتباط را بپرسید حتما، قول نمی‌دهم جوابشان را بی کم و کاست بدهم اما بپرسید. گلایه‌ها را هم اگر دوست داشتید. بهترین چیزی که می‌توانید ضمیمه نامه‌تان کنید، جملاتی در نقد و توضیح عیب‌هایم است. لطف بی‌اندازه‌ای است که نمی‌توانم جبرانش کنم. مخالفم با اینکه گفتید نویسنده بدی هستید. چون چیزی برای گفتن ندارم و جزئیات روزمرگی کسالت‌بارم تعریفی ندارد، بگذارید برای خالی نماندن عریضه درباره نویسندگی خوب چیزهایی ببافم. نویسنده خوب، با کلمات شبیه اشیاء تزئینی رفتار نمی‌کند. کلمه‌ها را ابزار انتقال چیزی می‌کند که در اعماق ذهن و قلبش جریان دارد. جمله‌ها هارمونی دارند و نخ تسبیح این هامونی یک معنای واحد و درست و درمان است. هیچ کلمه‌ای از سر تکلف و تزیین، این هامونی معنایی را به هم نمی‌زند. نویسنده‌ی بد، کلمه‌ها را انتخاب میکند نه بخاطر اینکه می‌توانند عمق معنایی که در سر دارد را منتقل کند، چون به نظرش قشنگ‌اند و متن‌اش را تزیین می‌کنند. واضح است که هیچ کلمه‌ای به خودی خود زیبا نیست همانطور که هیچ رنگی. نقاش رنگها را معنادار می‌کند و نویسنده کلمات را. شما کلماتتان در خدمت چیزی که می‌خواهید بگویید هستند پس خوب می‌نویسد، لااقل در این چند نامه‌ای که نوشتید. آشفتگی من حداقل فعلا و تا سرگردانی با من هست، همیشگی است و نوشتن و خواندن کمک بزرگی است. می‌بخشید که دیر جواب میدهم و ممنون که می‌خوانید و می‌نویسد.
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره‌ش از درد باید گریست؟ چنین داد پاسخ که داننده‌مرد که دارد ز کردار بد روی زرد -فردوسی
طبقه‌ی‌ وسط
بپرسید و گفتا که بدبخت کیست که همواره‌ش از درد باید گریست؟ چنین داد پاسخ که داننده‌مرد که دارد ز
توی شاهنامه، از شخصیت بزرگمهر، وزیر حکیم انوشیروان، می‌پرسن بدبخت کیه؟ کیه که باید به حالش گریه کنیم از بس بیچاره است؟ جواب میده: اون کسی که می‌دونه حقیقت چیه اما رفتارش همچنان مخالف حقیقته. فسق. امان از فسق.
( فروارد از کانال ماجرا در بله ) «سربازان زیادی می‌بینم؛ ای کاش می‌توانستم جنگجویان زیادی ببینم.» نیچه بازدارندگی از «هزینه‌‌سازیِ قطعی» می‌آید و کسی می‌تواند هزینه بسازد که ترسو نباشد. گور پدر تئوری‌های علوم اجتماعی که خود من هم سال‌ها وقت صرفشان کردم. ای کاش به جای صدها دانشکده‌ی علوم انسانی و هزاران استاد فلسفه و علوم اجتماعی در ایران، صد نفر مثل عماد مغنیه داشتیم، همو که در ازای یک ترور، در یک لحظه ۲۳۱ سرباز آمریکایی را کشت و فردایش آمریکا از لبنان رفت. باری، با این همه امکانات نظامی اگر «جنگجویانِ دیپلماسی‌نابلد»ی چون او داشتیم، آن‌‌گاه یک رژیم حرامزاده‌ همچون اسراییل نمی‌توانست هفته به هفته ددلاین تعیین کند برای شکستن حریم هوایی ایران و ورود به خاک کشور. یکی چون من می‌شود آکادمیسین بی‌خاصیت و بی‌خطر علوم انسانی، و یکی چون حاج رضوان می‌شود موضوعی که هزاران آکادمیسین چون من وقتشان را صرف مطالعه‌ی رفتارش می‌کنند. علوم انسانی و دانشگاه و اهالی نظر یک مشت حقیر و برده و پابوس مردان عمل‌اند. «مرد نظر» بنده است و «مرد عمل» ارباب. باری امروز بزرگداشت فردوسی بود. همو که به حق گفت: سیاهی لشکر نیاید به کار یکی مرد جنگی به از صد هزار