آهنگهای داریوش را نه با گوش، که با زخمهای کهنه میشنوند. در هر مصرعش حقیقتی عریان نشسته که آینه را پیش روی پنهانترین دردهایمان میگیرد؛ نه تسکین، که مواجههای بیامان.
بسیاری با همین غم معتاد شدهاند؛ نه از ضعف، که از التماس برای همزبانی که زیرزمین تنهاییمان را روشن کند. روشناییای سوزان، اما چه کسی از این آتشِ آشنای سرد دست میکشد؟ غمش شبهای بیخوابی را معنا میبخشد، نه تسکین.
این اعتیادِ تلخ، پناهگاهِ آخرین آدمهایی است که جز این نوا یاوری ندارند. داریوش نمیخواند، زخم میزند؛ اما برای یادآوری اینکه ما زخمیهای کهنهایم و این ترانه، مرهمی است که طراوتِ درد را هدیه میدهد. چه رسواییِ قشنگی که آدمی به جای گریز، عذاب را در آغوش میکشد؛ چون در این دنیای سوتوکور، این غمِ داریوش است که میگوید: من تنهاییت را درک میکنم، چون خودم از جنسِ پایانهای بیپایانم.