💚✨💚✨💚✨💚✨💚✨💚
💚✨💚✨💚✨💚✨💚✨
💚✨💚✨💚✨💚✨💚
💚✨💚✨💚✨💚✨
💚✨💚✨💚✨💚
💚✨💚✨💚✨
💚✨💚✨💚
💚✨💚✨
💚✨💚
💚✨
💚
《به نام خالق عاشقی》
💚کوله بار عشق💚
#قسمت_شصت_و_ششم:
🌺مصطفی🌺
زهرارو منتقل کردن بخش..مجتبی کمپوت گرفته بود..رفتیم پیش تخت زهرا..چشاشو بسته بود.
×زهرا جانم..بیداری؟؟
_.چشامو باز کردم..با دیدن امیر و عمو مصطفی و عمو مجتبی لبخندی روی لبم اومد..
مجتبی:سلام عزیزم.
+به زهرا خانم!راه گم کردین!اونجا ملائکه سلام نرسوندن؟
_چقد..ر دل..م تن..گ ش..ده بو..د واس..ه شوخی..ا...تون.
+خوبه خوبه لوس نشو فقط چند ساعته اینجایی.
_از دس..ت شما..ع..مو مجتب...ی خ..وبی؟
مجتبی:تو خوب باشی ماهم خوبیم.
×دیگه به من محل نمیدی؟
_این چه حرفی....ه؟شم..ا ع..شق بند..ه اید.
+من ناراحت میشم.
×یه بارم از من تعریف کنه!چی میشه؟؟خو یه چند دقیقه اون دهنو ببند.
+من بزرگترمااا.
×لازمه که یاد اوری کنم شما ۴ ماه از بنده کوچیکتری.
+فقط چهارماهِ.
×مهم اینه که کوچیک تری.
مجتبی:بسه چقدر به هم میپرین!اومدیم مثلا زهرارو ببینیم هااا😂
+باشه من پایان میدم.
×منم پایان میدم..تسلیم.
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ⌋
واییییییییییی پارت😱♥️
راستش خواستم ۱۰ پارتش کنم یه عزیزی(حصان نیست یکی از فامیلامون)گفتش نه نزار😂😂😂
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ⌋
راستش خواستم ۱۰ پارتش کنم یه عزیزی(حصان نیست یکی از فامیلامون)گفتش نه نزار😂😂😂
خب کردی خودم پاک میکردم🤣😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
همه ی اینارو تنهایی باد کردم فشارم افتاد😂😂😂