پس امام علیه السلام طفل را به روی دست گرفت و رو به طرف لشگر کرد فرمود :
*يا قوم! قد قتلتم أخي وأولادي وأنصاري وما بقي غير هذا الطِّفل، وهو يَتَلَظّى عطشاً من غير ذنبٍ أتاه إليكم*
▪️ای لشگریان! شما برادرم، فر زندانم و یارانم را کشته اید و غیر از این طفل کسی دیگر باقی نمانده.
و او دارد از عطش بدون هیچ جرم و گناهی دست و پا می زند.
*فاسقوه شربة من الماء. يا قوم! إن لم ترحموني فارحموا هذا الطِّفل، لقد جفّ اللّبن في ثدي أمّه.*
▪️ پس جرعه ای آب به او بنوشانید.
ای لشگریان اگر بر من رحم نمی کنید بر این طفل رحم کنید چرا که شیر در سینه مادرش دیگر خشک شده است.
*فبينما هو يُخاطبهم، إذ أتاه سهمٌ له ثلاثة شُعَبٍ مسمومٌ من ظالم غَشوم وهو حرملة بن كاهل الأسديّ فذُبح الطِّفل من الإُذُن إلى الاذن.*
▪️در همین حین که امام حسین علیه السلام داشت با لشگریان صحبت می کرد، حرمله ستمکار، تیر سه شعبه مسمومی را به سمت آن طفل پرتاب کرد که گوش تا گوش آن طفل را برید.
*فجعل الحسين عليه السلام يتلقّى الدّم بكفّيه ويرمي به إلى السّماء و يقول:*
▪️پس امام حسین علیه السلام با کف دستش خون ها را از زیر گلوی طفل گرفت و به آسمان پرتاب کرد و فرمود :
*اللَّهمّ إنِّي أُشهدك على هؤلاء القوم، فإنّهم نذروا أن لا يتركوا أحداً من ذرِّيّة نبيّك*
▪️خدايا شاهد باش که این لشگر، نذر کرده اند که احدی از ذریّه رسولت را باقی نگذارند.
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
#اَلسَّلامُعَلَیْکَیااَباعَبْدِالله•°♡
•° شِعر دَر دَست ندارَم
وَلي از رویِ اَدَب
اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ
دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃
" اَلسَّلامُعَلَیْڪَیاحُـسَـیْنبنِعَـلۍٖ"
دانلود+زیارت+عاشورا+فرهمند+++متن.mp3
12.11M
🥀#چلهعاشقی|روزچهارم🥀
🏝اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِالله
وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ
عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبَداً
ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ
وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم
🖤اَلْسَّلٰام عَلَى ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ عَلِیِّ بْنِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ اَوْلادِ ٱلْحُسَيْـن
🖤وَ عَلىٰ أصْحاٰبِ ٱلْحُسَيْـن
🏴اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ کَرْبِلٰاْ
اَللّهُمَّ ارْزُقْنیٰ شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُود
#زیارتعاشورا
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
📆 شرو؏ چلہ : چهارشنبہ²⁸'⁴'¹⁴⁰²
جناب حُر بزرگِ توبهکُنهاست:)
داستانِجنابحُر چهار درس به ما داد!
اولاینکه: اشتباهکردی، عذرخواهی کن!
دوماینکه:ازت عذرخواهیکردنبپذیر!
سوماینکه: بعد عذرخواهی دنبال جبران باش!(چون از امام حسین-ع اجازه گرفت بخاطر اشتباهی که کرده؛ زودتر از همه به میدون بره)
چهاراینکه: هرکی تو هر شرایطی #ازهرگناهیتوبهکنه
جاش تو بغلِ #امامزمانشه...💚
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
جناب حُر بزرگِ توبهکُنهاست:) داستانِجنابحُر چهار درس به ما داد! اولاینکه: اشتباهکردی، عذرخو
:
بزرگترین درسی که میده اینه که
انسان در هر شرایطی باید آزاده باشه
در هر شرایطی زیر بار ظلم و جور نباید بره
راه حق در پیش بگیره حتی اگه تو سپاه باطل باشه
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
: بزرگترین درسی که میده اینه که انسان در هر شرایطی باید آزاده باشه در هر شرایطی زیر بار ظلم و جور ن
:
یک واکنش صورت میگیرد،
نفت سیاه، عطر میشود.
یک اشاره #حسین_ع را کمتر از یک
واکنش سادهی طبیعیِ شیمیایی ندانیم!
#حجتالاسلامنقویان
حضرت ِ اباعبداللّٰه!
تاریکی شبهای مرا روشن کن
تو با حُر چه کرده ای؟!
همان با من کن💔))
#حضرتحر ؛ #طفلانزینب🥀
#محرمالحرام 🕊
#حسینجانم 🖤
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_729
سردی سنگ پله، داشت آتش درونم رو خاموش میکرد.
مثل دیوونه ها به یه نقطه خیره شدم و تک تک حرفای شیرین ، در مورد سینا توی گوشم پیچید
: دلم به حال این بچه میسوزه...
میخوام خوشحالش کنم....
سرمو با دو دستم گرفتم و بی اختیار زیر لب گفتم:
خدای من...چطوری باور کنم؟!
بعد از گرفتن جواب آزمایش مثل دیوونه ها شدم.
رفتم خونه.کیفم رو پرت کردم روی تخت و دور تختم چرخیدم.
در اتاقم باز شد.
عمه نسرین نگام کرد و گفت:
سلام...کی اومدی؟!
_ همین الان
_ چته فرزاد؟! چرا اینجوری میکنی؟!
ایستادم و دستی به کمر زدم و گفتم:
بیاید تو.
داخل شد و درو پشت سرش بست که گفتم:
جواب آزمایش ژنتیک رو گرفتم.
عمه نسرین با کنجکاوی پرسید:
خب ؟!
با انگشت اشاره و شستم ، چشمامو که از زور سردرد،به اجبار باز نگهشون داشته بودم،
مالش دادم و گفتم:
شیرین...شیرین...
عمه با عصبانیت گفت:
شیرین چی ؟!
_ شیرین مادره سیناست.
عمه جیغ خفیفی کشید و بعد محکم تکیه زد به در و با بغض گفت:
خدای من !!...
پس یعنی شیرین...همون...ریحانه است؟!
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
✿•••﴿#هَـسْتٖۍاَمبـٰاشْ﴾•••✿
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️
#part_730
_ بله.
عمه با بغض گفت:
عزیزم...وااای....
چه بلایی سرش آورده شایان...
وااای باورم نمیشه...
ریحانه !!...شیرین !!...
یکی هستن ؟!
نشستم روی تخت و با دو دستم سرمو گرفتم و گفتم:
میخوام خفه اش کنم...
میخوام شایانو با دستای خودم بکشم.
عمه جلو اومد و گفت:
فرزاد...
یه حس عجیبی همون وقتی که شیرین رو دیدم بهم میگفت که شیرین ، ریحانه است.
اینهمه شباهت اتفاقی نبود.
رنگ چشماش، لحن حرفاش، تُن صداش...
خدای من ...
تو اونروز چی بهش گفتی؟
_ چیزایی که نباید میگفتم...فکر کردم چرا میگه شوهر دارم ولی شناسنامش سفیده...
خدای من...بهش تهمت زدم...
گفت اشتباه میکنم ولی باورش نکردم...
عمه...حالا چکار باید بکنم...من زیادی احمق بودم...
چرا صداقتش رو باور نکردم...بهم گفت باید یه چیزی بهم بگه...
پرسیدم چی؟
گفت درمورد گذشته اش...در مورد همسرش...
بعد گفت هنوز عاشق همسرشه...
منو میگفت...منو...
#ادامه_دارد•••
✿❥••به قݪم: ﴿مࢪضیہیگـانہ﴾
#ڪپۍممـنۅع(حࢪام)‼️
#امـانٺداࢪبـاشیـم❌
♥️࿇ ══━━━━✥◈✥━━━━══ ࿇♥️