eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ نگاهی به صخره های روی هم سوار شده ی پشت سرم انداختم. راه طولانی بود اما شاید می ارزید. برخاستم و مصمم گفتم: _خوبه... من میرم. _نه مستانه... هوا بدجور گرفته است... نزدیک غروبه و ممکنه بارون بیاد... دیره واسه رفتن بذار بعد. عصبی از بهانه ای که تراشید جواب دادم: _تو نیا... من دلم یه جای خلوت میخواد واسه گریه و جیغ زدن. و راه افتادم اما او هم دنبالم آمد. _حالا نگفتی با دکتر دعوات شده یا نه!؟ _غیر اون از کی میتونم اینقدر دلخور باشم؟!... از مریض ها واسه مریض شدنشون؟!! خندید. _آره... راست میگی... حالا سر چی دعواتون شده؟ چرخیدم نگاه گذرایی به او انداختم. _مگه نمیگی هوا داره تاریک میشه؟... پس واسه چی اینقدر حرف میزنی... دنبالم بیا دیگه. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ دیدنش حال مرا یڪ‌جور دیگر می‌ڪند حال یڪ دیوانہ را دیوانہ بهتر می‌ڪند
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ وقتی به غار رسیدیم، هم هوا تاریک شده بود و هم باران پاییزی، رگبار گرفته بود. وارد دهانه ی غار که شدیم گلنار نفس زنان گفت: _دیدی گفتم هوا تاریک میشه. عصبی بودم و با این حرف گلنار عصبی تر شدم. _مگه نمیخواستی جیغ بزنی؟ خب بزن دیگه. چشمانش طوری به من خیره شده بود که انگار نه انگار که خودش همین را میخواست. ناچار خودم با آنهمه بغض و نجوایی که از صدای حامد، در سرم مدام تکرار میشد، تا لبه ی غار جلو رفتم. « تا چشم بهم بزنی این روزها میگذره... گاهی فکر میکنم نباید خودمو درگیر عشقی میکردم که میدونستم چقدر شکننده است ». صدایم از یادآوری حرف حامد به فریاد برخاست. _خدااااااا.... حنجره ام با همان یک کلمه فریاد سوخت. _دیگه بسمه... دیگه خسته شدم.... اینو ازم نگیر... طاقت ندارم... دیگه تحمل ندارم.... اشکانم همراه بغضی که شکسته بود، سرازیر شد. گلنار جلو آمد و مرا محکم در آغوش کشید. _مستانه.... او هم می‌گریست. نمی‌دانم به حال من یا حال خراب خودش. هر دو چند دقیقه ای گریستیم که صدای غرش بلند رعد و برقی، هم هردوی ما را ترساند هم چند قدمی به عقب راند. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ رفتی و ڪَذر ڪردے از این شهر؛ ندیدے دنیاے من از بعد تــو چون شـامِ سیاه است...!!
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛ مزایاے 𝐕𝐈𝐏: _تو ڪانال وی‌ای‌پی‌ جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و ۴۰۰ پارت جـلوتره✨ _ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙 _تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨ _ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙 _قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓ @F_82_02 └─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
- بِسْمِ‌‌اللٰہ‌ِالنُفُۅس‌ِالمُطْمَئِنَھْ′🖤 . .
•°♡ •° شِعر دَر دَست ندارَم وَلي از رویِ اَدَب اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃 " اَلسَّلامُ‌عَلَیْڪ‌َیا‌حُـسَـیْن‌بنِ‌عَـلۍٖ"
💠 🔹 امام باقر (علیه السلام): از دروغ کوچک و بزرگ، جدی و شوخی بپرهیزید، زیرا آن کسی که در مساله ای کوچک دروغ گفت به گفتن دروغ بزرگ نیز جرات پیدا می کند. ⚜️ إتَّقُوا الکَذِبَ الصّغیرَ مِنهَ و الکَبیرَ فِی کُلِّ جِدٍّ وَ هَزلٍ، فَإنَّ الرَّجُلَ إذا کَذِبَ فِی الصَّغیرِ إجتَرَئَ عَلَی الکبیرِ؛ 📚 ارشاد القلوب/ج2/ص236 ✍🏼 دروغ یاخالی بندی، جدی یا شوخی، هیچ فرقی ندارد، انسانی که می خواهد نفسش را تربیت کند باید زبانش را کنترل کند، خصوصا در صفتی که کلید بدی شناخته شده است. در مثلهای فارسی آمده است: «تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود».
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 زیر لب گفتم : _مرده شور هر چی تیسمی . - حالا نگفتی چته .... - دلخورم ....چمه ؟ ... از اون حرفات ... که همه چی باید به نفع تو باشه ... من آدم نیستم ؟ - بس کن بابا ....باز موج گرفتت ؟ - اصلا من ...بچه می خوام ... تو که میخوای بری اون سر دنیا ، واست چه فرقی میکنه که بچه داشته باشی یا نه . عصبی صدایش را بالا برد : _حرف مفت نزن ... پای بچه ای وسط بیاد ، خفه اش می کنم ... به سرت نزنه یه وقت که ... زیر لب گفتم : _ به سرم زده ... فریاد زد : _ بلند بگو نشنیدم . سکوت کردم که پیروزمندانه آرام گرفت و گفت : - پس دهنتو ببند و زر الکی نزن . دلم شکست .ازش ترسیدم . اگر میفهمید شاید بلایی سرم می آورد تا واقعا بچه ای در کار نباشد . به دانشگاه رسیدیم . ضعف بدی داشتم و آبنبات توی دهانم آب شده بود که وارد کلاس شدم و فریبا را دیدم .دستش را چنگ زدم و گفتم : _ به دادم برس . - چی شده ؟ او تنها کسی بود که رازم را می دانست که گفتم : - حالم داره بهم می خوره ...صبحانه نخوردم . - ای خاک تو سرت کنن ... مگه نمی دونی حالتو .... - بابا این هومن بیشعور نذاشت صبحانه بخورم ، گفت دیرمون شده . همان موقع بود که هومن هم وارد کلاس شد و فریبا آهسته گفت : _ بذارببینم بچه ها شکلات دارن . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 چشمانم را بسته بودم و سرم را پایین انداخته بودم و مدام تو دلم خدا خدا میکردم که آن ساعت به خیر و خوشی تمام شود. هومن بی مقدمه بالای سکوی کلاس ایستاد و گفت : _خب چون این جلسه ی آخر کلاسه ، امروز نکات مهمی که توی امتحان میآد رو براتون مشخص میکنم ... صدای ذوق بچه ها به فریاد برخاست و من فقط دستم را محکم جلوی دهانم فشردم . - صفحه ی 30 بخش اول و دوم و سوم . سرم را خم کرده بودم و به زور جلوی خودم را گرفته بودم تا عق نزنم و هومن باز ادامه داد : - صفحه ی 35 پاراگراف دوم ... و نمودار صفحه ... خانم افراز چرا شما مثل بقیه علامت گذاری نمی کنید ؟ - حالم بده استاد. مکثی کرد و من ا‌ز نگاهش فرار کردم . طاقتم تمام شد و وسط حرفش : _صفحه ی 40... ایستادم و گفتم : _استاد می تونم از کلاس برم بیرون . با اخم نگاهم کرد : _نخیر ...دارم نکات مهم کتاب رو میگم .... بشینید ، یه ربع آخر. - نمی تونم ...حالم بده استاد. نگاه موشکافانه اش را به من سپرد . داشت تحلیل می کرد چرا حالم بده که فریبا گفت : _استاد بذارید بره ، واقعا حالش بده . هومن اخمی حواله ی فریبا کرد.: _ شما زبونشی ؟ تنم داشت می لرزید که برگشتم سمت بچه ها و به زحمت گفتم : _کسی شکلات داره ؟ همه در تکاپو افتادند. بعضی ها در کیفشون و بعضی ها ، جیب های شلوارشون رو می گشتند که نشد . عق زدم و فوری گفتم : _ ببخشید . با قدم هایی سست رفتم سمت در که شنیدم گفت : _خانم صادقلو همراهش برید . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02